گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ را پرسیدند کی اگر کسی خواهد کی راه بی پیری برود تواند شیخ گفت نتواند از آنکه کسی باید کی بدان راه رسیده تا او را بدان دلالت کند و در هر منزل می گوید این فلان منزلست اینجا زیادت مقام باید کرد و اگر مهلکه جایی باشد بگوید کی حذر باید کرد و او را برفق دل می دهد تا او بقوت دل آن راه می رود تا به مقصود رسد و آنکس کی تنها رود چون دیوی باشد در میان بیابانی فرو مانده نداند کی راه ازکدام جانب است چنانک حق عز و جل می فرماید کالذی استهوته الشیاطین فی الارض حیران و اصل این راه فرمان بردن پیر بود فان تطیعوه تهتدوا چون مرید پیر را فرمان بردار باشد همچنان بود کی خدای را طاعت دارد ومن یطع الرسول فقد اطاع الله و الشیخ فی قومه کالنبی فی امته
شیخ گفت ایاک و صحبة الاشرار ولاتنقطع عن الله بصحبة الاخیار
شبی از جمله شب های بهاریسعادت رخ نمود و بخت یاری
شیخ گفت صحبت را شرطهاست نیکوترین لباسی که بنده پوشد لباس تواضع است و عزیز نگرداند بنده را مگر تواضع ومن تواضع لله رفعه الله و تواضع شکستگی بود و سرنهادن درین راه و کارها پدید ناآمدن و هیچ آفت بنده را در راه بتر از تکبر نیست و تکبر سرفرازی باشد و منی کردن چنانک ابلیس گفت انا خیر منه و گویند ابلیس در بازارها می گردد و می گوید با مردمان نگر تامنی نکنی و نگویید من و بنگرید تا چه آمد بر من از تکبر و بزرگواری صفت اوست و هرکه با خداوند منازعت کند و در برابر آید قهرش کنند
شیخ گفت التصوف بالتلقین کالبناء علی السرقین پس گفت هذا الامر لایخاط علی احد بالابرة ولایشد علیه بالخیط
شیخ گفت هرکه با ما درین حدیث موافقست او ما را خویش است اگر چه ازو تا ما مرحلهاست و هرکه هم پشت ما نیست درین حدیث او ما را هیچ کس نیست آنگه گفت قحط خدا آمده است و هرگه که کاروانی را دیدی گفتی از هم کاران ما هیچ کس با شما بودند کی جامهای پاره پاره پوشند و آنگه با جمع خویش گفتی هم کاران ما اندکی اند و ایشان را در دوجهان کار نیست
شیخ گفت کی حکم وقت راست و فرمان غیب راست آنگاه گفتیزلفت سیه است مشک را کان گشتی
شیخ گفت که این همه خلایق را آسانست که بارحمن و رحیم کار افتاده است ما را بتر است که باجباری و قهاری کار افتاده استنزدیکان را بیش بود حیرانی
شیخ گفت هر چند می کنیم مابدین بار خدای کلاه گوشۀ خود راست می نتوانیم کرد
شیخ گفت در هر کاری کی بود یار باید و درین راه یاران بایند چنانک ترا بحق دلیلی می کنند و هرکجا کی فرومانی یاری دهند
شیخ گفت ما می نگریم از شرق تا به غرب چنانک شما بطبقی فرو نگرید و هرچ بر وی باشد ببینید ما نیز می نگریم همچنان و می بینیم تا هیچ کس هست جایی کی بدین حدیث گرفتارست ختم شد و اینجا ختم شد و اگر در همه دنیا کسی بودی یا قومی بودی کی گرفتار این آیدی واجب استی بر ما به پهلو آنجا خزیدن
مقری عبدالرحمن گفت کی مقری شیخ بود کی شیخ روزی در سماع در حالتی بود و نعرها می زد و رقص می کرد در حلقۀ جمع چون بنشست و ساکن گشت ما خاموش بودیم شیخ گفت هفتصد پیر در ماهیت تصوف سخن گفته اند تمامترین و بهترین همه قولها اینست کی استعمال الوقت بماهو الولی به
شیخ گفت اهل الرسوم فی حیوتهم اموات و اهل الحقایق فی مماتهم احیاء
ملک را گرم کرد آن آتش تیزچنانک از خشم شد بر پشت شبدیز
شیخ گفت وقتها هر جایی می گشتیمی و این حدیث سر بر پی ما نهاده بودو ما خدای را می جستیم در کوه و در بیابان بودی کی بازیافتیمی و بودی کی بازنیافتیمی و اکنون چنان شده ایم کی خود را باز نمی یابیم کی همه او مانده ایم و آن صفت او بودو ما نبودیم او خواهد بود و ما نخواهیم بود واکنون یک دم زدن بخودی خود می نتوانیم کی باشیم و ما را دعوی مشاهده و تصوف و زاهدی نرسد کسی کی اورا چیزی نبود و نامی نباشد او را نامی توان نهاد این خود محال باشد و روا نبود
شیخ گفت هر کرا کی او باید اینجا باید آمد تا بوی او شنود و آن مجلس های دیگر مجلس علمست و این مجلس حقست ایشان در آن کلاه و جاه و عز جویند و اینجا کلاه و عز و جاه ا زخود دور می کنند عز خداوند راست لله العزة جمیعا به کلام خویش می گوید لم یزل که عز جمله مراست
شیخ گفت هر قرایی کی در سماع درویشان او بطال طریقت است
شیخ مجلس می گفت در میهنه کاروانی بدانجا بگذشت شیخ گفت فرخ این کاروان سگکی بر انجا بگذشت گفت فرخ این سگ فردا در قیامت او را بر سگ اصحاب الکهف شرف خواهد بود کی وی این سخن را بشنید
شیخ را در نشابور سؤال کردند کی هیچ نشانی هست در دنیا کی خداوند از بنده راضی باشد بباید نگریستن تا بدان صفت کی حق سبحانه و تعالی بنده را می دارد در دنیا آن بنده از خداوند راضی هست یا نه اگر راضی است خداوند هم از وی راضی است
شیخ گفت هرکجاکی ذکر بوسعید رود دلها خوش گردد زیرا کی از بوسعید بابوسعید هیچ چیز بنمانده است
از شیخ سؤال کردند کی چونست کی حق را بتوان دید و درویش رانتوان دید گفت برای آنکه حق تعالی هستست هست را بتوان دید و درویش نیست است و نیست نتوان دید
شیخ گفت ای مسلمانان بدانید کی بی بار شما را بنخواهند گذاشتاگر بار حقیقت بردارید بنقد براحت افتید و فردا بیاسایید و گرنه باطلی بر گردن شما نهند کی نه در دنیا بیاسایید و نه در آخرت
شیخ را پرسیدند از معنی این آیت کی ولذکر الله اکبر گفت معنی آنست کی یاد کرد خداوند بندۀ خویش را بزرگتر زیرا کی بنده او را یاد نتوان کرد تا از نخست اوبنده را یاد نکند آن بزرگتر که خداوند بنده را یاد کند و بنده را توفیق دهد تا بنده نیز خداوند را یاد کند نیکو بنگری او می خود را یاد کند وبنده هیچ کس نیست در میانه بنده بسیاری بدود و گرد جهان برآید پندارد که راحتی هست جایی بی او نباشد هرکجا شوی تا اونبود راحت نبود او خود همه جایی هست هم اینجا اورا می بینی بیتیک چند دویدم و قدم فرسودم
پیش شیخ مقریی این آیة برخواند ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات کانت لهم جنات الفردوس نزلا خالدین فیها شیخ گفت بیتجز درد دل از نظارۀ خوبان چیست