گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ روزی در میهنه مجلس می گفت حمزۀ از جاهی کاردگر کی مرید شیخ بودو شیخ را در حق او نظری تمامتر هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی حمزه بگاه از ازجاه برفتی و تا آن وقتی که شیخ از خانه بیرون آمدی او بمیهنه رسیدی و بر جای خود نشستی این روز حمزه دیرتر می رسید و شیخ را تقاضاء او می بود که درویشی عظیم شکسته و گرم رو بود در میانۀ مجلس حمزه در رسید شیخ روی سوی او کرد و گفت در آی ای حمزه درآی ای حمزه بیتاز چهره همه خانه منقش کردی
شیخ را قدس الله روحه یک روز قبضی بود از میهنه قصد سرخس کرد چنانک سنت او بود چون بدست کرد رسید لقمان را دید لقمان گفت ای بوسعید کجا می روی گفت دلم تنگ است به سرخس می روم گفت چون به سرخس رسی خدای سرخس را از ما سلام گویی
شیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید سه روزست تا آنجاست و هیچ سخن نگفته است امروز گفته است کی پیر بوالفضل را بگویید که لقمان می برود هیچ شغلی هست پیر بوالفضل چون بشنید گفت آنجا رویم برخاست و بجمع آنجا شدیمچون لقمان وی را بدید تبسمی کرد پیر بوالفضل بر سر بالین او بنشست او در پیر می نگریست و نفسی گرم می زد و لب نمی جنبانید یکی از جمع گفت لا اله الاالله لقمان تبسمی کرد و گفت یا جوامرد ما خراج بداده ایم و برات ستده و بر توحید باقی داریم آن درویش گفت آخر خویشتن را با یاد می باید داد لقمان گفت مرا عربده می فرمایی بر درگاه او پیر بوالفضل را خوش آمد و گفت راست می گوید ساعتی بود نفسش منقطع شد و همچنان در پیر می نگریست و هیچ تغیر در نظرش پدید نیامد بعضی گفتند تمام شد و بعضی گفتند نشد کی هنوز نظرش درست است پیر بوالفضل گفت تمام شد و لکن تا ما نشسته ایم او چشم فراز نکند بوالفضل برخاست و لقمان چشم بر هم نهاد
آورده اند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید بقاین رسید او را آنجا دعوتها کردند یک روز شیخ را دعوتی کرده بودند کس بخواجه بوسعید حداد فرستادند کی بزرگ عصر بود او گفت مدت چهل سال است کی من نان خود خورده ام نان هیچ کس نخورده ام خبر نزدیک شیخ آوردند شیخ گفت مدت پنجاه واند سالست که نه نان خود خورده ام و نه نان کسی دیگر هرچ خورده ام از آن حق خورده ام و آن او دانسته
هم درین وقت که شیخ بقاین بود امامی بود آنجا مردی بزرگ و اورا محمد قاینی گفتندی پیوسته پیش شیخ آمدی و بدعوتها با شیخ بهم بودی روزی شیخ را بدعوتی بردند و او در خدمت شیخ بود و سماع می کردند و رقص می کردند آواز نماز برآمد امام محمد گفت نماز نماز شیخ گفت ما در نمازیم و رقص می کرد او از میان جمع بیرون آمد و نماز بگزارد آنگه پیش جمع آمد چون از سماع فارغ شدند شیخ روی به جمع کرد و گفت از آنجا کی آفتاب برآید تا بدانجا کی فرو رود بر هیچ آدمی نیفتد بزرگوارتر و فاضلتر ازین مرد اما سر مویی بازین حدیث کار ندارد
چو خسرو دور شد زآن چشمه آبز چشم آب ریزش دور شد خواب
