گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آورده اند کی کسی از بغداد برخاست و بمیهنه آمد نزدیک شیخ و از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ حق سبحانه و تعالی این خلایق را بچه آفریده حاجتمند ایشان بود شیخ گفت نه اما از جهت سه چیز را آفرید اول آنکه قدرتش بسیار بود نظارگی می بایست دوم آنکه نعمتش بسیار بود خورنده می بایست سدیگر آنکه رحمتش بسیارست گناه کار می بایست
چو شد معلوم کز حکم الهیبه هرمزبر تبه شد پادشاهی
وقتی درویشی در پیش شیخ خانقاه می رفت شیخ گفت ای اخی چون گوی می باش در پیش جاروب چون کوهی مباش در پس جاروب یک روز شیخ با جمعی صوفیان بدر آسیایی رسیدند اسب باز داشت و ساعتی توقف کرد پس گفت می دانید کی این آسیا چه می گوید می گوید کی تصوف اینست کی من دارم درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گرد خود طواف می کنم سفر خود در خود می کنم تا آنچ نباید از خوددور می کنم همۀ جمع را وقت خوش شد ازین رمز
آورده اند کی استاد بوصالح را کی مقری بود رنجی پدید آمد چنانک صاحب فراش گشت شیخ خواجه بوبکر مؤدب را گفت دوات وقلم بیار تا برای بوصالح حرزی املا کنم پس فرمود کی بنویس بیتحورا بنظارۀ نگارم صف زد
آورده اند کی یکی از مشایخ در عهد شیخ بغزا رفته بود بولایت روم روزی در آن دارالحرب می رفت ابلیس را دید گفت ای ملعون اینجا چه می کنی که دل تو ازین جماعت کی اینجا هستند فارغست گفت من اینجا بی اختیار خویش افتاده ام گفت چگونه گفت من بمیهنه می گذشتم شیخ بوسعید بوالخیر از مسجد با سرای می شد در راه عطسۀ داد مرا اینجا افگندو هم از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ کسیست کی بشب دزدی می کند و بروز نماز می کند شیخ گفت عجب نیست کی برکۀ نماز روزش از دزدی شب باز دارد
خواجه مصعد پسر خواجه امام مظفر حمدان نوقانی گفت کی یک روز شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز با پدرم نشسته بودند پدرم شیخ را گفت صوفیت نگویم و درویشت نگویم بلکه عارفت گویم به کمال شیخ بوسعید گفت آن بود کی او گوید و خواجه مصعد گفت صاینه جدۀ من بود ومادرم راحتی را پیش شیخ ابوسعید برد بنشابور و مادرم دوازده ساله بودو هنوز با پدرم سخن نکاح نگفته بودند شیخ ماردم را سؤال کرد کی چه نامی گفت راحتی گفت مبارک باد اکنون صوفیان را دعوتی باید کرد گفت هیچ چیز ندارم گفت گدایی کن گفت چون کنم پس همان ساعت شیخ را گفت صوفیان را دعوتی خواهم کردچیزی بده شیخ پیراهن و ردا هر دو بوی داد آنرا برداشت و برد تا بسرای میکالیان آنجا مادری بود و دختری گفت شیخ بوسعید از من دعوتی خواسته است من گفتم چیزی ندارم مرا گفت گدایی کن من از وی گدایی کردم این هر دو بمن داد شما را این بچه ارزد دختر برخاست و بخانه درشد و جفتی دست و رنجن بیاورد به قیمت شصت دینار و پیش من بنهاد و ردا برداشت و مادر عقدی بیاورد هم به قیمت شصت دینار و پیرهن برداشت ساعتی بنشستیم من گفتم این جامهای شیخ با من سخنی می گوید شما می دانید گفتند نه گفتم می گوید من با هیچ کس قرار نگیرم و درینجا یا من باشم یا غیر من شما را برگ این هست گفتند نه گفتم بباید نگریست تا چه باید کرد پس ایشان برخاستند و در ردا و پیراهن بوسه بردادند و پیش من نهادند و گفتند این بشما لایقترست دست ورنجن و عقد به حکم شماست برخاستیم و پیش شیخ آمدیم و ردا و پیراهن پاره کردند بعد از آن صاینه بنوقان آمد و پیش خواجه مظفر آمد و هر دو سخن می گفتند صاینه در فنا سخن می گفت و خواجه مظفر در بقا خواجه مظفر را سخن صاینه خوش آمد گفت هرکه موافق تو موافق حق و هرکه مخالف تو مخالف حق صاینه گفت شکر این نثاری باید و من هیچ ندارم این راحتی را در کار تو کردمخواجه مظفر گفت من ازین فارغم و ده سال بود کی قوم خواجه مظفر برحمت خدای تعالی شده بود و ده سال که قومش زنده بود حاجتش نبود بعد بیست سال راحتی را بخواست و خواجه مصعد از وی در وجود آمد به برکات همت و نظر شیخ قدس الله روحه
