گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از طبقه اول متأخرتر و بتصوف معروف تر شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه کی نام وی ثوبان بن ابراهیم است کنیت وی ابوالفیض و ذوالنون لقب و نیز گفتند کی نام وی فیض بن ابراهیم بود الاخمیمی مولی القریش پدر وی مولی قریش بوده نوبی و ذوالنون بمر بوده به اخمیم مصر آنجا که گور شافعیست رحمها الله شاگرد مالک انس بوده و مذهب وی داشته و موطا از وی سماع داشت وقفه خوانده شود و پیروی اسرافیل بود بمغربو گفتند نام وی ذوالنون بن احمد و گفتند کی کنیت وی ابوالفیاض بوده و نام الفیض و پیشینه قول درست تراست و وی سید بوده امام در وقت خود بیگانه روزگار و سر این طایفه و همه اضافت و نسبت با او کنند و بازو گردد و مقبول بر همه زبانها و ویرا برادران بوده یکی اسرافیل و دیگر الیسع و نیز گفتند کی ذوالکفل ارنه خود سه بودند و گفتند چهار بودند ذوالنون و ذوالکفل و عبدالخالق و عبدالباری و ذوالکفل اخوذوالنون روی عنه حکایات فی المعاملات و غیره یقال اسمه میمون و ذوالکفل لقب
نخستین بار گفتش کز کجاییبگفت از دار ملک آشنایی
بن مسعود بن بشر التمیمی ثم الیربوعی کنیه ابوعلی الکوفی امامست از ایمه دین و شرع از اقران ثوری و مالک از استاذان عبدالله مبارک باصل از کوفه است و در مکه بوده مجاور سالها سیده بوده بزرگ در شرع امام و در زهد یگانه بزهد صوفیان و محبتو گفته اند باصل از خراسان بوده از ناحیت مرو از دیه فندین و گفته اند وی بسمرقندزاده و باورد بزرگ شده و کوفی اصل است و نیز گفته اند کی بخاری اصل است و الله اعلم وفات وی در محرم بوده سنه سبع و ثانین و مایه
از قدیمان مشایخ است استاد سری سقطی ٭ و پیر او شیخ الاسلام گفت که کنیت او ابومحفوظ است نام پدر وی فیروز و گفتند فیروزان و گفتند معروف بن علی الکرخی الزاهدپدر وی مولا بوده دربان علی بن موسی رضا علوی کی در مشهد طوس در گورست و گویند بر دست وی مسلمان شده بود وقتی علی بن موسی رضا بار داده بود ازدحام کردند وی در پای آمد دران هلاک گشت
شیخ الاسلام گفت که نام وی عبدالرحمن بن احمد بن عطیه العنسی و نیز گویند عبدالرحمن بن عطیه از مهینان و قدیمان مشایخ شام بوده ازداریا دیهی است از دمشق امام است و سید نظیر عبدالعزیز دمشقی و استاد احمد بواحواری ٭ ریحانة الشام و در سنه خمس عشر و مایتین برفتهباسلیمان را پرسیدند کی حقیقت معرفت چیست گفت آنست کی مراد جز یکی نبود در دو گیتی و هم وی گفت که در کتابی خواندم از کتب آسمانی که الله گفت کذب من ادعی محبتی اذا جنه الیل نام عنی از وی پرسیدند که این نور و بها بر روی دوستان وی از چیست جواب داد خلوا بالرحمن فاصا بهم من نور سیما هم فی وجوههم
الهی ترا آنکس بیند که ترا دیدووی ترا دید کی دو گیتی ویرا نابدید
الهی درد می دانم دارو نمی دانم ٭ یا می دانم خوردن نمی توانم نه یارم گفت که این همه درد چرا بهره من٭ نه درست رسد مرا بر معدن چاره منبه شغل درد و بیم تاوان نشستن بماتم چند توان
دوستی نگذشت جز دوست و دیگر همه آوار٭ذاکر و مذکور یکی ورسم ذکر ازو یادگار
