گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ گفت اگر برای اسمعیل از آسمان فدا فرستادند در قیامت برای اوباش محمد فدا فرستند یجاء بالکافر و یقال للمسلم هذا فداؤک من النار
شیخ گفت هرک با هر کسی بتواند نشست و از هر کسی سخن تواند شنید و با هرکسی خورد و خواب تواند کرد بدو طمع نیکی مدار کی نفس او را بدست شیطان باز داده است
شیخ را پرسیدند که ای شیخ اصل ارادت چیست شیخ گفت آنکه خاستش خواست گردد و فرقست میان خواست و خاست درخواست تردد درآید خواهد کند و خواهدنکند و درخاست مویی را راه نبود خواست جزوی بود و خاست کلی حدیثی درآید برقی بجهد کششی پدید آید پس کوششی پدید آید آنگاه حر مملکت گردد
شیخ را درویشی سؤال کرد کی ای شیخ بندگی چیست گفت خلقک الله حرا فکن کما خلقک گفت یا شیخ سؤال از بندگیست گفت ندانی کی تا آزاد نگردی از هر دو کون بنده نگردی پس گفت بیتآزادی و عشق چون همی نامد راست
در آمد باربد چون بلبل مستگرفته بربطی چون آب در دست
شیخ را درویشی پرسید کی فتوت چیست گفت صاحب همتی باید تا با وی حدیث فتوت توان کرد با صاحب منیت حدیث فتوت نتوان کرد پس گفت زلة صاحب الهمة طاعة و طاعة صاحب المنیة زلة فتوت و شجاعت و لطافت و ظرافت نباتهاییست که در بوستان کشش روید و روزها و گرسنگیها و بیداریهای شب و صدقۀ بسیار هرچ کوشش اثبات می کند کشش محو می کند
شیخ گفت روزی رأی النبی صلی الله علیه لیلة المعراج قوما من الملایکة کلهم نور من بین یدیهم و من خلفهم نور وفوقهم نور و تحتهم نور قال قلت یا جبرییل من هولاء قال هولاء قوم لم یعرفوا سوی الله
شیخ گفت روزی بلغناان السید الصادق جعفر بن محمد قال ما رأیت احسن من تواضع الاغنیاء للفقراء و احسن من ذلک اعراض الفقیر عن الغنی استغنی بالله عزوجل پس مقری بر خواند وللمه العزة ولرسوله وللمؤمنین
شیخ ما روزی گفت غایة عزنا الافتقار الی الله تعالی و التذلیل بین یدیه لان النبی صلی الله علیه قال اذا ارادالله بعبد خیرا دله علی ذل نفسه
شیخ ما را پرسیدند کی الفقراتم ام الغنی شیخ گفت الغنیة عن الکل پس گفتذا نحن ادلجنا و انت امامنا
شیخ گفت کیف یدرک الخالق بالمحدث ام کیف یدرک ذومدی من لامدی له
شیخ گفت روزی در میان سخن سمعت ان السید الصادق جعفر بن محمد یقول الغنی بالله انه لایرید به بدلا و لایبقی عنه حولا
شیخ گفت کسی کی براه حق درآید نخستین نامی کی برو نهند نام مریدی بود و هزار چیز آورده اند که مرید را بباید تا نام مریدی بر وی افتد اول آنست که چون جامه بگرداند همه چیزها او را بخلاف خلق باشد گفتش نه چون آن خلق باشد و رفتنش نه چون آن خلق باشد وچند گویی بنرسد
