گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل چند به فکر باغ و مسکن باشدآخر چو مآل کار مردن باشد
دل گر ز گداز آینه سان خواهد شدچون آب سراپای روان خواهد شد
زآن خنجر مژگان ز بدن ها جان شدزآن هندوی چشم غارت ایمان شد
هر کس قدر شکستگی را دانددانسته به دل نهال غم بنشاند
آن ذات که ممکنات از او یافت وجودبودست مدام و هست و هم خواهد بود
صاحب صورت تا بری از معنی بودچشم حقیقت سبک و رسوا بود
ز خاک آفریدت خداوند پاکپس ای بنده افتادگی کن چو خاک
هر کس که ملایمت به او یار بوداز خست پیشگان در آزار بود
حیف از صنمی که زشت کردار بودبا هر خس و خاریش سر و کار بود
با چشم تو آن را که سر و کار بوددر مخمصه عجب گرفتار بود
آن دل که ز جام عشق مسرور بوددر سینه اگر بماند مجبور بود
جویا هر کس که محرم راز بودبا خامشی و سکوت دمساز بود
خوب است که زخم یار کاری نبودجز لذت درد امیدواری نبود
در تعزیه حسین آن شاه شهیدتا روز قیامت خوشی از خلق رمید
در ماتم شاه شهدا گریه کنیددریا دریا در این عزا گریه کنید
از خلق چه اندیشه به ارباب هنروز خصمی این طایفه شان را چه ضرر
بدگوهری ار به نیکیت بسته کمربیگانه از آن نکوییش دان گوهر
یکی قطره باران ز ابری چکیدخجل شد چو پهنای دریا بدید
افسوس ز تخم آرزو کشته عمروز حاصل با خون دل آغشته عمر
شوری اگرت هست ز مردی در سراز حق نمک تا بتوانی مگذر
آید بوی یدالله از خاک بشرهر چند بود ز جهل حالش ابتر
هر کس ز نخست شد به غفلت خوگرمنعش چو کنند بیش افتد به خطر
خواهی دل روشن از چو مهر انورصیقل کنش از موجه خوناب جگر
یکه شوی ار ز خواب غفلت بیدارهر سوی که بنگری بود جلوه یار