گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مبنی وجدتک بالعلوم و وجدهامن ذایجدک بلا وجود یظهر
شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه کی جنید گفت سی سالست که بر توحید چیزی نگفته ام حواشی آن می گویم شیخ الاسلام گفت دو تن دو سخن گفته اند یکی جنید که گفت که علمست که سی سالست که بساط آن بر نرشته ان و مردمان از حواشی آن می گویند یعنی علم توحید من هیچ ندانم که وی چه می گوید که علم توحید را در هیچ بهره نیست ددیگر بوبکر کتانی٭ می گوید که علم تصوف کمینه آنست که تو در نیابی این نیکو گفته اندو هم جنید گفته است که صوفی را سخن نیست و هم جنید گوید که هیچ قوم این قوم را بنه بینند این قوم نهان بینند خاصگان را جز خاصگان نشناسد
من اقران الجنید و یقال کان استاذه مات قبله و کان من اجلة مشایخ بغداد قال الخلدی ٭ جلس الجنید عند راس ابی جعفر الکر نبی عند وفاته فرفع الجنید رأسه الی السمأ فقال له ابوجعفر بعد فطاطأ راسه الی الارض فقال ابوجعفر بعد معناه ان الحق اقرب الی العبد من ان یشار الیه فی جهة
امام وقت خود ویرا شافعی کهین می گفتند از بزرگی روزی بر کران مجلس جنید بر گذشت بنوشید و برفت کسی ویرا گفت که چون دیدی جنید را گفت رموز قوم لا اعرفها غیر ان لهذا الشیخ صولة لیست بصولة المبطلینشیخ الاسلام گفت پیر را صولت باید که از ولایت عین افتد او را پیک و دربان نبود هر که او را بیند بشکوهد ترا بآن کار نیست آن هیبت ازودانی آن از چیست میان او و میان عزت حجاب نیست او که بعین کار عالم بود گاه بصولت و غیرت رود و گاه بخلق
انعی الیک قلوبا طال ما هطلتسحایب الوجد فیها ابحر الحکم
الفتوة ان لا یشهد لک فضلا و لانری لک حقا قال ابوبکر الشبهی الفتوة حسن الخلق و بذل المعروف قال ابوالعباس الدینوری لیس یبلغ الانسان الی مراتب الاخیار الا الصدق و کل وقت و حال خلی عن الصدق فباطلوانشد
کنیه ابو عبدالله استاد حسین منصور حلاج ایذنسبت با جنید کند و با خراز صحبت کرده بود و خود از اقران ایشانست و جز ازیشان و بوعبدالله نباجی دید و وی عالم بود بعلوم حقایق اصل او از یمن استسخن او باریک شد ویرا بکلام منسوب کردند و مهجور کردند و از مکه بیرون کردند و بجده رفت آنجا ویرا قاضی کردند ویرا سخن است نیکو گویند که پیش از جنید برفت در سنه احدی و تسعین و مایین
کنیه ابوالفوارس از اولاد ملوک بوده بکرمان از رفیقان باحفص نیشاپوری٭ است صحبت کرده بابوتراب نخشبی و بابوعبدالله دراع بصری و بابوعبید بسری٭ استاد باعثمن حیری٭ ایذ از اجله فتیان واعظان بوده ویرا رسالات است مشهور و مثلهاء نیکو و آنرا مرآة الحکما گویندباقبا رفتی و باب فرغانی و نوری و سیروانی و حیری٭ باطیلسان رفتندی و نهاوندی٭ باخفتان رفتی و دقاق با گلیم درزی کردان و شاه پس از باحفص برفته از دنیا گویند مات بعد سنة سبعین و مایتین و گویند توفی قبل الثلثمایه
در اندیش ای حکیم از کار ایامکه پاداش عمل باشد سرانجام