آورده اند کی روزی در نشابور جمعی از بزرگان چون محمد جوینی و استاد اسماعیل صابونی و استاد ابوالقسم قشیری در خدمت شیخ بودند و می گفتند تا ورد هر یکی در شب چیست چون نوبت به شیخ رسید گفتند ای شیخ ورد تو چیست شیخ ما گفت هر شب می گوییم کی یارب درویشان را فردا چیزی خوش ده تا بخورند ایشان به یکدیگر نگریستند و گفتند ای شیخ این چه ورد باشد شیخ گفت که مصطفی علیه السلام گفته است ان الله تعالی فی عون العبد مادام العبد فی عون اخیه المسلم ایشان اقرار دادند کی ورد شیخ تمامتر است دقیقه درین حکایت اینست کی شیخ بدیشان نمود کی آن وردی کی شما می خوانید و نمازی می کنیدبرای ثواب آخرت و طلب درجه می کنید و این نصیب نفس شماست اگر نیکی می طلبید هم برای روزگار خویش می خواهید و همگی اوراد و دعوات ما موقوف و مصروفست بر نیکی خواستن برای غیر پس این تمامتر چنانک در سخنان یکی از مشایخ بزرگست که در مناجات می گفت خداوندا اعضا و جوارح مرا روز قیامت چندان گردان کی هفت طبقۀ دوزخ از اعضا و جوارح من چنان پر گردد کی هیچ کس را جای نماند هر عذاب کی همۀ بندگان خویش را خواهی کرد بر نفس من نه تا من داد از نفس خود بستانم و او را به مراد خویش ببینم و بندگان از عقوبت خلاص بیابند
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت کی روزی پدرم شیخ بومحمد جوینی گفت کی برخیز و به نزدیک بوسعید بوالخیر رو و هرچ شیخ گوید یاد دار تا با من بگویی من به خدمت شیخ رفتم سلام گفتم شیخ مرا بپرسید و گفت چه می خوانی گفتم خلافی شیخ گفت خلاف نباید خلاف نباید من بازگشتم و بخدمت پدر آمدم و گفتم که برزفان شیخ چه رفت پدرم گفت بعد ازین خلافی مخوان فقه و مذهب خوان من بران اشارت برفتم تا به برکۀ نظر ایشان کار علم من بدین درجه رسید
آورده اند کی شیخ بشهر هری می رفت و جمعی بسیار و مقریان در خدمت چون بدیه ریکا رسید و آن دیهیست بر دو فرسنگی شهر و مردی بوده است در آن دیه او را شیخ بوالعباس ریکایی گفتندی و او برادری داشته است مردی عزیز و نیکو روزگار ایشان پیوسته باهم بوده اند و کوشکی داشته اند چنانک عادت اهل هری است و نشست ایشان آنجا بودی و هرکه از اهل متصوفه آنجا رسیدی او را آنجا فرود آوردندی و شرط ضیافت بجای آوردندی و سماع را منکر بودندی چون شیخ آنجا رسید او را درآن کوشک فرود آورندو ما حضری آوردند چون از سفره فارغ شدند شیخ گفت بیتی برگویید شیخ بوالعباس گفت ما را معهود نبوده است شیخ قوال را گفت بیا بیتی بگوی قوال چیزی برگفت شیخ را حالتی پدید آمد برخاست و رقص می کرد و جمع با شیخ موافقت می نمودند و شیخ بوالعباس انکاری می نمود شیخ ما دست او بگرفت و نزدیک خود کشید تا او نیز در رقص موافقت کند او خویشتن کشیده می داشت شیخ ما گفت بنگر او به صحرا بیرون نگریست جملۀ کوهها و درختان و بناها را دید که بر موافقت شیخ رقص می کردند شیخ بوالعباس بی خویشتن در رقص آمد و دست برادر بگرفت و گفت بیا کی ما را به بیل این مرد گل نیست هر دو برادر در رقص آمدند و انکار از پیش برگرفتند و بعد از آن در سماع رغبت نمودند و شیخ آن روز آنجا ببود و دیگر روز به شهر هری شد چون بدر شهر رسید گفت درین شهر مسلمانی در شده است اما کفر بیرون نیامده است چون در شهر شد در آن خانقاه شد که خالو در آنجا بود در بالای خانقاه خالو شیخ را پیش آمد و یکدیگر را بدیدند شیخ هیچ سخن نگفت و هم از آنجا بازگشت و بسرای قاضی هری شد و بنشست بی حجاب خبر به شیخ قاضی رسید قاضی پای برهنه بیرون دوید و بدو زانو به خدمت شیخ بنشست و گفت ای شیخ آخر سخنی بگوی شیخ گفت حب الدنیا رأس کل خطییة و بیش ازین سخن نگفت و برخاست قاضی بسیار تضرع نمود کی شیخ یک ساعت توقف کند نکرد در راه که می رفت یکی از اهل هری دست به فتراک شیخ نهاده بودو می رفت در راه از شیخ سؤال کرد که ای شیخ درین آیت چگویی کی الرحمن علی العرش استوی شیخ گفت ما را در میهنه پیرزنان باشند که یاد دارند که خدای