گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کنیه ابوعلی و یقال ابوعبدالله و این درستر از قدیمان مشایخ ثغور است از اقران بشر حافی و سری و حارث محاسبی ٭ و گفتند کی فضیل عیاض دیده بود از استادان احمد بن ابی الحواری ٭شیخ الاسلام گفت که وی گفت ای کاشک تو بازو خالی دانی شدو هم احمد گوید امام هر عمل علم است و امام هر علم عنایت و هم احمد عاصم گوید کی الله تعالی می گوید انما اموالکم و اولادکم فتنه و نحن نستزید من الفتنه و ما از فتنه زیادت می خواهیم
الهی مرا بر آگاهی فرو مگذار که آگاهی همه شغل است و در دانش بمبند که دانش همه در دست و تا رهی بخود است چوی خشک و آهن سر دست و او که از زهد بثنا راضیست محجوب است و نیم درم در کنف صوفی کنز است شیخ الاسلام گفت که
بن یزید بن عبدالرحیم البنا الثقفی الصوفی کان دقیق الکلام حسن العمل توفی سنه ست و ثمانین از قدیمان اصفهانست کنیت او ابوعبدالله کی وی پیشین کس است در صباهان صوفی استاد علی سهل٭ اصفهانی است گویند که عبدالرحمن مهدی بزیارت وی فراوان شدی او را عروس الزهاد گویند او را تصانیف هاستکتاب بستان العارفین و کتاب السنة فی الاعمال و وی مذهب احمد داشته است و سلف سنی بوده و وقتی محمد یوسف رازه البنا گفت پیش علی سهل صباهانی که من در فتح موصلی شدم فتح مرا گفت من از تو مشغولم الله ترا از من مشغول کناد
اما مست از ایم ببصره بود از شاگردان حسن بصری است استاد بوالحسن هریوه بود و بوالحسن استاد بوعبدالله مغربی بود این عبدالواحد زید سید بود حکیم ویرا د رحکمت معامله سخنانست نیکو و بسیارشیخ الاسلام گفت کی از عبدالواحد زید پرسیدند کی ازین دو مرد کدام مه او که زندگانی می باید تا خدمت کند یا او که رفتن می خواهد تا او را بدید گفت او که آرزومند
کنیه ابومحمد و هو سهل بن عبدالله بن یونس بن عبدالله بن رفیع است از یگانگان ایمه این قوم و علماء ایشان سید و زاهد وقت خود بوده ببصره صاحب کرامات ظاهر عظیم و سخنگوی از علوم اخلاص و ریاضات و عیوب افعال امام ربانی که اقتدا اقتدار را شاید که در احوال قوی بوده اما در سخن ضعیف شاگرد ذوالنون مصری ٭ و صحبت کرده با خال خود محمد بن سوار استاد بوعبدالله سالمی ٭ و جز ازو و از طبقه دیگر از مشایخ از اقران جنید و جز ازو اما پیش از جنید برفته از دنیا فی المحرم سنه ثلاث و ثمانین و مایتین گفتند کی سنه ثلاث و سبعین و مایتین در ستر استشیخ الاسلام گفت که از سهل پرسیدند کی نشان بدبختی چیست گفت آنست که ترا علم دهد و توفیق عمل ندهد و عمل دهد و اخلاص ندهد کی عمل کنی بیکار کنی و یافت و صحبت دهد با نیکان و ترا قبول دل ندهد شیخ الاسلام گفت کی بعلی خطیب مرا گفت که بوعبدالله بوذهل گفت فرا عتبه غسال گفتند ببغداد بوده که نشان نیک بختی و نشان بدبختی چیست گفت نشان نیک بختی آنست کی ترا فرا خدمت کند و ترا حاضر کند و نشان بدبختی آنست که ترا فرا خدمت کند و حاضر نکند
کنیه ابوجعفر ببصره بود بابو حاتم عطار صحبت کرده و استاد ابویعقوب زیادت ٭ است اندر مسجد شونیزیه بوده در روزگار سنه سبع و مایتین برفته یا پس آن باندک وی گفته ای فقیر اشتغل عن قوته فهو غنیاحمدبن وهب الزیادت از یاران بشر حافی بوده و سری و حارث محاسبی از اقران جنید بود و با یکدیگر سخن گفته اند و پیش از جنید برفته و جنید گوید فقدنا علوم الحقایق بموت احمد بن وهب و الله اعلم