ابوالفضل محمدبن احمد العارف النوقانی گفت کی با شیخ بوسعید در نشابور بگورستان حیره بیرون شدیم بجنازۀ عزیز چون برابر خاک احمد طابرانی رسید اسب شیخ بایستاد و چشم شیخ بر خاک احمد طابرانی بماند و یکساعت نیز دران خاک می نگریست پس اسب براند و گفت احمدالطابرانی یتکلم معیشیخ گفت بخواب دیدم خویشتن و استاد بوعلی دقاق را و استاد ابوالقسم القشیری را کی نشسته بودیم هر سه ندایی درآمدی کی برخیزید و هر یکی چیزی قربان کنید ما هر دوان برخاستیم و آن بجا می آوردیم استاد بوالقسم قشیری هرچند می کوشید آن بجای نمی توانست آوردن و می گریست اگر آن بجای آوردی در جهان چون او نبودی
آورده اند کی شیخ قدس الله روحه العزیز می رفت ماری عظیم بیامد و خویشتن را در پای شیخ می مالید و بوی تقرب می نمود در خدمت شیخ درویشی حاضر بود ازآن حالت تعجب می کرد شیخ درویش را گفت کی این مار به سلام ما آمده است تو خواهی کی ترا همچنین باشد مرد گفت خواهم شیخ گفت هرگز ترا این نباشد چو می خواهی
وقتی احمد بولیث نزدیک شیخ آمده بود چون باز می گشت شیخ کسی را با وی بفرستاد چون باز آمد پرسید کی در راه احمد چه می گفت گفت حدیث نعمتهای خدای تعالی می گفت شیخ گفت کدام نعمتها را می گفت این نعمتها بردرجاتست آن نعمت کی با ما کرده است یا آن نعمت کی با شما کرده است آن نعمت کی با ما کرده است بلندترین و بزرگترین نعمتهاست و آن نعمت کی با شما کرده است میانه است و تمام شود پس گفت پیری بوده است و موی سر باز نکرده تا کژدم در سرش آشیانه نهاد و بچه کرد
آورده اند کی خواجه علی خباز از مرو بمیهنه آمد کی بجانب باورد می شد شیخ ابوسعید در مسجد نشسته بودو خواجه احمد نصر و بسیار مشایخ با هم بودند و سخنی می گفتند در میان سخن حدیث یکی از ابنای دنیا می رفت خواجه علی خباز گفت آری مردی با همت است شیخ گفت جوامردی باید آن را همت نخوانند آن را امنیت بخوانند آنکه مال را نفقه کند آن را امنیت گویند نه همت صاحب همت آن باشد که اندیشۀ او بدون خداوند بهیچ چیز فرو نیاید
آورده اند کی شیخ قدس الله روحه العزیز در مسجد نشسته بود و کاهی بر محاسن مبارک او اوفتاده بود درویشی دست دراز کرد وآن کاه برگرفت و در مسجد بینداخت شیخ روی بوی کرد و گفت ای اخی نترسیدی بدین کی کردی کی خداوند عز و جل هفت آسمان بر زمین زند ونیست گرداند کی حق تعالی این روی بدین عزیزی را فرمود کی برآن خاک مسجد نهی واسجد واقترب تو این کاه را بر محاسن ما روانداشتی چون روا داشتی که در خانۀ خدای بینداختی
آورده اند کی درآن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود استاد امام بوالقسم قشیری را پیغام فرستاد کی می شنوم کی تو در اوقاف تصرف می کنی جواب داد کی اوقاف در دست ماست نه در دل ما شیخ باز جواب داد کی ما را دست شما چون دل شما می باید
چو شیرین را ز قصر آورد شاپورملک را یافت از میعادگه دور