بود و هیچ عرش نبود پس شیخ بیامدتا به دروازه بیرون شود جایی رسید کی گوی آب کندۀ بزرگ بود چنانک معهود ایشانست کی آنرا جاء یعقوب گویند مردی ایستاده بود بر سر آن گو آب و فریاد می کرد کی ای گوهر بیا زنی سر از سرای بیرون کرد پیر و سیاه و آبله زده و دندانهای بزرگ و بصفات ذمیمه موصوف شیخ و جمع را نظر برآن زن افتاد شیخ گفت چنان دریا را گوهر به ازین نباشد و روی بدروازۀ نهاد که آنرا دروازۀ درسره گویند چون به دروازه رسید مردی آنجا بود کلمۀ بگفت که شیخ ازآن برنجید و بر لفظ شیخ کلمۀ رفت که دلالت کرد بر آنکه بدان دروازه عمارتی نباشد چنانک بر دیگر دروازها از آن وقت باز بدان دروازه هیچ عمارت نبود چنانک بر دیگر دروازهای هری پس شیخ از در شهر بیرون آمد و خلق بسیار بوداع شیخ و به نظاره بیرون آمده بودند شیخ روی بازپس کرد و گفت یا اهل هری انی اریکم بخیر و انی اخاف علیکم عذاب یوم عظیم و برفت و بیش ازین سخن نگفت و یک ساعت در شهر هری مقام نکرد
از چند کس از فرزندان شیخ عبدالله انصاری روایت کرده اندکی شیخ اسلام عبدالله انصاری گفت کی در اول جوانی که من طالب این حدیث بودم می خواستم کی مرا درین معنی گشایشی بود پس ریاضتها می کردم و به خدمت پیران طریقت و بزرگان دین می رسیدم و بدعا مدد می خواستم و نیز درزفان من فحش گفتن می بودی که بی خویشتن برزفان من می رفتی و من به باطن آن را سخت کاره و منکر بودم هر چند جهد می کردم آن فحش گفتن از زفان من بیرون نمی شد تا وقتی کی به نشابور شدم و شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز آنجا بود من بدین اندیشه به زیارت اودرشدم و او نشسته بود و مریدی در خدمت او و شلغم جوشیده در شکر سوده می گردانید و به شیخ می داد و شیخ آنرا به کار می برد من در رفتم شلغمی در دست داشت یک نیمه خورده بود آن یک نیمه بدست خویش در دهان من نهاد ا زآن ساعت باز هرگز بر زفان من فحشی نرفت و نه هیچ چیز که نبایست و سخن حقیقت بر من گشاده گشت و هرچ بر زفان من می رود همه از آن نیم شلغم دارم کی شیخ بدست مبارک خویش در دهان من نهاده
آورده اند کی وقتی شیخ بوسعید را در میهنه از جهت صوفیان پانصد دینار زر نشابوری قرض افتاده بود یک روز حسن مؤدب را گفت ستور زین کنند تا نزدیک بوالفضل فراتی رویم که این اوام او تواند گزارد پس شیخ با جمعی صوفیان روانه شدند درویشی خبر پیش بوالفضل فراتی برد که شیخ باندیشۀ اوامی پیش تو می آید و در میهنه بر زفان او چه رفت بوالفضل باستقبال بیرون آمد باعزازی هرچ تمامتر و شیخ را بجای خوش فرود آورد با تکلفهای بسیار و سه روز میزبانی نیکو بکرد و درین سه روز در خدمت شیخ از پای ننشست روز چهارم پیش از آنکه شیخ کلمۀ بگفتی یا درین معنی اشارت کردی او پانصد دینار زر نشابوری بحسن داد و گفت این از جهت قرض شیخ و صد دینار دیگر به سخت و بدو داد و گفت این از جهت سفرۀ راه و صد دینار دیگر بداد و گفت این از جهت راه آورد پس حسن مؤدب بیامد و این معنی با شیخ بگفت شیخ بوالفضل را گفت چه دعات گویم گفت هرچ شیخ فرماید گفت گویم کی حق سبحانه و تعالی دنیات باز ستاند گفت نه یا شیخ که اگر دنیا نبودی قدم مبارک شیخ اینجا نرسیدی و فراغت دل شما نبودی شیخ گفت بار خدایا او را به دنیا باز مگذار و دنیا را زاد راه او گردان نه وبال او و بر کۀ دعای شیخ باو و فرزندان او رسید و بوالفضل از جملۀ عزیزان گشت و فرزندان او بدرجهای بزرگ رسیدند هم در دین و هم در دنیا و از معارف خراسان گشتند
