گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ گفت چون کسی رامهمی پیش آید در خاطر آید بحق تعالی بباید گفت آنگه بهرکه از غیب برآن خاطر گذر کند بباید گفت و خود را در میان نباید دید
شیخ گفت درویشی را کی هرچ بباید گفت تو بگوی که ناگفته نماند و هرچ بباید کردن تو بکن کی ناکرده نماند
بخط خواجه ابوالبرکات شیخ دیدم که نبشته بود کی از پیر ابوبکر درونی شنیدم کی گفت از پیر بوالحسن باروزی شنیدم کی وی گفت کی این خبر از شیخ بوسعید بوالخیر شنیدم و سماع دارم کی رسول صلی الله علیه و سلم گفته است من احب قوما علی اعمالهم حشر فی زمرتهم و حوسب بحسابهم و ان لم یعمل باعمالهم
شیخ گفت الغنی تعب محبوب و الفقر راحة مکروهة و جملۀ فضلا و مشایخ اختیار کرده اند کی هیچ کس درین معنی موجزتر و نیکوتر ازین نگفته است
فروزنده شبی روشن تر از روزجهان روشن به مهتاب شب افروز
آورده اند کی هر فرزند و نبیرۀ کی پیش شیخ آوردند درآن ساعت کی در وجود آمده است تا بانگ نماز بگوشش فرو گوید شیخ دهان بر گوش وی نهاده است و به گوشش فرو گفتی بجای بانگ نماز که این حدیث را باید بود
شیخ گفت من نظر الی الخلق بعین الخلق طالت خصومته معهم و من نظر الیهم بعین الحق استراح منهم
شیخ گفت رسول گفت صلی الله علیه من یقرع ابواب الجنة من امتی فقراؤها و اکثر اهل الجنة من امتی ضعفاؤها و شرار امتی من یساق الی النار الاقماع قیل یا رسول الله و من الاقماع قال صلی الله علیه اذا اکلوا لم یشبعواواذا جمعوا لم یستغنوا
شیخ گفت من لم یتأدب باستاذ فهو بطال
شیخ را در مجلس سؤال کردند کی ما التصوف شیخ گفت التصوف الصبر تحت الامر و النهی و الرضا و التسلیم فی مجاری الاقدار پس گفت لم یظهر علی احد حالة شریفة منیفة الا واصلها الصبر تحت الامر و النهی و الرضا و التسلیم بقضاء الله و احکامه عزوجل
شیخ گفت در هر دلی کی از حق سری نیست و با حقش رازی نیست از آنست کی در آن دل اخلاص نیست و هر کرا اخلاص نیست بهیچ روی خلاص نیست آنگه گفت خبرست از رسول صلی الله علیه انه قال اذا کان یوم القیمة جیء بالاخلاص و الشرک کحیوان بین یدی الرب تعالی فیقول الله للاخلاص النطلق انت و اهلک الی الجنة و یقول للشرک انطلق انت و من معک الی النار ثم تلا رسول الله صلی الله علیه من جاء بالحسنة فله خیر منها وهم من فزع یومیذ آمنون و من جاء بالسییة فکبت وجوههم فی النار هل تجزون الا ماکنتم تعملون پس گفت اطلبوا الاخلاص فان فی الاخلاص خلاص فی الدنیا و الاخرة کذا قال رسول الله صلی الله علیه یا معاذ اخلص دینک یکفیک القلیل من العمل
شیخ گفت العالم هوالمخلص فمن لااخلاص له فی قلبه فلا علم له فی دینه و شرعه یکی گفت یا شیخ اخلاص چیست گفت رسول صلی الله علیه و سلم گفته است که اخلاص سریست از اسرار حق در دل و جان بنده که نظر پاک او بدان سر است و مدد آن سر از نظر پاک سبحانست و موحد که موحد است بدان سر است کسی گفت ای شیخ آن سر چیست گفت لطیفۀ از الطاف حق چنانک گفته است الله لطیف بعباده و آن لطیفه بفضل و رحمت حق تعالی پیدا گردد نه به کسب و فعل بنده ابتدا نیازی و حزنی و ارادتی در دلش پدید آرد آنگه بدان نیاز و حزن نظری کند به فضل و رحمت لطیفۀ درآن دل بنهد که لایطلع علیه ملک مقرب ولا نبی مرسل و آن لطیفه را سرالله گویند و آن اخلاص است با رسول صلی الله علیه گفت تا با خلق بگوید قل بفضل الله وبرحمته فبذلک فلیفر حواهو خیر مما یجمعون
شیخ گفت من کان حیوته بنفسه فحیوته الی ذهاب روحه و من کان حیوته بالاخلاص و الصدق فهو حی بقلبه ینقل من دار الی دار پس گفت الاخلاص الذی لایکتبه الملکان ولایطلع علیه انسانشیخ گفت هرکس کی بنفس زنده است به مرگ بمیرد و هرکه باخلاص و صدق زنده است هرگز نمیرد از سرایی به سرایی نقل کند پس شیخ گفت
