گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آورده اند کی شیخ را بازرگانی کنیزکی ترک آورده بود و آن کنیزک خدمت شیخ می کرد و کنیزکی نیکو اعتقاد بود شیخ کنیزک را بخواجه بوطاهر داد کنیزک بخدمت شیخ آمد و بگریست و گفت ای شیخ من هرگز ندانستم کی تو مرا از خدمت خویش دور گردانی شیخ گفت بوطاهر هم پارۀ ازماستترا بحکم او می باید بود ما ترا از خدمت خویش دور نمی کنیم آنگه آن کنیزک بخدمت بوطاهر می بود و خدمتهای شیخ بدست خود می کرد و در راه دین اعجوبۀ گشت و او را حالتی نیکو بود چنانک یک روز شیخ وی را گفتاز ترکستان کی بود آرندۀ تو
شیخ گفت روزی مردی دهری بر حلقۀ بوالحسن نوری بگذشت او را سخنی می رفت از حق که برزفان صوفیان حق گویند و بهر زفانی بنام دیگر خوانند خدای را عزوجل بعضی رحمان خوانند کی روزیشان باید و بعضی رحیم خوانند کی بهشت خواهندو بعضی ملک خوانند کی منزلتشان باید هر کسی که به چیزی حاجتمند باشند وی را بدان نام خوانند صوفیان او را حق گویند کی بدون او دست به چیزی دیگر نیالایندو با هیچ ننگرند آنگاه گفت لفظ ایشان پاکتر بود که گویند حق آنگه آن مرد دهری بابوالحسن نوری گفت آنکه می گویند حق معنی آن چیست گفت آنکه نیالایند خلقانرا بآلایش فراوان و او خود از همه پاک و شیخ گفت او سبحانست و پاکست از هرچ گویند و اندیشند و نود ونه نامست خدای را در قرآن و در توریة و در انجیل و در زبور و نام مهین سبحانست چون سبحان بگفتی همه بگفتی و چون همه بگویی و این نگفته باشی همه درین بسته است چون این بگفتی همه گشاده گردد و گناهان محو گردد و همچنانک پیرزنان تسبیحها دارند هزار دانه و یکی در سر آن کرده باشند و آنرا مؤذن گویند چون آن بگسلد همه رها آیدهمچنان باشد کی چون سبحان بگویی همه بیابی می در باید کوشید تا سبحان بسیار گفته شود جملۀ آفرینش سبحان الله می گویند لکن تو از غفلت که داری نمی شنوی آن هزار دستان کی از هزار گونه می الحان گرداند می سبحان گوید و لکن تو می الحان شنوی خدای تعالی می گوید وان من شییء الایسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم
شیخ بوسعید گفت قدس الله روحه العزیز کی ما را بخواب دیدند مرده و زنخ بربسته و سخن می گوییم کسی گویدی فرا مردمان کی سخن مگویید و اگر گویید چنین گویید کی شیخ گفت آنگاه که بمردی او بماند و بس مات العبد وهو لم یزلمقریی در پیش شیخ این آیت برخواند کی ان الذی فرض علیک القران لرادک الی معاد شیخ گفت مفسران درین آیت چنین گفته اند کی ارادبه فتح مکة ما چنین می گوییم که وی برای فتح مکه قسم یاد نکند اراد به لقاء الاخوان
خوشا ملکا که ملک زندگانی استبها روزا که آن روز جوانی است
شیخ را پرسیدند که هر پیری را پیری بوده است پیر تو که بوده است و پیران خود را از مجاهده ضعیف کرده اند و گردن تو در زه پیرهن نمی گنجد و پیران حج کرده اند و توحج نکردۀ سبب چیست شیخ جواب داد کی می پرسی کی هر پیر را پیری بوده است پیر تو که بوده است ذلک مما علمنی ربی و آنچ می پرسی کی پیران به مجاهده خود را نحیف کرده اند و گردن تو بدین گونه که در زه پیرهن نمی گنجد ما را عجب از آن می آید کی گردن مادر هفت آسمان و زمین چون می گنجد بدینچه خدای ما را ارزانی فرموده است و آنچ می گویی که پیران سفر حجاز کرده اند و تو حج نکردۀ بس کاری نبود کی هزار فرسنگ زمین بزیر پای بازگذاری تاخانۀ زیارت کنی مرد آن مرد باشد کی اینجا نشسته بود در شبانروزی چنین خانۀ معمور زبر سر وی طواف می کند بنگریستند هرکه حاضر بود بدید