و در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود روزی حسن را گفت برخیز و قوالی بیار حسن بیرون رفت و طلب کرد کسی را نیافت چون عاجز شد جوانی را نشان دادند در خراباتی حسن به طلب او شد او مست بود پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ همه شهر طلب کردم هیچ نیافتم الا جوانی بدین صفت شیخ گفت او را بباید آورد حسن جوان را بخدمت شیخ آورد چنانک از خود خبر نداشت شیخ گفت ای جوان چیزی بر گوی جوان بیتی شکسته بسته بگفت چنانک حال مستان بودو هم آنجا در خواب شد شیخ گفت او را نیکو بخوابانید جوان ساعتی بخفت چون از خواب درآمد فریاد برآورد کی من کجاام حسن به نزدیک رفت و حال بگفت کی ترا شیخ طلب کرد تا بیتی بگویی پس جوان در پای یک یک می افتاد تا پیش شیخ رسید و پای شیخ را بوسه داد و گفت توبه کردم شیخ دست بر سر وی نهاد و موی سرش برگرفت و جامۀ شیخ در وی پوشید و در خانقاه سی سال خدمت درویشان بجای آورد به برکۀ نظر شیخ
هم در آن وقت کی شیخ به نشابور بود یک روز گفت اسب زین کنید اسب زین کردند شیخ برنشست و جمع در خدمت برفتند در میان بازارزنی مطربه مست روی بگشاده و آراسته نزدیک شیخ رسید جمع بانگ بروی زدند که از راه فراتر شو شیخ گفت دست ازو بدارید چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ گفتآراسته و مست به بازار آیی
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةالله علیه کی در آن وقت کی شیخ به نشابور بود سیف الدوله والی نشابور بود و از جملۀ سلاطین بزرگ بود یک روز به زیارت شیخ آمد در خانقاه و بسیار بگریست و خدمتها کرد و گفت می باید کی مرا به فرزندی قبول کنی شیخ گفت ای ابرهیم درجۀ بزرگ آوردی نباید کی بحق این قیام نتوانی نمود گفت به برکات همت شیخ ان شاء الله کی قیام نمایم شیخ گفت از ما پذیرفتی کی ظلم نکنی و لشکر را دست کوتاه داری تا بر رعیت ظلم نکنند گفت کردم شیخ گفت ترا به فرزندی قبول کردیم سیف الدوله خدمت کرد و بیرون آمد و عدل و نیکو سیرتی آغاز نهاد تا چنان شد کی بعدل و انصاف در خراسان و عراق مشهور شد و بجوامردی بدو مثل زدندی از برکۀ نظر شیخ
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود یک روز در خانقاه استاد امام مجلس می گفت چون از آنجا بکوی عدنی کویان می رفت در راه او را ابرهیم ینال که برادر سلطان طغرل بود پیش باز آمد چون بخدمت شیخ رسید از اسب فرود آمد و سرفرود آورد و خدمت کرد شیخ گفت سر فرودتر آر او سر فرودتر آورد شیخ گفت فرودترآ و فرودتر آورد تا سر به نزدیک زمین آورد شیخ گفت تمام شد بسم الله برنشین او برنشست و شیخ براند و بخانقاه آمد مگر به خاطر درویشی بگذشت کی این چه تواند بود کی شیخ کرد با برادر سلطان طغرل شیخ روی بدان درویش کرد و گفت ای درویش تو ندانی که هرکه بر ما سلام کند از بهر او کند قالب ما قبلۀ تقرب خلقست والا مقصود حقست جل جلاله ما خود در میان نیستیم و هر خدمت کی جهت حق باشد هر چند بخشوع نزدیکتر بود مقبولتر بود پس ما ابرهیم ینال را خدمت حق تعالی فرمودیم نه خدمت خود پس شیخ گفت کعبه را قبلۀ مسلمانان گردانیده اند تا خلق او را سجود می کنند و کعبه خود در میان نه آن درویش در زمین افتادو بدانست کی هرچ پیران کنند خاطر کسی بدان نرسد و بر هرچ ایشان کنند اعتراض نتوان کرد نه بظاهر و نه به باطن که جز حق نتواند بود