شیخ الاسلام گفت رضی الله عنه کی کنیت او ابواسحق است و نسبت ابراهیم بن ادهم بن سلیمن بن منصور البلخی العجلی از اهل بلخ است از ابناء ملوک امیر زاه بود بنوجوانی توبه کرده وقتی بصید بیرون رفته بود هاتفی ویرا آواز داد گفت ابراهیم نه بهر این کار آفریدند ترا ویرا از غفلت یفظت پدید آمد و دست در طریقت نیکوزد در زهد و ورع و توکل و سیاحت بمکه رفت آنجا باسفین ثوری ٭ و فضیل عیاض ٭ بو یوسف غسولی صحبت کرد و بشام رفت آنجا کسب می کرد در طلب حلال ناطو ربانی می کرد و بشام رفت آنجا کسب می کرد در طلب حلال ناطو ربانی می کرد و بشام برفت از دنیا ویرا حدیث است و اهل کرامات و ولایت است است و پدر وی ادهم بن منصور مات فی سنه احدی او اثنی و ستین و مایه و یقال فی سنه ست و ستین و هذا اکثر و مات بو یوسف لاغسولی معروف بطرسوسی و هو من الزهاد معروف بطرسوسی سنه اربعین و مایهو کان من اصحاب ابراهیم بن ادهم رضی الله عنهم اجمعین از اهل حدیث بود امیر بود در خورد روزگار خویش
و گفت صوفی بی خدمت نبود اما تصوف نه خدمت است صوفیان خدمت بنگذارند کی خود بر همه خلق زیادت آرند اما کی می کنند رو نشمارند یعنی عوض و مزد و مکافات بآن طلب نکنند و مایه ایشان چیزی دیگر است در باطن نه در ظاهر و اگرچه بزاز پلاس فروشد بهینه چیز باز خوانند و توانگر گرچه پیراهن کهنه در پوشد درویش نشود و درویش گرچه صد جامه نفیس نیکو عاریتی در پوشد توانگر نشود اما او سزای آنست کش پرستند و فرمان اوست تا حد بندگی کوشند و ظاهر بتلبیس گزارند و بباطن در جهان دیگر می زیند الی آخرهبوالقسم نصر آبادی ٭ گفت جذبة من جذبات الحق تزنی علی عمل الثقلین یک کشیدن که دل تو با او نگرد یعنی به محبت و معرفت و صحبت ترا به از کردار جن و انس و هم وی گفت برین لفظ خیر دارالسلام
کنیه ابواسحق از قدمیان مشایخ است از اهل بغداد صاحب کرامات ظاهر نظیر ابراهیم ادهم شیخ الاسلام گفت هزار و دویست واند شیخ شناسم ازین طایفه درین طریق دو علوی شناسم از مشایخ یکی ابراهیم بن سعد العلوی صاحب سخن و کرامات ددیگر حمزه علوی صاحب کراماتابن ابراهیم بن سعد استاد بوالحارث اولاسی است سید بوده از مشایخ
شیخ الاسلام گفت کی کنیت وی – بونصر است نام بشربن الحارث بن عبدالرحمن بن عطا بن هلال بن عبدالله المعروف بالحافی اما مست در علم ظاهر و حدیث و زهد و ورع گویند اصل وی از مرو است از دیه کرد آواد مقیم بغداد بوده و آنجا برفته از دنیا روز چهارشنبه ده روز گذشته از محرم سنه و عشرین و مایتین پیش از احمد بسالها وی خواهر زاده علی خشرم بود بافضیل عیاض صحبت کردهشیخ الاسلام گفت کی ویرا مه داشتند از احمد حنبل تا آنکه کی آن وقت مخلوق گفتن افتاد وی در خانه بنشست و احمد پای در پیش نهاد ویرا گفتند بانصر چون که بیرون نیایی
چو شد پرداخته فرهاد را چنگز صورت کاری دیوار آن سنگ
ابومحمد و یقال کنیه ابوعبدالله از علما و مشایخ بزرگ قدیمست بعلوم ظاهر و علوم اصول و معاملات و اشارات و او را تصانیف است مشهور از آن کتاب رعایتست و وی استاذ بغدادیان بود او از اهل بصره بود ببغداد برفته از دنیا در سنه ثلث و اربعین و مایتین پس احمد حنبل بدو سالحارث گفته من صحیح باطنه بالمراقبة والاخلاص زین الله ظاهره بالمجاهدة و اتباع السنه و هم وی گفت من لم یهذب نفسه بالریاضات لا یفتح له السبیل الی سنی المقامات
شیخ الاسلام گفت که نام وی عسکر بن محمد بن الحصین است از اجله مشایخ خراسانست بعلم و فتوت و توکل و زهد صحبت کرده با ابوحاتم عطار بصری و حاتم اصم بلخی استاذ بوعبدالله جلی بود و بوعبید بسری ٭ سید بوده در بادیه بمرده در نماز باد سموم او را بسوخت مرده بر پای بماند یکسال و بر پای بپوشید و گفتند کی سباع او را بگزید و دران برفت در سنه خمس و اربعین و مایتین درآن سال کی ذوالنون برفت از دنیا از اقران ویست و جزویشیخ الاسلام گفت کی بوتراب باسیصد رکوه دار در بادیه شد دو تن باوی بماندند با درویشی برفتند یکی ازان بوعبدالله جلی ددیگر بو عبید بسری و دیگر همه بازگشتند