شیخ را پرسیدند کی پیر محقق کدامست و مرید مصدق کدامست گفت نشان پیر محقق آنست که این ده خصلت در وی باز یابند تا در پیری درست باشد نخستین مراد دیده باشد تا مرید تواند داشت دوم راه سپرده باشد تا راه تواند نمود سیم مهذب و مؤدب گشته باشد تا مؤدب بودچهارم بی خطر سخی باشد تا فدای مرید تواند کرد پنجم از مال مرید آزاد باشد تا در راه خودش بکار نباید داشت ششم تا باشارت پند تواند داد به عبارت ندهد هفتم تا برفق تأدیب تواند کرد بعنف و خشم نکند هشتم آنچ فرماید نخست بجای آورده باشدنهم هر چیزی کی از آنش بازدارد نخست او بازایستاده باشد دهم مرید را کی بخدای فرا پذیرد بخلقش رد نکند چون چنین باشد و پیر بدین اخلاق آراسته بود مرید جز مصدق و راه رو نباشد کی آنچ بر مرید پدید آید آن صفت پیر است که بر مرید ظاهر می شود اما مرید مصدق راکمترین چیزی در وی ده چیز باشد تا مریدی را بشاید اول زیرک باید کی باشد تا اشارت پیر بداند دوم مطیع تن بود تا فرمان بردار پیر بود سیم تیزگوش باشد تا سخن پیر اندر یابد چهارم روشن دل باشد تا بزرگی پیر ببیند پنجم راست گوی باشد تا هرچ خبر دهد راست دهد ششم درست عهد بودتا هرچ گوید وفا کند هفتم آزادمرد بودتا آنچ دارد بتواند گذاشت هشتم رازدار بود تا راز پیر نگاه تواند داشت نهم پند پذیرد تا نصیحت پیر فرا پذیرد دهم عیار بود تا جان عزیز درین راه فدا تواند کرد مرید بدین اخلاق آراسته باید تا راه بروی سبکتر انجامد و مقصود پیر در طریقت از وی زود حاصل آید ان شاء الله تعالی
شیخ یک روز سخن مترسمان می گفت پس گفت اول رسمی بود کی مردم بتکلف بکند آنگه آن عادت شود آنگه آن عادت طبیعت شود آنگه آن طبیعت حقیقت شود پس شیخ ابوبکر مؤدب را گفت برخیز و دوات و کاغذ بیار تا از رسوم و عادات خانقاهیان فصلی بگوییم چون بیاورد گفت بنویس و بدانکه اندر عادت و رسوم خانقاهیان ده چیزست کی برخود فریضه دارند به سنت اصحاب صفه رضی الله عنهم و اهل خانقاه را صوفی از آن گویند کی صافی باشند و بافعال اهل صفه مقتدی باشند اما این ده چیز کی برخود فریضه دارند و در موافقت کتاب خدای تعالی و سنت مصطفی علیه السلام بود یکی آنست کی جامه پاک دراند کی گفت وثیابک فطهر و پیوسته باطهارت باشند کی گفت فیه رجال یحبون ان یتطهروا والله یحب المطهرین دوم آنکه در مسجد یا بقعۀ از خیر نشنیند چنانک گفت یسبح له فیها بالغدووالاصال رجال سیم آنکه باول وقت نمازها به جماعت کنند چنانک گفت والذین هم علی صلواتهم یحافظون چهارم آنکه به شب بسیار نماز کنند چنانک گفت ومن اللیل فتهجد به نافلة لک پنجم آنکه سحرگاه استغفار و دعا بسیار کند چنانک گفت وبالاسحارهم یستغفرون ششم آنکه بامدادان چندانکه توانند قرآن برخوانند و تا آفتاب برنتابد حدیث نکنند چنانک گفت ان قرآن الفجر کان مشهودا هفتم آنکه میان نماز شام وخفتن بوردی و ذکری مشغول باشند چنانک گفت ومن اللیل فسبحه وادبار النجوم هشتم نیازمندان را و ضعیفان را و هرکه بدیشان پیوست وی را درپذیرند و رنج ایشان بکشند چنانک گفت ولا تطرد الذین یدعون ربهم بالغدوة والعشی یریدون وجهه نهم آنکه بی موافقت یکدیگر چیزی نخورند چنانک گفت والموفون بعهدهم اذا عاهدوا دهم آنکه بی دستوری یکدیگر غایب نگردند چنانک گفت واذا کانوا معه علی امر جامع لم یذهبوا حتی یستأذنوه و جز ازین اوقات