به روایتی درست از خواجه امام ابوعلی عثمانی نقلست رضی الله عنه کی او گفت از شیخ بوسعید شنیدم کی گفت مصطفی را صلوات الله و سلامه علیه بخواب دیدم تاجی بر سر و کمری بر میان و امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه بر زبر سر او ایستاده و ابوالقاسم جنید و ابوبکر شبلی در خدمت وی من سلام گفتم و سؤال کردم کی یا رسول الله ما تقول من اولیاء الله مصطفی گفت هذا منهم وانت آخرهم فاذا مضیت انت لشأنک لامذکراحد بعدک و اشار الی کل واحد منهم و جمع کنندۀ کلمات می گوید کی من از امام اجل عزالدین محمود ایلباشی طول الله عمره شنیدم بطوس کی گفت من از امام عبدالرحیم شنیدم کی گفت من از پدر خویش شنیدم ا زجاهی که او گفت که از شیخ بوسعید بوالخیر شنیدم کی گفت وقتی مصطفی را صلوات الله علیه در خواب دیدم که ما را گفت یا باسعید چنانک من آخر پیغامبران بودم تو آخرین جملۀ اولیایی بعد ازتو هیچ ولی نباشد و انگشتری از دست مبارک خویش بیرون آورد و بمن داد
یکی شب از شب نوروز خوش ترچه شب کز روز عید اندوه کش تر
وقتی شیخ قدس الله روحه العزیز در میهنه مجلس می گفت در میانۀ مجلس درویشی در رسید از ماورالنهر و درمجلس بنشست و سه روز خدمت بجای آورد و هر روز در مجلس شیخ نشستی شیخ روی بوی کردی و سخنان خوب گفتی روز چهارم آن درویش در میان مجلس نعرۀ بزد و برخاست و گفت ای شیخ مرا می باید کی بدانم کی تو چه مردی و چه چیزی شیخ گفت ای درویش ما را بر کیسه بندنیست و با خلق خدای جنگ نیست درویش چون آن سخن شنید بنشست چون شیخ از مجلس فارغ شد آن درویش پای افزار کرد و به جانب ماورالنهر شد چون آنجا رسید آنجا مشایخ بزرگ بوده اند و عادت ایشان چنان بودی کی حلقه بنشستندی و هر کسی درین شیوه سخنی گفتندی چون آن درویش در میان ایشان بنشست و هر کسی سخنی می گفتند نوبت بدرویش رسید او را گفتند بیا تا چه آوردی از خراسان گفت من پیری دیدم در میهنه کی سخنان نیک می گفت من آن همه یاد نتوانستم داشت از وی سؤال کردم که تو چه مردی و احوال تو چیست او گفت ما را بر کیسه بند نیست و با خلق جنگ نیست جملۀ پیران بیکبار برخاستند و روی سوی خراسان کردند و سجود کردند تعظیم حالت شیخ را کی چنین کس را تعظیم می باید کرد که با او هیچ چیز نمانده است
در آن وقت کی شیخ به نشابور شد مدت یکسال ابوالقسم القشیری شیخ ما را ندیده بود و او را منکر بود و هرچ شیخ را رفتی بیامدندی و باوی بگفتندی و هرچ استاد امام را همچنان با شیخ گفتندی و هر وقتی استاد امام از راه انکار در حق شیخ کلمۀ بگفتی و خبر با شیخ آوردندی و شیخ هیچ نگفتی روزی برزفان استاد امام رفت کی بیش از آن نیست کی بوسعید حق سبحانه و تعالی را دوست می دارد و حق سبحانه وتعالی ما را دوست می دارد فرق چندین است درین ره که ما همچندان پیل ایم و بوسعید چند پشۀ این خبر به نزدیک شیخ آوردند شیخ آنکس را گفت کی برو و به نزدیک استاد شو و بگو که آن پشه هم تویی ما هیچ چیز نیستیم و ما خود در میان نیستیم آن درویش بیامد و آن سخن باستاد امام بگفت استاد امام از آن ساعت باز قول کرد کی نیز ببد شیخ سخن نگوید و نگفت تا آنگاه کی به مجلس شیخ آمد و آن داوری با موافقت و الفت مبدل شد و آن حکایت نبشته آمده است
هم در آن وقت کی شیخ بنشابور بود یکی از ایمۀ بزرگ بیمار گشته بود شیخ بعیادت او رفت و بنشست و اورا بپرسید جمعی از وکیلان اسباب امام درآمدند یکی می گفت فلان اسباب را چندین تخم می باید و یکی می گفت فلان مستغل را عمارت می باید کرد هر یکی ازین جنس سخنی می گفتند و او هر یکی را جوابی می گفت و همگی خویش در آن مستغرق می کرد چون با خویش رسید و از شیخ عذر خواست شیخ گفت خواجه امام را بهتر ازین می باید مرد او با خویشتن رسید و دانست کی خطا کرده است و حق بدست شیخ است و از آن استغفار کرد