از استادان ابوتراب نخشبی بوده است و استاد بو سعید خراز و جنید است و از مهینان مشایخ بوده عراقیان و شامیان او را بزرگ داشته اند گویند که از اقران بوتراب بوده است و باوی سفر کرده است و گویند او اول کسی است کی سخن گفت از علوم اشارت چون صوفی دیدی بامرقع فوطه گفتی یا سادتی قد نشرتم اعلامکم و ضربتم طبولکم فیالیت شعری فی اللقاء ای رجال تکونونشیخ الاسلام گفت کی مردی فرا در سرای بوحاتم عطار شد در یزد گویند کی محمد وهب بود ابویعقوب الزیات در بزد وی گفت کیست گفت درویش است کی می گوید کی الله بو حاتم در باز کرد و بیرون افتاد و روی نهاد در خاک و پیوسته فرا پای وی افتاد گفت و کس مانده کی می گوید الله
کنیه ابوالحسین استاذ جنید و آن بغدادیان از اقران حارث محاسبی و بشر حافی٭ شاگرد معروف کرخی ٭ بود و گویند خال جنید ٭ بود و گویند اول کسی است کی در بغداد سخن گفت بزبان توحید و حقایق احوال ووی امام بغدادیان بود شیخ ایشان در وقت خویش سید وقت بود و ایشان که از طبقه ثانی اند بیشتری بوی نسبت کنند از مشایخ بامداد روز سه شنبه برفته سیوم ماه رمضان سنه ثلث و خمسین و مایتین و پس نماز دیگر دفن کردندقال جنید ما رأیت اعبد من السری اتت علیه سبعین سنة ماری مضطجعا الا فی علة الموت شیخ الاسلام گفت کی سری سقطی گفت که معرف از بالا فرو آید چون مرغی پرواز کنان تا دلی بیند که درو شرم بود و حرمت آنجا فرود آید
کنیه ابوحامد از مهینان مشایخ خراسان بوده از بلخ با بوتراب نخشبی ٭ صحبت کرده بود و با حاتم اصم و ابراهیم ادهم ٭ دیده بود وی گوید که ابراهیم ادهم گفت التوبة هی الرجوع الی الله بصفاء السر و احمد را کتاب است درجات المقبلین علی الله عز و جل از نظیران بایزید و با حفص است بنشا بور آمدگی به حج رفت و ببسطام رفت بزیارت بایزید در سنه اربعین و مایتین برفته از دنیا پیش از احمد حنبل بسالی کمتر فرا باحفص حداد ٭ گفتند که مه دیدندی ازین طبقه گفت ندیدم کس مه از احمد خضرویه بهمت و صدق احوال کسی احمد را گفت مرا وصیتی کن گفت امت نفسک حتی تحییهاشیخ الاسلام گفت که احمد خضرویه گوید کی نه لذت طاعت مرا صافی می آمدند و نه حلاوة صحبت از بس داوری کی خود را می داشتم با او تا آنگاه کی بیعت بستم الله و خود را فرا الله سپردم گفتم که رضا دادم و نفس را بدوزخ و بیعت از نفس بستدم که بدوزخ خواهی رفت و بخواهند سوخت ترا یعنی رضا دادم بهر چه وی گفت آنگاه طاعت حلاوت گرفت و محبت لذت و قال احمد بن خضرویه الطریق واضح و الحق لایح والداعی قد اسمع فما التحیر بعد هذا الا من العمی راه روشنست و حق تابنده استفما التحیر بعد هذا الا من العمی راه روشنست و حق تابنده است و داعی خواننده است نیوشنده حیران نماند پس ازین مگر نابینا
کنیت ابوزکریا بنشاپور برفت در سنه ثمان و خمسین و مایین شیخ الاسلام گفت کی بوعبدالله با کو مرا گفت که بکران بن احمد جیلی گفت که یوسف حسین رازی ٭ گفت که در صد و بیست شهر رفته ام بدیدار علما و حکما و مشایخ هیچکس ندیده ام قادرتر بر سخن چون یحیی معاذ رازی وی گفت انکسار العاصین احب الی من صولة المطیعینشیخ الاسلام گفت کی فرا یحیی معاذ گفتند کی قومی اند کی می گویند کی ما بجاء رسیده ایم کی ما را نماز نباید کرد گفت بگو رسیده اند بسقر رسیده اند
