گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ گفت روزی در مناجات بار خدایا بیامرز کی دوست چنین دارد و مپرس کی خردۀ دارد
شیخ را پرسیدند کی مردان او در مسجد باشند گفت درخرابات هم باشند
شیخ گفت ما آنچ یافتیم به بیداری شب و به بی داوری سینه و بی دریغی مال یافتیم
شیخ را پرسیدند کی صوفیی چیست گفت آنچ در سر داری بنهی و آنچ در کف داری بدهی و آنچ بر توآید نجهی
شیخ گفت کل ماشغلک عن الله فهو علیک مشؤم
شیخ گفت در شبانروزی سی هزار نفس ازتو بر می آید هر آن نفس کی نه بحق بود گنده بود چون مرداری کی فریسته از آن بینی بگیرد
شیخ گفت وقتک بین النفسین وقت تو میان دونفس است یکی گذشته و یکی ناآمده پس گفت دی شد و فردا کو روز امروز است الوقت سیف قاطع
شیخ گفت تصوف دو چیز است بیکسو نگریستن و یکسان زیستن
چنین گوید جهان دیده سخن گویکه چون می شد در آن صحرا جهان جوی
شیخ گفت الله و بس و ما سواه هوس و انقطع النفس
شیخ گفت من صح قصده الینا وجب حقه علینا هرکه قصد اوبدین راه درست تر این راه بدو پاینده تر
شیخ بسیارگفتی کی کن یهودیا صرفا والافلاتلعب بالتوریة
شیخ گفت راحةالنفس کلها فی التسلیم وبلاؤهافی التدبیر
شیخ گفت آن پیر را گفتند که دعایی در کار ما کن گفت اختیار ماجری لک فی الازل خیر من معارضة الوقت الخیر اجمع فیما اختارخالقنا و اختیار سواه الشر و الشؤم
شیخ گفت اینست و بس و این بر ناخنی بتوان نبشت اذبح النفس والافلا تشغل بتر هات الصوفیة
شیخ گفت مسلمانی گردن نهادن بود حکمهای ازلی را والاسلام ان یموت عنک نفسک
شیخ گفت بنده به نماز بازنگرد خداوند سبحانه و تعالی گوید منگر من ترا بهتر از آنم چون بار دوم بازنگرد خدای تعالی گوید منگر بچه می نگری چون بار سوم بازنگرد خداوند تعالی گوید شو بر آن کی بدو می نگریدانی که مرا یار چه گفته ست امروز
شیخ ماگفت روزی بر سر جمع کی بخدای کی داند و این هفتاد سوگند است کی هرکی را خدای عزو جل راه دیگر فرا پیش اونهد آنکس را از طریق حق بیفگنده بود آنگه شیخ این بیت بگفتگفتار دراز مختصر باید کرد
شیخ گفت خدای می گوید ان اکرمکم عندالله اتقیکم گرامی ترین شما پرهیزگرترین شماست و پرهیز کردن از خودی خودست و چون تو از نفس خویش پرهیز کردی بوی رسیدی وهذا صراط ربک مستقیما اینست راه من دیگر همه کوریست این راه صوام را نبود و قوام را نبود عاید را نبود و ساجد را و راکع رانبود این راه پرهیز کردنست از خویشتن و هذا صراط ربک مستقیما اینست راه من اگر راه مرا می خواهی
چو دهقان دانه در گل پاک ریزدز گل گر دانه خیزد پاک خیزد
شیخ ما گفت التصوف اسم واقع فاذا تم فهو اللهگفت درویشی نامی است واقع چون تمام شد و بغایت برسید آنجای خود جز خدای چیزی دیگر نماند
درویشی روزی در پیش شیخ ما ایستاده بود بحرمت چنانک در نماز ایستند شیخ گفت نیکو ایستاده چنانک در نماز ایستند و لکن بهتر ازین آن باشد کی تو نباشی
شیخ گفت هرچ نه خدای را نه چیز و هرکه نه خدای را نه کس
شیخ گفت هرکجا پنداشت تست دوزخست و هرکجا تو نیستی بهشتست