گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ گفت حجاب میان بنده و خدای آسمان و زمین نیست و عرش و کرسی نیست پنداشت و منی تو حجابستاز میان برگیر بخدای رسیدی
شیخ گفت چهار سخن از چهار کتاب خدای تعالی برگزیده اند برای کار بستن از توریة من قنع شبع و از انجیل من اعتزل سلم و از زبور من صمت نجا و از قرآن ومن یتوکل علی الله فهو حسبه
شیخ گفت مردان تن را یله کرده اند و بر یکجای ملازمت کرده اند و تن در داده اند سالها برامید بوی این حدیث
از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ در نماز دست بر کجا نهیم شیخ گفت دست بر دل و دل بر حق جل جلاله
شیخ گفت همه عنان و ران بسر کوی بایزید رسیده اند عنان باز کشیده اند بایزید کو تا عنان قوی بیند
شیخ را پرسیدند که بنده از وایست خود کی باز رهد گفت آنگه کی خداوندش برهاند این بجهد بنده نباشد بفضل و خداوندی وی بود و بصنع و بتوفیق وی نخست وایست این حدیث در وی پدید آرد آنگه در توبه بر وی بگشاید آنگه در مجاهده افگند تا بنده جهد می کند یک چند در آن جهد خود سرمی کشد پندارد کی از جایی می آید و یاکاری می کند پس از آن عاجز آید و راحت نیابد کی حایض است و آلوده است آنگه بداند کی آن طاعتها بپنداشت کرده است توبه کند و بداند کی بتوفیق خداوند بوده است چون این بداند آنگه راه حق بدلش درآید آنگه در یقین بروی بگشایند یک چندی می رود و از همه کسی هر چیزی فرا می ستاند و خواریها بکشد و به یقین می داند کی این فراز کردۀ کیست آنگه شک از دلش برخیزد پس در محبت بر وی بگشانید تا درآن دوستی یک چندی فرا نماید و در آن دوستی منی سر از مردم برزند و در آن منی ملامتها برپذیرد و ملامت این باشد کی هر چیزی پیش آید برپذیرد در دوستی خدای و از ملامت نیندیشد پنداشتی در وی پدیدآید گوید من دوستدارم در آن نیز یک چند بدود از آن نیز برآید وبنه آساید و نیارامد و بداند کی خداوند را دوست می دارد و خداوند را با او فضلست این همه بدوستی و به فضل اوست نه بجهد ما چون این همه بدید بیاساید آنگاه در توحید بر وی بگشاید تا بداند و ببیند و شناساگرداندش تا بشناسد کی کارها بخداوندست جل جلاله انما الاشیاء برحمةالله اینجا بداند کی همه اوست و همه و همه پنداشت است کی بدین خلق نهادست ابتلای ایشان را و بلای ایشان را و غلطیست کی بریشان می راند بجباری خویش برای آنکه صفت جباری اوراست بنده بصفتهای او بیرون نگرد بداند کی خداوند اوست و آنچ خبر باشد عیانش می شود و معاینه می بیند ودر کردار خداوند نظاره می کند آنگاه به جمله بداند کی او را نرسد کی گوید من یا از من اینجا درین مقام بنده را عجزی پدید آید و وایستها ازوی بیفتد بنده آزاد وآسوده گردد بنده آن خواهد کی او خواهد خواست بنده رفت و بآسایش رسید همه اوست و تو هیچ کس نیستی اکنون همی گویی کی هیچ کس نه ام اول کار می باید آنگه دانش کی تا بدانی هیچ چیز نمی دانی و بدانی که هیچ کس نۀ این چنین آسان آسان نتوان دانست و این بتعلیم و تلقین بنه آید و این بسوزن بر نتوان دوخت و برشته بر نتوان بست این عطای ایزدست تعلیم حق می باید ذلک مما علمنی ربی الرحمن علم القرآن ثم قال الشیخ جذب جذبة من الخلق الی معاینة الذات فحینیذ صار العلم عینا و العین کشفا و الکشف شهودا وجود اوصار خرسا و الحیوة موتا و انقطعت العبارات و انمحت الاشارات و انمحقت الخصومات وتم الفناء و صح البقاء و زالت التعب و العناء وطاح الماء و الطین و بقی من لم یزل کما لم یزل حین لاحین قل أرأیتم ان اصبح مأوکم غورا فمن یأتیکم بماء معین
