گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو روزی چند شاه آنجا طرب کردبه یاری خواستن لشگر طلب کرد
شیخ گفت عزیزتر از سلیمان نیاید و ملک از وی عظیم تر نیامد با این همه بدست وی جز بادی نبود ولسلیمان الریح آنگه قدر ملکتش بوی نمودند کی او را از تخت فروآوردند و صخرجنی را بر جای او نشاندند تا همان ملک که وی را بود وی نیز براند آنگه سلیمان را بوی باز نمودند که این مملکت کرای آن نکند کی بوی باز نگریاین را استحقاق آن نیست که تو گویی هب لی ملکالا ینبغی لاحد من بعدی
شیخ را پرسیدند کی دولت چیست شیخ گفت درین معنی بسیار سخن گفته اند و ما می گوییم الدولة اتفاق حسن چون پدید آید آن عنایت ازلی باشد سبقت العنایة فی البدایة فظهرت الولایة فی النهایة همه رنگها را در دنیا کنند دلها را رنگ در ازل کرد چنانک می فرماید صبغة الله ومن احسن من الله صبغةوهواک اول ما عرفت من الهوی
شیخ را وقتی سؤال کرد درویشی کی یا شیخ عقل چیست شیخ گفت العقل آلة العبودیة به عقل اسرار ربوبیت نتوان یافت که وی محدثست و محدث را بقدیم راه نیست
شیخ را درویشی گفت یا شیخ دعایی در کار ما کن شیخ ما گفت هیچ کار را مشاییاکی شایستۀ هر کار که گشتی در بند آن ماندی و آن حجاب تو گشت از خدای تو قاعدۀ بندگی برنیستی است تا ذرۀ اثبات در صفات تو می ماند حجاب می ماند اثبات صفات خداوند است ونفی صفات بنده موسی گفت فارسل الی هرون نه از نبوت می گریخت ولکن نفی را ذوق یافته بود می گفت ما را هم درین نیستی بگذار که از بود خود سیر گشته ایم و بلاهای بسیار کشیده ایم گفتند نبوت را نفی خلقیت می باید کی رسول صلی الله علیه و سلم همچنین گفت در غار کی یا جبرییل ما را همچنین بی سر و پای بگذار و او می گفت اقرأ واو می گفت انا لست بقاریء اینجا بزرگان و دنیاداران هستند ازمزدور خدیجه و یتیم بوطالب چه می خواهیسودت نکند بخانه در بنشستن
شیخ گفت پادشاهان بنده نفروشند شما جهد کنید تا بنده شوید چون او به بندگی بپذیرفت و خطاب یاعبادی شنوانیدکار شما از قیاس و تصرف درگذشت
یکی گفت یا شیخ بنده به گناه از بندگی بیفتد شیخ گفت چون بنده بودنه پدر ما آدم چون بنده بود به گناه از خداوند بنه افتاد بندۀ او باش هر کجا خواهی باش ذنب مع الافتقار خیر من طاعة مع الافتخار آدم افتقار آورد و ابلیس افتخار لولا العصاة لضاع رحمة الله
شیخ روزی سخن می گفت گفت سر درین سخن جنبانید تا روز قیامت از شما سؤال کنند که شما کیستید گویید سر جنبانان سخن کسهای تویم تا به نقدبند از شما بردارند
شیخ را سؤال کردند ازین آیت که وربک یخلق ما یشاء ویختار شیخ گفت اختیار کردۀ خداوند می باید شایسته وآراستۀ خداوند می باید اختیار بنده بکار نیاید ما آن بهتر باشیم کی نباشیم اگر کششی پدید آید بنده بدان کشش آراسته گردد و پیراستۀ کوشش گردد وشایستۀ بینش گردد چون بینا گشت شنوا گردد آنگه با او گوید قل بفضل الله وبرحمته فبذلک فلیفرحوا هو خیر مما یجمعون بگوی بفضل و رحمت ما شاد باش کی بدین نازیدن ترا بهتر از هرچ گرد کنی ما را گفت هو خیر یا ابن ابی الخیر ما شما را می گوییم هو خیر هرکسی به چیزی می نازند گروهی به دنیا گروهی به عقبی گروهی به درجات گروهی به حسنات ما می گوییم شما را کی این همه نبود و او بود و هست و باشد بوالقاسم بشر یاسین در میهنه پیرزنان را این ذکر در آموختی یاتو یا همه تو یا همه تورا وحدک لاشریک لک و این جمله آنست کی حق تعالی گوید هو خیر مما یجمعون ای مسلمانان غریب شد کسی کی ازین بویی دارد و یا کسی که از خودی خود سیر آمده است سخن کی گشاید بر نیاز کسی گشاید کی بوی گرفتاری دارد نیاز می باید نیاز خواستی بودخواست بکار نیاید نیاز مغناطیس است کی اسرار حقیقت را بخود کشد