هم در آن وقت کی شیخ بنشابور بود روزی بگورستان حیره می رفت چون بسر خاک مشایخ رسید جمعی را دید آنجا کی خمر می خوردند و چیزی می زدند صوفیان در اضطراب آمدند خواستند کی ایشان را احتساب کنند و برنجانند شیخ مانع شد چون نزدیک ایشان رسید گفت خداوند چنانک درین جهان خوش دل می باشید در آن جهان نیز خوش دلتان داراد جماعت برخاستند و جمله در پای شیخ افتادند و خمرها را بریختند و توبه کردند و از یک نظر شیخ از نیک مردان شدند
شیخ ابوسعید به مرو رودمی شد چون به بغشور رسید جایی ناخوش دید و مردمانی نیکو و بزرگ و بیشتر ایمه و اهل تقوی بودند و چنین گویند که سیصد مرد مفتی و متدین در بغشور بوده است و جمله عوام شهر مصلح بودند چون شیخ آنجا رسید گفت این شهر دوزخیست بر بهشتیان و از آنجا بمرو الرود شد وقاضی حسین رحمةالله علیه چون شیخ را بدید مرید او شد و شیخ چند روز آنجا مقام کرد درویشی پسر خویش را تطهیر داد و شیخ را با جماعت بخواند شیخ با صوفیان آنجا شدند چون چیزی بکار بردند سماع کردند شیخ را وقت خوش گشت و همچنان در آن حالت برنشست و بخانقاه آمد و صوفیان در خدمت شیخ برفتند و قوالان می زدند همچنان و بمیان شهر می برآمدند و مردمان انکار کردند بر آن و به نزدیک قاضی حسین رفتند و حال باز نمودند حسین به شیخ ما چیزی نوشت که جماعت را چنین انکاری می باشد و برین حرکت داوری می کنند شیخ بر ظهر رقعۀ او بنوشت و بقاضی حسین دادتعویذ گشت خوی بدآن خوب روی را
آورده اند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا می شد خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ می رفت چون شیخ بدر سرای او رسید آن خواجه عنان شیخ بگرفت و از وی استدعا کرد کی می باید کی شیخ بسرای من درآید و ما را مشرف گرداند شیخ با جمع به سرای فرود آمد ستونی بود بزرگ و بسیار چوبها را سر بروی نهاده چنانک بیشتر آن عمارت را بار برین ستون بود چون شیخ را چشم بران ستون افتاد گفت لاستوایک حملت ماحملت چون این کلمه برزفان شیخ برفت آن خواجه گفت آری ای شیخ مرا چندین خرج افتاده است برین ستون و چندین گردون ببرده ام و مشقتها تحمل کرده تا این ستون را اینجا آورده ایم و در همه شهر ازین بزرگتر ستونی نیست شیخ گفت ای سبحان الله ما کجاییم و این مرد کجاست هم بر پای از آنجا بیرون آمد و چندانک شیخ را استدعا کرد ننشست و از آنجا برباط عبدالله مبارک آمد و در مرو مقام نکرد و بمیهنه آمد
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةالله علیه کی در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود یک روز شیخ را جامۀ زیر نودوخته بودند و بر آب زده و نمازی کرده و بر حبل انداخته تا خشک شود ایزار پای ضایع شد هر کسی می گفتند این گستاخی کی تواند کردن و شیخ در رواق خانقاه نشسته بود و هیچ نمی گفت و پیری بود که در بر شیخ او را عظیم دوست داشتی صوفیان گفتند زاویها بجوییم و بنگریم تا کجا یابیم ابتدا بدین پیر کردند کی بخدمت شیخ نشسته بود دست بزیرش بردند ایزار پای شیخ دیدند بر میان بسته شیخ را چون چشم برآن افتاد فرمود کی زاویه اش بکوی بازنهید زاویۀ پیر بدر خانقاه باز نهادند و آن پیر از آنجا بیرون شد و دیگر کس او را ندید