چو پیر سبزپوش آسمانیز سبزه برکشد بیخ جوانی
شیخ گفت خلق از آن در رنجند کی کارها پیش از وقت می طلبند
شیخ گفت ایزد تعالی در همه جایها حق خود راتبع حقوق خلق گرداند و از کرم و فضل تقصیردر حق خود عفو کند و درگذارد و در حقوق خلق روا ندارد برای آنکه رحمت صفت حقست و عجز صفت خلق آنگه این بیت بگفتآری چنین کنند کریمان کی شاه کرد
شیخ در میان سخن روی به یکی کرد از قوم و گفت وحشتها از نفس است اگر اورا نکشی او ترا بکشد
شیخ را روزی سؤال کردند کی یا شیخ ما الصدق و کیف السبیل الی الله شیخ گفت الصدق ودیعة الله فی عباده لیس للنفس فیه سبیل لان الصدق سبیل الی الحق وابی الله ان یکون لصاحب النفس الیه سبیل
شیخ گفت اگر کسی در مقامات بدرجۀ اعلی رسد و بر غیب مطلع شود کی او را پیری و استادی نبود از وی هیچ چیز نیاید و هر حالت که ازمجاهدت خالی بود زیان آن بیش از سود بود
شیخ گفت روزی در میان مجلس که این تصوف عزیست در ذل توانگریست در درویشی خداوندیست دربندگی سیریست در گرسنگی پوشیدگیست در برهنگی آزادیست در بندگی زندگانیست در مرگ شیرینیست در تلخی هرکه در این راه آید و بدین صفت نرود هر روز سرگردان تر باشد
شیخ گفت مرد باید که بدو کار مشغول باشد هرچ او را از خدای باز دارد از پیش برمی دارد و راحتی بدرویشی می رساند اگر این ارادت بدین صفت بسر برد به مقصود رسد
از شیخ ما سؤال کردند کی از خلق بحق چند راهست بیک روایت گفت هزار راه بیش است و بروایتی دیگر گفت بعدد هر ذراتی ازموجودات راهیست بحق اما هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به کسی رسد و ما بدین راه رفتیم وهمه را بدین وصیت می کنیم
درویشی از شیخ سؤال کرد کی اورا از کجا طلبیم گفت کجاش جستی که نیافتی اگر قدمی از صدق در راه طلب نهی در هرچ نگری او را بینی
شیخ گفت آن بنده که بدوزخش می برند از دور نوری بیند گوید آنچ نورست گویند نور فلان پیرست گوید من در دنیا آن پیر را دوست داشتمی باد آن سخن را بگوش پیر رساند آن عزیز بشفاعت در حضرت حق سبحانه و تعالی سخن گوید درحق آن عاصی خداوند تعالی به شفاعت آن عزیز اورا آزاد کند
ملک عزم تماشا کرد روزینظرگاهش چو شیرین دل فروزی
شیخ را سؤال کردند کی چیست کی بعضی از دوستان را پدید آورد وبعضی را نهان می دارد شیخ گفت آنرا کی حق تعالی دوست دارد پنهان دارد وآنکه حق را سبحانه و تعالی دوست دارد آشکار کند
از شیخ پرسیدند کی صوفی کیست گفت آنست که هرچ کند بپسند حق کند تا هرچ حق کند او بپسندد
شیخ گفت منعمان دنیا بدنیا متنعم اند و منعمان آخرت باندوه متنعم اند
شیخ گفت پیران ماوراءالنهر گفته اندکه شرک را منزل بطرست و ایمان را منزل حزنست
شیخ گفت اندوه حصاریست بنده را از حمایت حق از بلاها
شیخ گفت اهل دنیا صیدشدگان ابلیس اند به کمند شهوات و اهل آخرت صید شدگان حق اند به کمند اندوه قال الله تعالی لاتفرح ان الله لایحب الفرحین و قال رسول الله صلی الله علیه و سلم ان الله تعالی یحب کل قلب حزین