روزی شیخ قدس الله روحه العزیز در نشابور بتعزیتی می رفت معرفان پیش شیخ آمدند و خواستند کی شیخ را تعریفی کنند چنانک رسم ایشان بود چون شیخ را بدیدند فرو ماندند ندانستند کی چه گویند از مریدان شیخ پرسیدند که شیخ را چه لقب گوییم شیخ را معلوم شد کی چه گویند ایشان را گفت در روید و آواز دهید کی هیچ کس بن هیچ کس را راه دهید همۀ بزرگان بشنیدند سربرآوردند شیخ را دیدند کی می آمد و همه را وقت خوش شد و بگریستند
روزی شیخ براهی می گذشت کناسان مبرز پاک می کردند و آن نجاست بخیک بیرون می آوردند صوفیان چون آنجا رسیدند خویشتن فراهم گرفتند و می گریختند شیخ ایشان را بخواند و گفت این نجاست بزفان حال با ما سخنی می گوید بیک شب کی با شما صحبت داشتیم برنگ شما شدیم از ما بچه سبب می گریزید ما را از شما باید گریخت چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع برآمد و بگریستند وحالتها رفت
آورده اند کی یک شب در میهنه حسن مؤدب چراغ در پیش شیخ بنهاد و برفت شیخ او را آواز داد و گفت چه سبب است کی امشب این چراغ روشنایی تمام ندارد چنانک هر شب حسن گفت معلوم نیست شیخ گفت تفحص کن چون تفحص کرد گفت چوبی کی چراغ صوفیان بدان پاک می کرده اند درین چراغ دان نهاده اند شیخ گفت بردار این چراغ از پیش ما حسن چراغ را از پیش برداشت
طلحة بن یوسف العطار گفت که مدتی پیش شیخ ابوسعید بودم چون بازمی گشتم مرا گفت چون به بغداد شوی و ترا گویند کی چندین گاه کرادیدی و چه فایده گرفتی چه خواهی گفت رویی وریشی دیدم گفتم تا شیخ چه فرماید شیخ گفت هرکه تازی داند این بیت بر وی خوانقالواخراسان اخرجت رشأ
خواجه بوالفتح شیخ گفت کی شیخ قدس الله روحه العزیز در نشابور بود یکروز به بستقان می شد و خواجه علی طرسوسی با شیخ ما بهم بود شیخ در راه می گفت اللهم اجعلنی من الاقلین چون ببستقان رسیدند خواجه علی از شیخ پرسید که درین راه بر لفظ شیخ بسیار می رفت که اللهم اجعلنی من الاقلین شیخ گفت خداوند تعالی می گوید وقلیل من عبادی الشکور ما می خواستیم که ازآن قوم باشیم کی شکر نعمت او بجای آریم
خواجه بوالفتح شیخ گفت که روزی قوال در خدمت شیخ این بیت برمی گفت کهاندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
خواجه بوبکر مؤدب گفت که روزی شیخ با خطیب کوفی سخنی می گفت آهسته پس روی سوی من کرد و گفت می شنودی که چه می گفتیم گفتم نه شیخ گفت می گفتیم العجز عجزان التوانی فی الامر اذا امکن والجد فی طلبه اذافات و در آن ساعت کی شیخ این سخن می گفت قوال این مصراع می خواند ولاتسقنی سرا اذا امکن الجهر
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود کسی کوزۀ آب بوی آورد و گفت بادی بر اینجا دم از بهر بیماری شیخ بادی برآن کوزه دمید و از آن مرد بستد و بخورد مرد گفت ای شیخ چرا چنین کردی گفت این باد کی برینجا دمیدیم درکون این شربت کسی جز ما نکشد اکنون فردا بازآی تا باد شفا بدودمیم
در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود به حمام شد درویشی او را خدمت می کرد و دست بر بازوی شیخ می نهاد و شوخ از پشت شیخ بر بازو جمع می کرد چنانک رسم ایشانست تا آنکس ببیند در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ جوامردی چیست شیخ گفت آنکه شوخ مرد پیش روی او نیاری حاضران انصاف بدارند کی کسی درین معنی بهتر ازین سخنی نگفته است