شیخ گفت خداوند تعالی پیش از آنکه این قالبها بیافرید جانها را به چهل هزار سال بیافرید و درمحل قرب بداشت و آنگه نوری بریشان نثار کرد ودانست که هر جانی از آن نور چه نصیب یافت بر قدر آن نصیب ایشان را نواخته می داشت تا در آن نور می آسودند و در آن پرورده می گشتند و کسانی که درین دنیا با یکدیگر قرار و انس یابند آنجا با یکدیگرشان نزدیکی بوده باشد اینجا یکدیگر را دوست دارند ایشان را دوست خدایی گویند آنگه هرکه خدای را جوید بدان طلب به یکدیگر بوی برند کماتشام الخیل چون اسبان اگر یکی به مغرب باشد و یکی به مشرق انس و تسلی به حدیث یکدیگر یابند و اگر یکی در قرن اول افتد و دیگر در قرن پنجم این آخر را فایده و تسلی جز به سخن اول نباشد این قوم بفضل حق تعالی آراسته باشند به هیچ چیز از خداوند برنگردند نه به بلا نه به نعما نه به کرامات و نه به مقامات هرکه به چیزی ازین معانی فرود آید جز دروغ زن نباشد برای آنکه کرامات و مقامات و درجات همه نه خداییست همه نصیب بنده است و هرکه بدین فرو آمد نصیب پرست گشت
شیخ گفت ای مسلمانان تا کی از من و من شرم دارید مکنید چیزی کی در قیامت نتوانید گفت اینجا مگویید کی آن بر شما وبال باشد این منیت دمار از خلق برآرد این منیت درخت لعنتست اول کسی کی گفت من درخت لعننت آن من بود هرکه می گوید من ثمرۀ آن درخت بدو می رسد و هر روز از خدای دورتر می شود
شیخ را پرسیدند از تفسیر این خبر تفکر ساعة خیر من عبادة سنة شیخ گفت یک ساعت اندیشه از نیستی خود بهتر از یک ساله طاعت باندیشۀ هستی خویش
از شیخ سؤال کردند از سماع شیخ گفت للسماع قلب حی و نفس میت
شیخ گفت ما مجلس بی علم کنیم ودعوت بی سیم
شیخ گفت مدتها حق را می جستیم گاه می یافتیم و گاه نه اکنون خود را می جوییم نمی یابیم همه او شدیم و همه اوست بیتبچون و چرا درشدم سالیان
شیخ گفت مرد را همه چیز بباید از بزرگان این سخن را تفسیر کرده است کی مرد باید کی بهمۀ کوی ها رسیده بود و آزموده تا دلش به هیچ چیز باز ننگرد
شیخ گفت هرکه بخویشتن نیکو گمانست خویشتن را نمی شناسد و هر که بخدای بداندیش است خدای را نمی شناسد
شیخ گفت لولا ان العفو احب الاشیاء الی الله تعالی لما ابتلی بالذنب احب الخلق الیه یعنی آدم
شیخ را سؤال کردند که من عرف نفسه فقد عرف ربه شیخ گفت من عرف نفسه بالعدم عرف ربه بالوجود
شیخ ما گفت برنج در رنج توان افزود و لکن در روزی نتوان افزود آن به بخشش بود نه بکوشش
شیخ گفت کوه را به مویی کشیدن آسانتر از آنکه از خود بخود بیرون
چنین در دفتر آورد آن سخن سنجکه برد از اوستادی در سخن رنج
شیخ گفت من عاجل الله بالصدق کتب له منشور الولایة
شیخ گفت مردمان گویند کی ایشانرا خوش است و براحت اند اگر آنچ ما می کشیم ایشان ببینندی بهمۀ رنجها در شوند و بگریزندی