ابوالفضل شیخ الاسلام گفت که عباس حمزه مردی بزرگ بود و از ایمه است از متقدمان با ذوالنون صحبت کرده و بایزید و جز ازیشان جد بوبکر حفید است امام است و عباس حمزه در سنه ثمان و ثمانین و مایتین برفته از دنیا در ماه ربیع الاول پیش از جنیدشیخ الاسلام گفت عظم الله برکته بوبکر داشگر فرامن گفت که بومعشر معروف گفت کی بوبکر حفید گفت که جد من عباس حمزه کی ذوالنون گفت لو علموا ما طلبوا هان علیهم ما بذلوا
بوده کنیت او ابوالفضل است از مشایخ قدیم بغداد بوده وی گفت هر که بالله مشغول از ایمان او بر نواید رسید و هر که از الله مشغول از نفاق او بر نیاید رسید شیخ الاسلام گفت هر که امروز باو مشغول ای فردا درو مشغول و هر که امروز ازو مشغول فردا ازو مشغول ای محجوب فی شغل فاکهون قوم اند باو درو مشغول اند نخود و غیر او ازو وانشدمحلک منی محل الفواد
شاگرد ابوالمظفر کرمانشاهی کنیت او ابوالفضل عباس بن الشاعر الازدی یگانه مشایخ شام در وقت خود زبان نیکو و فتوت ظاهرشیخ الاسلام گفت که من یک تن دیدم کی ویرا دیده سید بوده شیخ بوالقسم بوسلمه باوردی خطیب ٭ و خانه عباس به رمله شام بوده و وی شیخ شام است بوسعید مالینی ٭ حافظ گوید کی بر بالین شیخ عباس بن شاعر بودم و او محتضر بود گفتم چونست حال تو گفت مترددام ندانم کی چون کنم برپای کنم کی بروم و نپایم ترسم که دلیری بود در گستاخی و اگر ایذر بودن اختیار کنم ترسم کی در ازرو و مقصر آیم اگر گویم کی ببر ترسم کی دعوی داری بود و اگر گویم که باز گذار ترسم کی کراهت دیدار بود و صحبت درست نیاید منتظرم تا خود چه گوید و چه کند شیخ بوسعید گوید بیرون آمدم او در وقت برفت و انشد
گفتند کی اصل وی از نشاپور بود از محله ملقاباد گفتند اصل وی از گوزگان بود و با مشایخ عراق صحبت کرده و از اقران جنید ٭بوده و پیش از وی از دنیا برفته و بابوتراب نخشبی ٭ صحبت کرده و سفر و با بوسغید خراز رفیق بوده و وی از جوانمردان این مشایخست در سنة تسعین و ماتین برفت از دنیا پیش از جنید و نوری پس خراز و بوحمزه بغدادی٭شیخ الاسلام گفت که شیخ بوحمزه خراسانی سید بوده مشرق را وقتی در مسجد شهر ری پای تاوه خواست کسی دبیقی فراوی انداخت بقیمت فراوان وی آنرا فرو درید و برپای پیچید ویرا گفتند این چه بود که کردی باین چند پای تاوه توانستی خرید که آن یمانی بود جواب داد گفت لااخون المذهب گفت من در مذهب خیانت نکنم
جهان سالار خسرو هر زمانیبه چربی جستی از شیرین نشانی
البغدادی الیزاز و هو من اقران سری السقطی ٭ نام وی محمد بن ابراهیم است شیخ الاسلام گفت کی وی ببغداد بود و همه بزرگان اندکی از وی روایت کنند علما حدیث چون محمد بن سلام الجمحی و خیر نساج و بوبکر کتانی ٭ ایشانوی صحبت کرده بود باسری سقطی ٭ و از قرینان اوست و نسبت باحسن مسوحی ٭ کند و از رفیقان بوتراب نخشبی ٭ بوده در سفر و گویند که از فرزندان عیسی بن ابان بوده و با بشر حافی ٭ صحبت کرده و پیش از جنید و بوحمزه خراسانی ٭ برفته در سنه تسع و ثمانین و مایتین پس بوسعید خراز ٭ از استادان جنید بوده و عالم بقرأت و طریقت او نزدیک بوده از طریقت بشر حافی