قال الشیخ اذا اردت ان یصیر الحق فی قلبک موجودا فطهر قلبک عن غیره فان الملک لایدخل بیتا فیه الخرافات و الاقمشة و انما یدخل بیتا فارغا لیس فیه الا هو و لاتکون انت معه کما قیل زوبیرون رو خانه مرا بنگاهست
شیخ گفت فضل ما بر شما از آنست که شما با ما گویید و ما با او گوییم شما از ما شنوید و ما از وی شنویم شما با ما باشید ما با او باشیم
فرنگیس اولین مرکب روان کردکه دولت در زمین گنجی نهان کرد
شیخ گفت حقیقة العبودیة شییان حسن الافتقار الی الله و هذا من باطن الاحوال و حسن القدوة برسول الله صلی الله علیه و سلم و هذا الذی لیس للنفس فیه نصیب و لاراحة گفت طوبی لمن کان له فی عمره نفس واحد خنک آنکه او را در همه عمر نفسی صافی برآید و آن نفس ضد نفس باشد و هر کجا نفس غالب بود این نفس نباشد بلکه دود تنور بود
شیخ گفت ارادة الحق فی الخلق بلاخلق پس گفت این تغیر و تلون و شورش و اضطراب همه نفسیست آنجا که اثری از انوار حقیقت کشف شود آنجا نه ولوله بود ونه دمدمه ونه تغیر و نه تلون لیس مع الله وحشة ولامع النفس راحة پس گفتمرد باید کی جگر سوخته خندان بودا
از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ ماالفتوة شیخ گفت قال النبی صلی الله علیه ان ترضی لاخیک ما ترضی لنفسک پس گفت حقیقة الفتوة ان تعذر الخلق فیما هم فیه و من صحب الفتیان من غیر فتوة یفتضح سریعا
شیخ گفت ان الله تعالی فی کل یوم ثلثمایة و ستین نظرة الی قلب عبدهپس گفت کشش به از کوشش تا کشش نبود کوشش نبود و تا کوشش نبود بینش نبود
شیخ ما را پرسیدند که یا شیخ کیف الطریق شیخ گفت الصدق و الرفق الصدق مع الحق و الرفق مع الخلق و قداتفق المشایخ ان المروءةاحتمال زلل الاخوان ولایسود الرجل حتی یکون فیه خصلتان الیأس عما فی ایدی الناس والتغافل عما یکون منهم
شیخ گفت روزی مریدی را کی بمراد مرساد کی هرکه مراد در کنار نهادند بدرش بیرون کردند و هرک در وایست و ناوایست خود ماند دست از وی بشوی که بلای خود و خلق گشت پس گفت هر کسی را وایستی است و وایست ما آنست که مارا وایستی نبود
شیخ ما را سؤال کرد درویشی کی یا شیخ این چه سوزست کی درین دلهاست شیخ گفت این را آتش نیاز گویند و خدای تعالی دو آتش آفریده است یکی آتش زنده و یکی آتش مرده آتش زنده آتش نیاز است کی در سینهای بندگان نهاده است تا نفس ایشان سوخته گردد و آن آتشی است نورانی چون نفس سوخته گشت آنگه آن آتش نیاز شوق گردد و آن آتش شوق هرگز بنرسد نه درین جهان و نه درآن جهان و این آتش است که رسول گفت صلی الله علیه اذا ارادالله بعبد خیر اقذف فی قلبه نوراقیل یا رسول الله ما علامة ذلک النور قال التجافی عن دارالغرور و الانابة الی دارالخلود و الاستعداد للموت قبل نزول الموت آن سایل گفت یا شیخ چون آن دیدار پاک عطا کند آن آتش شوق آرام گیرد شیخ گفت از دیدن ماه بهره برنتوان داشت آن دیدار تشنگی زیادت کند نه سیری آرد چنانک امروز غیبست فردا که بخواهند دید غیب خواهد بود گردش بر صفت او روا نیست هر کسی کی بیند او را بر حد ایمان خود بیند آن نور ایمان بود کی از دلها بچشمها آید تا بدان نور ایمان بر حد خود جلال و جمال خود بیند بآن آتش مرده می بسوزندش چه درین جهان و چه دران جهان پس این بیت بگفتآتش نمرود هرگز پور آزر را نسوخت
شیخ گفت هفتصد پیر از پیران طریقت سخن گفته اند اول همان گفت که آخر اما عبارت مختلف بود و معنی یکی بود کی التصوف ترک التکلف و هیچ تکلف ترا بیش از تو نیست کی چون به خویش مشغول شدی ازو بازماندی