گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شفاعت کرد روزی شه به شاپورکه تا کی باشم از دل دار خود دور
خطیب از جاه به شیخ ما چیزی نوشت شیخ جواب نوشتبسم الله الرحمن الرحیم وصل ادام الله فضله کتاب الخطیب الافضل الادیب وفقه علی جمیع ما یقربه الیه دینا و دنیا و آخرة و کشف لی عن جمیع ما یضمره من صحة الاعتقاد و محض الوداد و لاغروان یکون کذا اذاالقلوب متشاهدة و الضمایر بنور الحق متلاحظة و الله یبقیه و عن الاسواء یقیه و اماحدیث المتوفات نورالله قبرها و بشر بلقایه صدرها وانشد علی فراقها قصیرة عن طویلة
خواجه امام محمدبن عبدالله بن یوسف الجوینی در نشابور برحمت خدای تعالی رسیده بود شیخ ما نامه ای نوشت از میهنه به بزرگان شهر نشابور به تعزیت او نبشتبسم الله الرحمن الرحیم سلام الله تعالی علی الاجلة السادة و رحمته و برکاته فیقول انا لله وانا الیه راجعون
در آن وقت کی شیخ ما قدس الله روحه به نشابور بود درویشی فرا پیش شیخ آمد پای افزار پوشیده و گفت بمیهنه می شوم خدمتی هست شیخ گفت تا فرزندان را چیزی نویسم بنوشتبسم الله الرحمن الرحیم
این نامه شیخ ما نوشت بفقیه ابوبکر خطیب از میهنه بمروبسم الله الرحمن الرحیم پیوسته ذکر دانشمند اوحد افضل ادام الله قوته و نصرته و استقامته علی طاعته می رود باندیشه و دعا به هیچ وقت از وی و از فرزندان وی خالی نباشیم از خداوند عزاسمه می خواهم تا وی را و ایشان را جمله بداشت خویش بدارد و شغلهای دو جهانی کفایت کند و آنچ بهین و گزین است بارزانی دارد بخود و به خلق باز نماند بفضله انه خیر مسؤل پیوسته راحتهای دانشمند افضل اوحد ادام الله توفیقه می رسیده و اندران فراغتها می بوده والسلام علی محمد و آله
ابیات کی بر زفان شیخ ما قدس الله روحه العزیز رفته استجانا به زمین خاوران خاری نیست
شیخ ما روزی بدرختی کی بر در مشهد مقدس است بر نگریست برگ زرد گشته دید این بیت بگفتترا روی زرد و مرا روی زرد
وقتی قوال در پیش شیخ ما این بیت می گفتسمر گشتم نگاری را که دیدار پری دارد
شیخ گفت امشب ابرهیم خوانده استمن بودم و او واو و من اینت خوشی
امام اسمعیل ساوی گفت من رقعۀ نوشتم به شیخ و بنوشتم کی کسی ترا غیبت کرده است او را بحل کن شیخ گفت بخط مبارک نوشتتقشع غیم الجهد عن قمر الحب
پری پیکر نگار پرنیان پوشبت سنگین دل سیمین بناگوش
شیخ این دو بیت بخط خویش نوشته بودلان کانت الایام فرقن بیننا
وقتی پیش شیخ ما می خوانده اندفاساختن و خوی خوش و صفرا کم
باب سومدر انتهاء حالت شیخ و آن سه فصلست
شیخ در آخر عهد گفت کی جایگاهها پدید آید و مرقع داران بسیار گردند و لکن ستر این مردمان تا خلق فرانگرند همه را یکی بینند و یکی دانند و این جماعت خود پوشیده مانند از چشم خلق
جدم شیخ الاسلام خواجه بوسعید شیخ گفت کی شیخ ما قدس الله روحه العزیز درآخر عهد مدت یکسال هر روز کی مجلس گفتی در میان مجلس بگفتی ای مسلمانان قحط خدای می آید و در آخر مجلس کی مجلس وداع می گفت و بعد از آن نیز مجلس نگفت روی به جمع کرد و گفت اگر شما را فردا سؤال کنند کی شما کی اید چه خواهید گفت شما گفتند تا شیخ چه فرماید شیخ گفت مگویید ما مؤمنانیم مگویید ما صوفیانیم مگویید ما مسلمانانیم کی هرچ گویید حجت آن از شما بخواهند و شما عاجز شوید گویید ما کهترانیم مهتران ما در پیش اند ما را نزدیک مهتران ما برید کی جواب کهتر بر مهتر باشد