کوه آتش می بینیم زده دریک نفس یا فریادرسی یا رفتم ای فریادرسبقعر دریا رسیدم بیک نفس یا تو گوی که برای یا نه دیگر نیست کس نفس را فرا نیافته از پیش و پس و آن نفس نیست گشته و بس وله
ابوالقسم العلوی الحسینیسافر فی البادیة علی التوکل سنین یقال لم یضع علی الارض ست سنین فی الحضر والسفر و کسان لا یحمل معه فی اسفاره رکوة و لایفتر فی الذکرشریف محمد بن علی بن زید گفت پسر بوالمعالی زید عمری نسابه فرا شیخ الاسلام که پدر مرا پنج سال مدام هر روز ببوزید می فرستادید پیر بود از صوفیان مرو شریف گفت که از وی یک فایده دارم کی روزی مرا گفت تا از این علوی خویش بکل بیرون نیایی ازین کار یعنی تصوف ذره نیابی یعنی از تجبرو ترفع نسبت
ببلخ بود زاهد صاحب کرامات و پدر شیخ الاسلام باوی صحبت کرده سالها و او را تعظیم داشتی شریف گوید که در مسجد حرام بودم دو رکعت نماز می کردم پس مقام ابراهیم کی خضر فراز آمد و مرا گفت حمزه خیز و طواف کن که بخراسان خود رکعت توان کرد ویرا حکایات بسیار است از فراست و کرامت وی هم صحبت خضر بوده شیخ الاسلام گفت که پدر من سالها خدمت کرد ویرا و چون من زادم بهراة دران وقت ولادت و ساعت وی گفت ببلخ که بومنصور ما را پسر آمد و چنان هن
شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه و اتم نوره کی نام بوسعید خراز احمد بن عیسی است بغدادی است و اما مست درین طریق یگانه بی نظیر از ایمه قوم واجله مشایخ ویرا کتب و تصانیف بسیار شاگرد محمد منصور طوسی ٭ است و باذالنون مصری صحبت کرده و با بوعبدالله نباجی و بوعبید و سری سقطی و بشر حافی ٭ و جز زان از امامان این طایفه است گویند او پیشین کسی است که در علم بقا و فنا سخن گفتشیخ الاسلام گفت که وی خویشتن بشاگردی جنید فرا نماید خود بار خدای جنید است از یاران و اقران جنید است و ازومه است پیش از وی برفته در سنه سبع و سبعین اوست و ثمانین والله اعلم اصل وی از بغداد بوده و بمصر بوده در محبت صوفیان بمصر و بمکه بود ایام و مرتعش گوید که خلق همه وبال اند بر خراز که چون سخن گوید در چیزی از حقایق
آنکه گفت کی ترا یافتم از خود برست نه بغایت جوینده نه نیست هست علامة الوجود الفنا و دلیل الفنا البقا فی سر اهل الاسباب و رسم اهل العلایق غایت همت تو دریافتست نه یافت در جست دریافت برسیدی وزیافت بوی نه چشیدی نه توانی که او یابی مگر باو ولهمانال من نالکم الا بفضلکم
التوبة والذکر و الانس والمحبة والطلب والمعرفة واوجود ار یاونده بجای نیست یافت هست یاونده که بجای بود که جوینده مست است یافت علتست یافت چیزی بود کی تو پیش ازان کی چیز نبود و توبی پس آنرا یاوی این شرکست در تصوف ازین هیچ چیز نیست در تصوف هیچ چیز بکار نیاید جز ازان که بود تصوف آنست که شبلی فرا آن جوان گفت القصه یا آگاهیست یا یافت یافت محضست و آگاهی فوتست و هر چه فرود از یافت خود هیچ چیز نیست و از یافت عبارت نیست مرد ازان پرواز عبارت ناتوان نشان از یافت هم یافتست نشان ازو هم اوست دلیل بروهم اوست آنجا که است فراخ تراست از دریا و از آسمان و زمینهمه عالم می گوید کی یافت و فرق میان یافت و نیافت در نیافتست کی مرد یافته و در نیافته اما این دانم که هر چند خویشتن بازجوید او یابد روزگار او را می جستم خود را می یافتم اکنون خود را می جویمداو را می یابم چون بیاورد برهد یا چون بیاورد کدام پیش بود او داند حق ایذراست یا عارف آن اوست یافت درست است تفسیر بروست بسطامی٭ گوید کی با اونه پیوستم تا از خود بنگسستم از خود بنگستم تا باونه پیوستم کدام پیش بود او داند