شیخ الاسلام گفت که نام وی طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان جدا و سروستان گوری بوده مسلمان شده و بایزید از اقران احمد خضرویه است و با حفص و یحیی معاذ و شیقیق بلخی ٭ دیده بود شیخ الاسلام گفت استاذوی کردی بود پهلوی وی در گورست ببسطام بایزید درخواست که گورمن فروتر ازان استاذ من برید حرمت استاذ را و بایزید صاحب رای بوده در مذهب لیکن ویرا ولایت کشاد کی مذهب درآن بادید نیامد وفات وی در سنه احدی و ستین و مایتین بود و نیز گفتند که در سنه اربع و مایتین ولیکن در سنه احدی و ستین در ستر استبایزید گفت من لم ینظر الی شاهدی بعین الاضطرار و الی اوقاتی بعین الاغترار والی احوالی بعین الاستد راج والی کلامی بعین الافترا والی عبارتی بعین الاجترا والی نفسی بعین الار زاء فقد اخطاء النظر فی و قال ابوعثمان الغربی٭ لم یسمع لا بی یزید حکایة احسن منها
شیخ الاسلام گفت نام با حفص عمرو بن سلمه و گفتند کی عمرو بن سالم و گفتند کی کنیت دیگر داشت ابو محرز و گفتندکی نام وی عمر و بن سلمه است و این در ستر و از نیشابور است از ربه کورداباد بر در نیشابور روی استاد نشاپوریان بود یگانه جهان شیخ مومل پیر بوعثمان ٭ است و شاه شجاع ٭ بوی نسبت کند یگانه بود از ایمه این قوم سید شیخ الاسلام گفت کی وی نمونه جهان بود در وقت خود الله تعالی ورافرا نمود کی مرا چنین واید بود و بوعمر و زجاجی ٭ گوید کان ابوحفص نورالاسلام و فی وقتهو قال المومل الجصاص الشیرازی اعطی الجنید الحکمة واعطی شاه الکرمانی الوجود و اعطی ابوحفص الاخلاق واعطی ابویزید البسطامی الهیمان و باحفص رفیق احمد خضرویه است و بایزید بسطامی شاگرد عبدالله مهدی باوردی صحبت کرده با شیخ علی نصرآبادی مات ابوحفص فی سنة اربع و ستین و مایتین و گفته اند در سنه سبع و سبعین درآن سال که احمد بن عبدالله الخجستانی را بکشتند و گفتند کی در سنه تسع و ستین رفته و پیشینه بیشتر گفته اند و الله اعلم فی وفاته اختلاف
سید بوده ازین قوم استاد باحفص حداد است باحفص بباورد شد نزدیک وی ویرا شاگردی می کرد و عبدالله مهدی آهنگر بود و سبب توبت و دست از کار باز داشتن وی آن بود که آهنگری می کرد وقتی آهن در آتش نهاده بود نا بینایی بر در دکان بگذشت می خواند المک یومیذن الحق للرحمن الایه عبدالله آن بشنید آن آهن که در دست داشت از دست وی بیفتاد خویشتن دست برد در آهن تافته و برداشت شاگردا چه شدی بنگریست آهن در دست خود دید گفت چون رستم برخاست و برفت و دکان بگذاشت
اقصار نیشاپوری کنیه ابوصالح شیخ و امام ملامت بنشاپور طریق ملامت وی نشر کرده آنجا اول مسیله بعراق بردند و احوال ایشان بگفتند سهل تستری ٭ گوید و جنید که اگر روا بودی کی پس از محمد پیغامبری بودی ازیشان بودیحمدون سید بوده عالم و فقیه مذهب ثوری ٭ داشته و طریقت او استاد عبدالله منازل ٭ است و هیچکس از شاگردان وی طریقت وی بنه گرفت چون ابن منازل و حمدون گازر صحبت داشته باسلم بن الحسن الباروسی و بابو تراب نخشبی٭ و علی نصر آبادی ٭ رفیق باحفص است در سنه احدی و سبعین و مایتین برفت از دنیا بنشاپور و گوروی به حیره است گفتند بسنه ثمانین و مایتین برفته والله اعلم
مبارک روزی از خوش روزگاراننشسته بود شیرین پیش یاران