یک روز خواجه بومنصور ورقانی کی وزیر سلطان طغرل بود به خدمت شیخ ما آمد وگفت ای شیخ مرا وصیتی فرمای شیخ گفت اول مقامات العباد مراعات قدرالله و آخر مقامات النبوة مراعاة حق المؤمنین کار تو امروز اداء حقوق خلقست پیوسته چشم برین خبر می دار که فردا دستگیر تو باشد کی رسول صلی الله علیه گفت لایدخل الجنة احدکم حتی یرحم العامة کما یرحم احدکم الخاصة این خلق جمله ابناء دولت تواند بجمله به نظر فرزندی نگر بحطام دنیا و زحمت خلق فریفته مشو کی خلق بندۀ حاجات خویش اند اگر بحاجات ایشان وفا نمایی قبولت کنند اگرچه بسیار عیب داری و اگر حاجات ایشان نگزاری بتو التفات نکنند اگرچه بسیار هنر داری
شیخ در آخر عهد در وصیت روی به جمع کرد و گفت به خدمت درویشان مشغول باید بود و خدمت ایشان را میان باید بست کودکان را بازی نباید کرد و جوانان را بوالعجبی نباید کرد پیران را قرایی و مرایی نباید کردعلم هر دو جهان درین کلمات گفته شد انا لله و انا الیه راجعون قحط خدای آمد قحط خدای آمد قحط خدای آمد پیش ازین قحط نان و آب بوده است اکنون قحط خدای آمد درمانگرید کی این سخن بر ما ختم شد و دست بروی فرود آورد و ختم کرد
شیخ گفت در مجلس وداع که در کودکی ما پیش محمد عنازی بودیم قرآن می آموختیم چون تمام آموختیم گفتند بادیب باید شد استاد را گفتیم ما را بحل کن اوگفت تو ما را بحل کن و این لفظ از ما یاد دار لان ترد همتک الی الله طرفة عین خیرلک مما طلعت علیه الشمس و ما شما را همین وصیت می کنیم از حق غایب مباشید پس حسن مؤدب را گفت برپای خیز حسن بر پای خاست شیخ گفت بدانید کی ما شما را بخود دعوت نکردیم شما را به نیستی شما دعوت کردیم گفتیم هست او بس است شما را برای نیستی آفریدست اگر کسی طاعت ثقلین بیارد در مقابل آن نیفتد کی راحتی به کسی رساند و رسول صلی الله علیه در وصیت اصحاب را گفته است تخلقوا باخلاق الله ما شما را همین می گوییم راه خدای گیرید و همه را به خدای بینید از خدای به خلق نگرید کی من نظر الی الخلق استراح منهمشیخ قدس الله روحه العزیز درین مجلس وداع روی به خواجه حمویه کرد وگفت یا خواجه ترا حمویه برای آن می خوانند تا خلق را در حمایت داری گوش با خلق خدای دارو گوش با شغل ما دار که روز آدینه ما را اینجا خواهند آورد و روز بازار ما خواهد بود هم ازجماعتی کی بینند و هم ازجماعتی کی نبینند تو ایمان خود نگاه دار و جهد کن تا به یکبار ما را از سرای بخاک رسانی که عقبۀ عظیم در پیش است خواجه نجار گفت آن جماعت کی نبینند کدامند شیخ گفت یا احمد بدانکه سه کس را از خلفاء رسول صلی الله علیه بر جنیان خلیفه کرده بودند عمروو بحر و عقب و عقب را با ما صحبت بود و بر سر خاک ما پس از وفات ما مجاور باشد تا وقت وفات وی جز روز عرفه وعید اضحی غایب نبود و جمعی بسیار از جنیان به سخن ما آسایشها داشته اند چه به نشابور و چه اینجا و انس ایشان با این انفاس بوده است و در سماع درویشان بخدمت ایستاده بودند و تادرویشان و شما بر سر تربت ما سماع می کنید ایشان به خدمت می آیند حق ایشان نگه دارید به پاکی و در سراهای خود هر شب سپند سوزید کی جنیان کافران از بوی سپند بگریزند و بفرمایید تا نماز دیگر رفت و روی کنند و همۀ آلایشها به پاکی بدل کنند و دروقت وفات ما اگر آوازی شنوید و کسی را نبینید بدانید کی ایشانند و بدانید کی ما رفتیم و چهار چیز بر شما میراث گذاشتیم رفت و روی شست و شوی جست و جوی گفت و گوی تا شما برین چهار چیز باشید آب جوی شما روان باشد و زراعت دین شما سبز و تازه بود و شما تماشا گاه خلقان باشید و جهد کنید تا ازین چهار اصل چیزی از شما فوت نشود که آخر عهدست نماند و آنچ مانده بود نیز رفت این کار بر ما ختم شد و ما را هزار ماه تمام شد ورای هزار شمار نیست انا لله وانا الیه راجعون