الهی اکنون من که بر من تاوان تو آفتاب صفوت بر من تاوان شرکاز شرک برستن نتوان و بخویشتن از خویشتن رستن نتوان عجب آنست که بجستن فرمان و جستن رمیدن است جاویدان هر که بجستن یاویذ گم است و گمان ای من فدای آنک خود خیمه دران هر چه بطلب یاوند طلب مه ازانچشم چون جوید چیزی که خود نبیند بآن هرگز جانور دیدی در جستن جان چشم غریق آب نمی بیند از آب که دران چشم از خورشید عاجز از عیان که تیر در دست خصم چه آید از کمانیافت یاونده را ظاهر تر از عیان پس جستی گم است و جویان بگمان ای ترا بتو یافته و یافت تونادر یافته
کنیت اوابو عمرو است مرد بزرگ بوده جنید باو می شد وی بغدادیستشیخ بوالعباس نهاوندی٭ گوید که استاد من گفت جعفر خلدی٭ که چند روز برآمد که شیخ بوعمر و حماد قرشی ندیده بودیم بدر سرای وی شدیم او نبود بنشستیم تا درامد در حجره شدیم وی بیرون آمده بود که چیزی خوردنی نداشته بود مقنع از سر اهل بار کرده بود و بچیز بداده درآورد و به پیش قوم نهاد مردی درآمد سی دینار درآورد او را می داد وی می پیچید آخر سوگند خورد و نه پذیرفت اهل او از خانه گفت امروز مقنعه من فروخته است نگر که چه می کند
بوده باندلس جنید دیده بود شیخ الاسلام گفت که بوبکر قبانی مرا گفت که بوعمر واکاف گفت که بوعمر واکاف گفت که از جنید پرسیدندکی فقرمه یاغنا گفت الفضل فی التقی لا فی فقر و لاغنیبوعمر و مروزی را گفتند کی ما برچه فراهم آییم گفت برتواصی که یکدیگر را پند دهید و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
سراینده چنین افکند بنیادکه چون در عشق شیرین مرد فرهاد
نام وی احمدبن محمد و گویند محمد بن محمد و احمد در ستراست معروف بابن البغوی اصل وی از بغ شور است و منشاء و مولدوی ببغداد بود از اجله مشایخ قوم بوده عالمست گویند کس نبوده نیکو طریقت تر و نیکو سخن تر ازومشایخ بغداد گفته اند نوری را که صاحب الوفا ء والجنید ٭ صاحب الحرمة ورویم ٭ صاحب الادب و الرودباری٭ صاحب الحفاظ والشبلی٭ مستغرق فی وجده وابن عطا ٭ صاحب غیرة و نوری صحبت کرده بود باسری سقطی و محمدعلی قصاب و احمد بوالحواری ٭ دیده بود والذنون مصری٭ دیده بود از یاران جنید بوده از اقران او و تیز وقت تر از جنید بود جنید بعلم بود و نوری بزندگانی وی شور داشت
ابوالقاسم الزجاج الخراز سیدالعارفین رحمه الله گویند که پدر وی جام فروختید بآن قواریر خوانند گویند که اصل وی از نهاوند بود و جای و نشست ببغداد بود و فقیه بود بر مذهب بوثور مهینه شاگرد شافعی و فتوی وی دادی و با سری سقطی و حارث محاسبی و محمد قصاب ٭ صحبت کرده بود و شاگرد ایشان بود و وی از ایمه این قوم است و از سادات و مقبول ورهمه زبانها گویند کی در دنیا ازین طبقه سه تن بودند که ایشان را چهارم نبود جنید به بغداد و بوعبدالله حلی بشام و بوعثمان حیری بنشاپور٭شیخ بوجعفر حداد ٭ گوید ار عقل مردی بوده در صورت جنید بودی در سنه سبع و تسعین مایتین برفته از دنیا و پسر وی برو نماز کرده روز نیمروز خلیفه روز شنبه و گویند کی آخر روز آدینه برفت و روز شنبه دفن کردند