گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شیخ گفت من احب الدنیا حرم علیه طریق الآخرة لان النبی صلی الله علیه قال حب الدنیا رأس کل خطییة
شیخ گفت من سکن الی شیء دون الله تعالی فهلاکه فیه
و قال من حدث فی نفسه غاب عن مولاه و رده الله الی نفسه لان اول جنایة الصدیقین حدیثهم مع انفسهم
شیخ گفت لایجد السلامة احد حتی یکون فی التدبیر کاهل القبور لان الله تعالی خلق الخلق مضطرین لاحیلة لهم واسعد الناس من اراه الله قلبه حیلته
شیخ را پرسیدند یا شیخ ما الشریعة و ما الطریقة فقال الشریعة افعال فی افعال و الطریقة اخلاق فی اخلاق و الحقیقة احوال فی احوال فمن لاافعال له بالمجاهدة و متابعة السنة فلااخلاق له بالهدایة و الطریقة و من لا اخلاق له بالهدایة و الطریقة فلااحوال له بالحقیقة والاستقامة و السیاسة
شیخ گفت اوحی الله تعالی الی نبی من الانبیایه تزعم انک تحبنی فان کنت تحبنی فاخرج حب الدنیا من قلبک فان حبها و حبی لایجتمعان پس شیخ گفت ماترک عبدفی الله شییا الا عوضه الله خیرا منه و من لم یکن عیشه بالله و لله فلا عده لموته پس سایلی سؤال کرد یا شیخ ففیم الراحة فقال الراحة فی تجرید الفؤاد عن کل المراد لان الله تعالی قال و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا تفصیلا ای فضلنا هم بان بصر ناهم بعیوب انفسهم و کذا قال رسول الله من زهد فی الدنیا اسکن الله الحکمة فی قلبه و نطق بها لسانه و بصره عیوب الدنیا و صاردآءها دوآءها و من قال لا اله الا الله فقد بایع الله و لایحل له اذا بایعه ان یعصیه و من لم یتنعم بذکره و امره فی الدنیا لم یتنعم برؤیته و جنته فی العقبی
چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگسپاه روم زد بر لشگر زنگ
شیخ گفت هیچ سخن بهتر ازین نیست که ما می گوییم لکن اگر این می نبایدی گفتن بهترستی
وقتی جماعتی از بزرگان پیش شیخ بودند یکی ازیشان گفت ما هرچ بگوییم بکنیم شیخچون نیست شدی هست ببودی صنما
شیخ را سؤال کردند از عشق شیخ ما گفت العشق شبکة الحق
شیخ گفت ندانی و ندانی کی ندانی و نخواهی کی بدانی کی ندانی
شیخ بسیار گفتی خداوندا هرچ از ما بتو رسد استغفرالله و هرچ از تو بما رسد الحمدلله
شیخ هر وقت کی خواندی چون به آیتی رسیدی کی سوگند بودی گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود
شیخ گفت هر دل کی درو دوستی دنیا بودآن دل پراکنده بودحسن بصری عزیز تابعین بوده است روزی یکی وی را پرسید کی کیف انت و کیف حالک حسن گفت یا اخی سی سالست تا ما در نفس خویش را دربسته ایم و منتظر فرمان نشسته
شیخ را سؤال کردند کی یا شیخ هر چند تدبیر می کنیم درین معنی نمی رسیم شیخ گفت التدبیر تدمیر تدبیرکار بی خبران بود و هیچ راه زن عظیم تر از تدبیر نیست ایشان گفته انداطلبوا الله بترککم التدبیر فان التدبیر فی هذا الطریق تزویرآنگه گفت ابله ترین کسی بود که در دوست با دشمن تدبیر کند این تدبیر از قلت معروف بود پیری بوده است که این دعا بسیار گفته است اللهم اشکو الیک من قلة معرفتی بک
شیخ گفت الزیارة مع حضور القلب خیر من دوامها مع نفور القلب
پس گفت بندۀ آنی که در بند آنی
چهارم روز مجلس تازه کردندغناها را بلند آوازه کردند
آنگاه گفت تا کسی صفاء معاملت خود بیند می گوید انت و اناچون نظرش بفضل و رحمت وی افتاد به جملگی گوید انت انت آنگه بندگیش حقیقت گردد
شیخ گفت من لم یرنفسه الی ثواب الصدقة احوج من الفقیر الی صدقته فقد بطلت صدقته
شیخ را پرسیدند از شریعت و طریقت و حقیقت شیخ ما گفت این اسامی منازلست و این و منازل بشریت را بود شریعت همه نفی و اثبات بود بر قالب و هیکل و طریقت همه محو کلی باشد و حقیقت همه حیرتست بوبکر صدیق رضی الله عنه از دنیا می رفت و می گفت یا هادی الطریق حرت از حیرت حقیقت آواز می داد این گفتها نشانست و نشان از بی نشان کفرست
شیخ گفت این کار بسر نشو تا خواجه بدر نشو آن ما اینست پس این ابیات در اثناء این سخن گفت بیتچونان شده ام که دید نتوانندم
شیخ گفت طمع از کار بیرون باید کرد اگر خواهی کی عمل بر تو سبک گردد در عمل بی طمع باید بودکمال دوستی از دوستان بی طمعیست
شیخ را سؤال کردند یا شیخ الفقر اتم ام الغنی شیخ گفتبوالعجب یاری ای یار خراسانی