نشسته شاه روزی نیم هشیاربه امیدی که گردد بخت بیدار
شیخ گفت کی هرکه شب آدینه هزار بار بر مصطفی صلوات الله و سلامه علیه صلوات فرستد رسول را بیند بخواب ما بشهر مرو این گفته بجا آوردیم و مصطفی را صلوات الله و سلامه علیه بخواب دیدیم فاطمۀ زهرا رضی الله عنها پیش او نشسته بود و مصطفی دست مبارک خویش بر فرق میمون او نهاده چون ما خواستیم که پیش رسول صلی الله علیه شویم گفت مه فانها سیدة نساء العالمین
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود یک سال مردمان سخن منجمان و احکام ایشان می گفتندو عوام خلق بیکبار در زفان گرفته بودند کی امسال چنین و چنین خواهد بود شیخ روزی بر سر منبر گفت ما امروز شما را از احکام نجوم سخن خواهیم گفت پس گفت امسال همه آن خواهد بود که خدای تعالی خواهد چنانک پارهمه آن بود کی خدای تعالی خواست و صلی علی محمد و آله اجمعین دست بر روی فرود آورد و مجلس ختم کرد
روزی یکی از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ در حق من دعایی کن بگفتوای ای مردم داد زعالم برخاست
در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود دختر علوی پیش شیخ درآمد و مادر و پدر این دختر سؤال کردندی از مردمان شیخ آن دختر را پیش خویش بنشاند و گفت این پوشیده از فرزندان پیغامبرست و شما دوستی او می کنید و در وقت صلوات دادن بر وی آوازها بلند می کنید اکنون برهان آن دعوی بنمایید که در حق جد او می کنید بنیکویی کردن شیخ جامه از سر برکشید و بدان دختر داد و آن جمع کی آنجا حاضر بودند موافقت کردند و دختر به مراد تمام رسید
خواجه حسن مؤدب گفت کی در آن وقت کی شیخ بنشابور بود ایمه و بزرگان شهر بخدمت شیخ می رسیدند چون شیخ بومحمد جوینی و استاد امام ابوالقسم قشیری و استاد اسماعیل صابونی و از شیخ چیزی می پرسیدند و بحثی می کردند یک روز شیخ را سخنی می رفت و این جمع و دیگر بزرگان شهر حاضر بودند در میان سخن برزفان شیخ این بیت برفت کییک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
حسن مؤدب گفت که شیخ یک روز مجلس می گفت چون از مجلس فارغ شد من پیش وی ایستاده بودم شیخ گفت ای حسن به شهر بیرون شو و بنگر کی درین شهر که ما را دشمن تر دارد و این حدیث را منکرتر است به نزدی وی شو و بگو درویشان را بی برگیست و چیزی معلوم نیست کی بکار برند من بیرون آمدم و بخاطر گرد شهر برآمدم هیچ کس را منکرتر از علی صندلی ندانستم گفتم شاید کی این خاطر صواب نباشد دیگر بار بهمت گرد همۀ شهر برآمدم و هم خاطر من بدو شد دیگر بار اندیشه بهمه اطراف شهر فرستادم هم خاطرم بدو شددانستم کی حق باشد رفتم تا بخانقاه وی او نشسته بود شاگردان در خدمت وی و او کتابی مطالعه می کرد سلام گفتم جواب داد از سر نخوتی چنانک عادت او بود و گفت شغلی هست گفتم شیخ سلام می گوید و می گوید کی هیچ چیز معلوم نیست نیابتی می باید داشت در حدیث درویشان و او مردی نکته گوی بود و طناز گفت اینت مهم شغلی و فریضه کاری پنداشتم کی آمدۀ کی چیزی بپرسی بروای دوست کی من کاری دارم مهمتر ازین کی من چیزی بشما دهم کی شما بحدکورند و کخ کخ کنیدو این بیت برگویید و رقص کنیدآراسته و مست به بازار آیی
