گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر کس به تکلفات دل باخته استخود را به عجب بلای انداخته است
ای حرص ترا رهبر هر در شده استبی آرامیت بس مکرر شده است
عقلت ای شیخ بر ریا افزوده استدر چشم تو هر زشت نکو بنموده است
در هند که دیده را غبارش مددی استهر قبضه خاک خلد را دست ردیی است
از سنگ جفایش دل غم پیشه شکستیعنی مینای صاف اندیشه شکست
شب عینک چشم عارف آگاهستشب خضر ره تیره دل گمراهست
آن ذات خفی که لا اله الا هوستاز خود می داندش چه بیگانه چه دوست
اسرار حقیقت همگی سر مگوستبا شخص مثال خون بود در رگ و پوست
کسی گفت پروانه را کای حقیربرو دوستی در خور خویش گیر
با عمر دو روز اینهمه رعنایی چیستمغروری و مستی و تن آسایی چیست
در زیر فلک جای دل آسایی نیستهر جا که روی به غیر غوغایی نیست
ای زنده جهانیان ز فیض نعمتبسیار بود به خلق احسان کمت
در سینه تو چون گذر کینه فتدآن کینه به حبس دیرینه فتد
هر کس از وضع خود گریزان گرددشاید که بری ز نور ایمان گردد
جویا دیدی که آن نگار بی دردهرگز به محبت دل ما شاد نکرد
با آنکه فتاده ام به راهش چون گردیکبار به سهو هم مرا یاد نکرد
فریاد و فغان ز جور نفس بی دردنامرد به من چه دشمنی ها که نکرد
هر کس به دروغ خویش را بگماردکذب از روش کلام او می بارد
حرصت ای شیخ ذوق بریان دارددندان نه و میل خوردن نان دارد
شبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفت
آن کس که به کدیه روزگارش گذرددر روسیهی لیل و نهارش گذرد
پهلو تهی از صوفی خر باید کردیعنی اندیشه از خطر باید کرد
دل غیر تأنی به صفایی نرسداز بیتابی به مدعایی نرسد
از رنجش او دلم مشوش باشدبی طاقت و ناصبور و ناخوش باشد