فراغت ایشان بسه کار بود یا علم آموختن یا بوردی مشغول بودن یا به کسی راحتی و چیزی رسانیدن پس هرکه این جمع را دوست داردو بدآنچ تواند ایشان را یاری دهد درفضل و ثواب ایشان شریک باشد کی گفت فاستجاب لهم ربهم انی اضیع عمل عامل منکم من ذکر اوانثی بعضکم من بعض و پیغامبر گفت صلی الله علیه من احب قوما فهو منهم و اندرین قوم باشد آنکه مصطفی گفت رب اشعث اغبرذی طمرین لایؤبه به لواقسم علی الله لابره منهم البراء ابن عازب وبا خدای عالم در حق ایشان گفت اولیک هم الراشدون فضلا من الله ونعمة والله علیم حکیم و صلی الله علی محمد و آله اجمعین
چو بدر از جیب گردون سر برآوردزمین عطف هلالی بر سر آورد
شیخ گفت هرکه ما را بدید و درحق فرزندان و خاندان ما سعی کند فردا در مظلۀ شفاعت ما باشد و از شفاعت ما محروم نماند
شیخ گفت ما همسایگان چپ و راست و پس و پیش را از خدای بخواسته ایم و خداوند تعالی ایشان را در کار ما کرده است پس گفت همسایگان ما بلخ و مرو و نشابور و هریست و هم شیخ ما گفت کی در حق کسانی کی گرد ما درند هیچ چیز نمی باید گفت کی آنکس کی بر خری نشسته یکبار بدین کوی و بدین خانقاه ما گذشته است یا برگذرد و یا روشنایی شمع ما بر وی تابد خداوند تعالی بروی بکرامت رحمت کند
خواجه بوطاهر شیخ ما گفت که خواجه بومنصور ورقانی یک روز به زیارت به نزدیک شیخ ما آمد و گفت یا شیخ راهی در پیش من نه شیخ گفت آن راه نگاه دار کی خداوند تعالی بدان راه فرموده است گفت آن کدام راهست گفت آنکه گفت واتبع سبیل من اناب الی نگفت واتبع سبیل من خاب گفت متابع کسانی باش که با ما گشتند و ما را بودند نگفت متابع آن قوم باش کی راه نابکاری رفتند و نابکاران دنیا و آخرت بودند گفت یا شیخ این راه بچه زاد رویم گفت پیوسته می گوی یا رجاء الراجین و یا امل الآملین لاتخیب رجایی و لاتقطع املی یا ارحم الراحمین توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین
هم خواجه بوطاهر شیخ گفت روزی سلطان طغرل کس فرستاد و خواجه بومنصور ورقانی را که وزیر وی بود بخواند او گفت من هنوز نماز چاشت نگزارده ام نتوانم آمد آنکس چون این سخن بشنید به خدمت سلطان باز نمود سلطان هیچ چیز نگفت چون خواجه بومنصور از اوراد فارغ شد به خدمت سلطان آمد سلطان گفت ای خواجه هر وقت کی ما را با تو شغلی باشد و ترا بخواهیم گویند قرآن می خواند یا نماز می گزارد و شغل فرو می ماند بومنصور گفت چنین است کی سلطان می فرماید و بدانکه من بندۀ خدایم و چاکر تو تا حق فرمان خدای بجای نیارم بچاکری تو نیز نپردازم اگر تو وزیری یابی که بندۀ خدای نبود وجمله چاکر تو بود من رفتم بخانه باز شوم سلطان گفت البته من هیچ چاکر نیابم کی نه بندۀ خدای بود و مرا بر تو هیچ مزید نیست تو هر بندگی کی بتوانی کرد بر درگاه بکن آنگه به شغل من آی بومنصور از خدمت سلطان بازگشت و بخانه آمد این خبر به شیخ ما رسید و شیخ در آن وقت به نشابور بود چون این خبر به سمع شیخ رسید فرمود تاستور زین