استاد عبدالرحمن گفت کی مقری شیخ بود کی در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود یکی به نزدیک شیخ آمد و گفت مردی غریبم بدین شهر درآمدم و همه شهر صیت و آوازۀ شماست و ترا کرامتهای بسیارست اکنون از آن یکی بنمای شیخ گفت بآمل بودیم یکی به نزدیک بوالعباس قصاب در آمد و همین سؤال کرد شیخ بوالعباس گفت می نبینی آن چیست کی آن نه کراماتست آنچ آنجا بینی پسر قصابی بود که از پدر قصابی آموخت چیزی بدو نمودند و او را بربودند به بغداد تاختند پیر شبلی او را به مکه فرستاد و از مکه به مدینه فرستاد و از مدینه به بیت المقدس خضر را بدو نمودند و در دل خضر افگندند تا این را قبول کرد و صحبت افتاد و اینجا باز آوردو عالمی را روی بوی آورد تا از خراباتها می آیند و از ظلمتها بیزار می شوندو توبه می کنند و از اطراف عالم سوختگان می آیند و ازما او را می جویند کرامت بیش از این بود پس گفت کرامتی می باید در وقت کی بینم گفت نیک ببین نه کرم اوست که فرزند بزکشی را درصدر بزرگان بنشانند و به زمین فرو نشود و دیوار بر وی نیفتد و این خانه بر وی فرو نیاید بی ملک و مال ولایت دارد بی آلت و کسب روزی خورد و خلق را بخوراند این همه نه کراماتست آنگه شیخ ما گفت ای جوامرد ما را با تو همان افتاد که وی را این مرد گفت یا شیخ من از تو کرامات تو می طلبم تو از شیخ بوالعباس می گویی شیخ گفت هرکه بجمله کریم را گردد همۀ حرکات وی کریم را گردد پس تبسم کرد و بگمارید و گفتهر باد کی از سوی بخارا بمن آید
فصل سوم در بعضی ازفواید انفاس شیخ قدس الله روحه العزیز و شمتی از نامها و ابیات کی بر لفظ عزیز او رفته است آن قدر کی به نزدیک ما درست گشته استشیخ گفت کار دیدار دل دارد نه گفتار زبان
واما من خاف مقام ربه ونهی النفس عن الهوی تا نکشی نفس را زو نرهی بدین بسنده نباید شد کی گویی لا اله الا الله گفتم مسلمان شدم
وما یؤمن اکثرهم بالله الاوهم مشرکون گفت ایشان بزبان ایمان می آرند بیشتر آنند کی بدل شرک دارند خدای عزو جل می گوید من شرک نیامرزم ان الله لایغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذلک لمن یشاء هرچ بیرون شرک بود آنرا که خواهم بیامرزم و ترا هفت اندام به شک و شرک آگنده است بیرون باید کرد این شرکها ازیشان تا بیاسایند
فمن یکفر بالطاغوت طاغوت کل احد نفسه تا بنفس خویش کافر نگردی بخدای مؤمن نشوی طاغوت هر کسی نفس اوست آن نفس که ترا از خدای تعالی دور می دارد و می گوید کی فلان با تو زشتی کرد و بهمان باتونیکی همه سوی خلق راه نماید و این همه شرکست هیچ چیز بخلق نیست همه بدوست این چنین بباید دانست استقامت باید کرد و استقامت آن باشد کی چون یکی گفتی دیگردو نگویی و خلق و خدای دو باشد
کسی به نزدیک رسول صلی الله علیه و سلم آمد و گفت کی مرا سخنی گوی در مسلمانی که اصلی باشد که دست در آن زنم گفت بگوی آمنت بالله ثم استقم و درین آیت می گوید که ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا معنی درین آیت آن می گوید لاتروغوا روغان الثعلب که چون روباه چرخه مزنید کی هر زمانی سر بجایی دیگر زنید کی آن ایمان درست نباشد ایمان چنان آرید کی گویید الله الله و بر آن استوار باشید و استوار بودن آن باشد که چون خدای گفتی نیز حدیث مخلوق بر زفان نرانی و دوستی با کسی دار که چون تو برسی اونرسد و باقی باشد تا تونیز هست باشی کی هرگز نرسی
شیخ گفت داوری کافریست و از غیر دیدن شرکست و خوش بودن فریضه است
شیخ را گفتند یکی توبه کرده بود بشکست شیخ ما گفت اگر توبه اورا نشکسته بودی او هرگز توبه بنشکستی
کلید فتح را دندان پدید استکه رای آهنین زرین کلید است
شیخ پیوسته می گفتی کی توبی نوایی و همو گفت کی معشوقۀ بی عیب مجویید که نیابید
شیخ گفت هزار دوست اندک بود و یک دشمن بسیار بود