چو دل در مهر شیرین بست فرهادبرآورد از وجودش عشق فریاد
آدینه بیست وهفتم ماه رجب سنة اربعین و اربعمایةدردا کی همی روی بره باید کرد
و ما وقت صبح به غسل مشغول شدیم و شیخ گفته بود کی این کرباس نیمی میزر کنید ونیمی بدوش ما درگ یرید و ما دروطاء ماپیچید و زیادت مکنیدخواجه عبدالکریم گفت چون شیخ را بر کفن نهادیم خواجه بوطاهر و جملۀ فرزندان شیخ حاضر بودند و من از سوی پای شیخ بودم چون به شیخ نگاه کردم شیخ چشم بگشاد و به مسبحۀ دست راست بر ران خود اشارات کرد چنانک همه جمع که آنجا بودند بدیدند بنگریستم یک نیمۀ از گوشۀ میزر بوی برنکشیده بودم حالی راست کردم و این آن سخن بود کی گفته بود کی گوش بازدار
و دیگر آنکه چون شیخ را وفات بود این پایۀ تخت و کرسی کی شیخ بر وی وضو کردی هر دو بزیر تخت بودی نهاده و مردمان آنرا زیارت می کردند تا بوقت فترت غزکی میهنه خراب کردند و هرکجا دری و چوبی بود بسوختند آن تخت و کرسی ناپدید شد و هیچ کس از آن جماعت کی در دست ایشان اسیر بودند از هر سه خبر ندادند و چون فرزندان شیخ و مریدان اسیر بودند چون بیامدند تخت و کرسیها درین موضع دیدند به سلامت دیگر روز بامداد در شدند هیچ ندیدند
و درین حادثه ای غریب بیفتاد هم درین بقعه و یکی از آن جمله آنست کی در آن وقت کی سلطان سعید سنجربن ملکشاه برد الله مضجعه از دست غزان خلاص یافت و بدار الملک مرو آمد این دعاگوی از سرخس با جمعی از مشایخ بمرو رفت به مبارک باد قدوم سلطان و از جهت مصالح بقعۀ شیخ و از خویشان و فرزندان شیخ کس با دعاگوی نبودند چه آنچ مانده بودند متفرق بودند و بیشتر بعراق رفته بوده اند چون دعاگوی بمرو رسید رییس میهنه چند روز بود کی آنجا رسیده بود ازجهت مصالح ولایت و هنوز سلطان را ندیده بود چون رییس از دعاگوی خبر یافت حالی بر ما آمد و شادگشت و گفت چند روزست کی من منتظر یکی از شماام از جهت مشاورت کار فردا سلطان را باید دیگر روز با یکدیگر سلطان را بدیدیم چون دعاگوی دعاگوی دعایی بگفت سلطان سنجر گفت میهنه جایی مبارکست و تربت شیخ موضعی کی از آن عزیزتر و بزرگوارتر نبود و از آن غزان یکی دست فرا تربت شیخ کرد و خواست که نعمت دنیاوی مدفون یابد و برگیرد درحال دستش خشک شد خویشان او اورا به لشکرگاه آوردند و بدیدم و من این حکایت نشنیدم الا از لفظ سلطان والعهدة علیهپس هزار خروار غله فرمود از جهت تخم و زراعت خاوران وصد خروار از جهت تخم اسباب مشهد پس ملک میهنه استدعاء گاو جفتی کرد سلطان گفت خراسان خرابست و مرا خزینه ای نیست حال را با این باید ساخت و از جهت مشهد صد دینار نقد فرستاد پس رییس میهنه مراجعت کرد و کس باطراف فرستاد تا از فرزندان و مریدان شیخ آنچ مانده بودند زنده همه را آوردند تنی پنجاه جمع شدند و سفره و پنج وقت نماز و ختم سر تربت همه برونق گشت و روشنایی تمام پدید آمد و دعاگوی همگی خویش برآن خدمت وقف کرده بود و غربا روی بدان حضرت نهادند در میانه سلطان سنجر رحمه الله برفت و سلطان محمود بنشست مصاف دندانقان بمرو با غزان اتفاق افتاد و دیگر بار لشکر سلطان شکسته و منهزم شدند و غزان دست یافتند و بیکبارگی کار آن بقعه از دست بشد و رسید آنجا کی رسید خدای تعالی بلطف خویش ایمنی و عدلی و آبادانی خراسان را و جملۀ عالم را روزی کناد بمنه و فضله