کنند تا روی بتهنیت وی نهد چون از خانقاه بیرون آمد حسن مؤدب درویشی را پیش فرستاد تا خواجه بومنصور را خبر دهدچون شیخ بدر سرای وی رسید دروان حسن مؤدب را گفت زودتر درشوید که تا خبر آمدن شیخ بخواجه رسیده است خواجه در میان سرای به پای ایستاده بود کی چنان بزرگی بعزم سلام ما برپای باشد و ما نشسته چون شیخ در سرای شد وی را دید در میان سرای ایستاده گفت سبب چیست کی خواجه ایستاده است چنین برپای گفت چون خبر آمدن شیخ شنیدیم بر پای ایستادیم تا ترا ننشانیم ننشینیم خواجه گفت کار دو جهانی ما برآمد چون شیخ بنشست وی را تهنیتها گفت خواجه گفت یا شیخ می ترسیدم کی این سلطان ترکست و متهور نباید کی بتهور کاری کند شیخ گفت چون به خدمت می شوی دعاء یوم الاحزاب می خوان کی از رسول صلی الله علیه درست شده است کی هرکه پیش سلطان رود و دعاء احزاب می خواند او را هیچ رنجی نرسد و مقضی الحاجة بازگردد و دعا اینست اللهم انانعوذ بنور قدسک و عظمة طهارتک و برکة جلالک من کل آفة و من کل سوء و عاهة و من طوارق اللیل و النهار الا طارقا یطرق بخیر منک یا رحمن اللهم انت غیاثنافبک نغوث و انت ملاذنا فبک نعوذ یامن ذلت له رقاب الجبابرة و خضعت له اعناق الفراعنة نعوذبک من خزیک و کشف سترک و نسیان ذکرک و الانصراف عن شکرک ذکرک شعارنا و ثناؤک دثارنا فی نومنا و قرارنا و ظعننا و اسفارنا و لیلنا و نهارنا اضرب علینا سرادقات حفظک و ادخلنا جمیعا فی خفض عنایتک وجد علینا بخیر منک یا رحمن یا رحیم یا لا اله الا انت وحدک لاشریک لک نستغفرک و نتوب الیکخواجه بوطاهر گفت کی در آن وقت کی شیخ مرا به نسا فرستاد مرا این دعا آموخت و گفت ازین دعا غافل مباش یاحنان یا منان یا دیان یا برهان یا سبحان یا رحمن یا مستعان یا عزیز الشأن یادایم السلطان یا کثیر الخیر والاحسان نعوذ بک من الحرمان و الخذلان
نامه های شیخ ما قدس الله روحه العزیز بعضی آورده شد برای تبرکسلطان چغری نامۀ نوشته بود به شیخ بدست خواجه حمویه کی رییس میهنه بود و مرید شیخ ما بود و از شیخ ما درخواستی کرده فرستاده شیخ ما جواب نبشت
در آن وقت که شیخ ما قدس الله روحه العزیز به نشابور بود درویشی پیش شیخ آمد و گفت اندیشۀ میهنه دارم شیخ دوات و کاغذ خواست و گفت ساعتی توقف باید کرد تا چیزی به بوطاهر بنویسم پس بنوشتبسم الله الرحمن الرحیم سلام الله اللطیف الخبیر علی الکبیر و الصغیر و هو علی جمعهم اذا یشاء قدیر و السلام کاغذ به درویش داد تا ببرد
شیخ را درویشی گفت ای شیخ بمرو الرود می روم خدمتی هست شیخ ما گفت تا به قاضی حسین چیزی نویسم بنوشتبسم الله الرحمن الرحیم
و به یکی از بزرگان نویسد شیخ بدرخواست خطیبی عزیزبسم الله الرحمن الرحیم سلام الله تعالی علی الشیخ العالم و رحمة الله و برکاته و هذا الخطیب الافضل ادام الله فضله من اهل بیت العلم و الفضل و قد قصد ساخته و طلب مجاورته متفییا به برکته و نرجوان ینزله منازل امثاله باظهار شفقته علیه و اساله به کرمه و افضاله و السلام