آورده اند کی درآن وقت کی شیخ در خانقاه کوی عدنی کویان بود روزی سفره نهاده بودند و شیخ با درویشان چیزی بکار می بردند در میانه شیخ بومحمد جوینی درآمد و سلام کرد شیخ سلام وی جواب نداد و التفات نکرد بومحمد بشکست و برنجید و بنشست چون طعام بکار بردند و دست بشستند شیخ بر پای خاست و سلام بومحمد جوینی جواب بازداد پس گفت که سلام نامیست از نامهای حق جل جلاله و ما روا نداریم که با دهان آلوده نام او بریم بومحمد خوش دل گشت وگفت آنچ شیخ را هست از طریقت و شریعت کس را نیست و جملۀ متصوفه کی حاضر بودند از آن کلمه فایده گرفتند از اینجاست کی چون صوفیان بر سفره باشند سلام نگویند تا فارغ نشوند
شیخ بوسعید قدس الله روحه همشیرۀ داشت کی فرزندان شیخ او را عمه گفتندی و او در غایت زهد بودست و چون به ضرورت بیرون آمدی چادر و موزه در پس سرای نهاده داشتی و چون بیرون شدی جامۀ کی در خانه داشتی نپوشیدی و هم بدان چادر و موزه و جامه کی در پس سرای داشت بدان بیرون شدی تا گردی کی از کوی برآن جامه نشیند بخانه نیارد و بهر وقت کی شیخ بخانۀ او رفتی عمه سرای را پاک بشستی و گفتی شیخ با کفشی که در شارع رفته است در سرای ما رفت شیخ در سرای عمه بودو سخن می گفت عمه گفت ای شیخ این سخن تو زرشوشه است شیخ گفت این سخن ما زر شوشه است و خاموشی تو گوهر ناسفته است و از صومعۀ عمه سوراخی بصومعۀ شیخ کرده بود تا پیوسته شیخ را می دیدی و سخن می پرسیدی روزی شیخ در صومعۀ خویش بود و خضر علیه السلم کی او را با شیخ بسیارصحبت بود نزدیک شیخ آمده بودو هر دو تنها نشسته بودند و سخن می گفتند عمه بدان سوراخ آمد بدانست به کرامت که آن خضر است کی با شیخ سخن می گوید پوشیده مراقبت احوال ایشان می کرد خضر دوکرت از کوزۀ شیخ کی در پیش نهاده بود آب خورد چون خضر برخاست شیخ با او بهم برخاست و از پس او فراز شد چون ایشان بیرون شدند حالی عمه براه بام برآمد و در صومعۀ شیخ رفت و از بهر تبرک از کوزۀ شیخ از آن موضع کی خضر آب خورده بود آب خورد و بیرون آمد آن وقت را کی عمه بصومعۀ خویش آمد شیخ بصومعه آمد و آن حال عمه به کرامت بدید و با عمه هیچ نگفت خادم را آواز داد کی تا آن سوراخ کی به صومعۀ عمه بود برآوردند
شیخ گفت قدس الله روحه کی یکی بهشت بخواب دید و خوانی نهاده و جماعتی نشسته اوخواست کی بدیشان نیز موافقت کند یکی بیامد و دست او بگرفت و گفت جای تو نیست این خوان کسانیست که یک پیراهن داشته اند و تو دو داری تو با ایشان نتوانی نشست شیخ ما گفت اکنون خود کار بدان آمده است کی مرقعی کبود بدوزند و درپوشند و پندارند کی همه کارها راست گشت برآن سرخم نیل بایستندو می گویند کی یکبار دیگر بدان خم فرو بر تا کبودتر گردد کی چنان دانند کی صوفیی این مرقع کبود است و در آراستن و پیراستن مانده و آنرا صنم و معبود خویش کرده و درآن روز کی شیخ این سخن می گفت شیخ را فرجی فوطه دوخته بودندو پوشیده داشتگفت ما را اکنون مرقع پوشیده اند بعد هفتادو هفت سال کی ما را درین روزگار شده است و رنجها و بلاها درین راه کشیده آمده است و شب و روز یکی کرده آمده است پس ازین همه ما را مرقع پوشیده اند اکنون هر کسی آسان مرقعی بدوزند و بسر فرو افگنندشیخ ما گفت می گوید همه را می گفتیم قولو الااله الا الله ترا می گوییم فاعلم انه لااله الالله بدان و ببین که جز ازو یکی نیست پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود این آیت برخواند کی وقودها الناس والحجارة و شیخ در آیۀ عذاب کم سخن گفتی گفت چون سنگ و آدمی به نزدیک تو بیک نرخست دوزخ به سنگ می تاب و این بیچارگان مسوز