نام وی سعید بن سعد اسماعیل بن سعید بن منصور الحیری النیسابوری اصل او از ری بوده است شاگرد شاه شجاع و باحفص حداد و با یحیی معاذ رازی٭ صحبت کرده بود امام و یگانه وقت بود استاد نشاپوریان بود طریقت و سیرت نیکو دانستی و معاملت راست و طریق تصوفبا شاه شجاع بنشاپور آمد باحفص حداد ویرا گفت که اینجا بایست که شاه آنجا اشتغال و عیال دارد تو کسی نداری و شاه می بازگشت ووی بباحفص بایستاد و باحفص ویرا مجلس نهاد و گوروی در نشاپور است در سنه ثمان و تسعین ومایتین برفت ازدنیا فی ربیع الاول
سید بوده حاد النظر نام وی سعیدبن سلام المغربی از پنجم طبقه بمکه بوده بنشاپور آمد شاگرد بوالحسن صایغ دینوری٭ گور وی در نشاپور است پهلوی بوعثمان حیری٭ و بوعثمان نصیبی هر سه پهلوی یکدیگراندو بوعثمان مغربی از ناحیت قیروان مغرب بوده و بمکه بوده سالها مجاور شیخ وقت بوده و یگانه ایمه مشایخ و سید الوقت بمکه بود و شیخ ایشان بود آنجا ویرا قصه افتاد بنشاپور آمد سنه احدی و سبعین آنجا بود سالها و بنشاپور برفت در سنه ثلث و سبعین و ثلثمایه و صحبت کرده بود بابعلی کاتب٭ و حبیب مغربی و بوعمرو زجاج و با یعقوب نهر جوری٭ دیده بود و صاحب کرامات ظاهر بود و فراست تیز
النبلی کنیه ابومحمد من کبار اصحاب ابی عثمان حیری٭ مات سنه اثنین و ثلثمایة گفت که خواهی ترا پند دهم که پنجاه سالست با خلق می دهم بنه می پذیرد گفت خواهم گفت تهمت بر کردار خود نه تا قیمت گیرد و تهمت از خلق برگبر تا جنگ برخیزدشیخ الاسلام گفت که صحبت با الله سه حرفست بدیدن فضل او و عیب خود و عذر خلق این را چهارم نیست عذر خلق بین که آن می بود که او می خواهد ایشان زیر قدر و حکم او مضطراند و عیب خود بین تا منت یاد آید
نام وی احمد بن مسروق الطوسی سکن ببغداد و مات بها در سنه تسع و تسعین و مایتین و گفتند که در صفر سنه ثمان و تسعین والله اعلمجنید از وی حکایت کند از استادان بوعلی رودباری است شاگرد حارث محاسبی و سری سقطی و محمد بن منصور و محمد بن الحسین البرجلانی باایشان صحبت کرده از قدیمان مشایخ قومست و اجله ایشان
است از قدیمان مشایخ است ار طیفه اول امام است منبر دار سهل عاصم کتاب هد کرده و از وی حکایت و سخن آر دران ازو وویرا دیده اقران ذوالنون مصری٭ است او را سخنست در معرفت نیکو استادان احمد بوالحواریست٭ نباجی گفت الادب حلیة الاحرار و هم وی گفت لکل شیی خادم و خادم الدین الادبشیخ الاسلام گفت که بوعبدالله نباجی گوید که چشم برودار که هیچ نشان ازو روشن و نیست ویزدکم قوة إلی قوتکم بوعبدالله نباجی گوید در تفسیر این العلم الی المعرفة هم بوعبدالله نباجی گوید که موسی گفت الهی من ترا کجا یابم گفت چون قصد درست کنی مرا یابی و کتانی٭ گوید که چون قصد درست ویرا بیافتی و حلاج٭ گوید لانعرج آن یک گامست
سید و شیخ اهل عراق از مهینان مشایخ است و جوان مردان با صدق حال و فتوت ظاهر صحبت کرده بود با یحیی جلا٭ و با مه ازو از مشایخاز اقران جنید و رویم و نوری٭ و جز ایشان یگانه در علم و شیخ جبال با کرامات ظاهر و احوال نیکو گفته اند که در سنه تسع و تسعین و مایتین برفت از دنیا دران سالکه بوالحرث اولاسی٭ برفت از دنیا و بوالعباس مسروق و بوحمزه بغدادی٭ ار درست شود
و هومن اجلة مشایخ بغداد من فتح له شییی من غیر مسیلة فرده و هو محتاج الیه احوجه الله الی ان یاخذ مثله بمسألة و اسند الحدیث
کنیت او ابوعلی استگویند از استادان جنید و بوحمزه٭ است اما از اقران ایشانست و از متقدمان مشایخ است شاگرد سری سقطی و بشر حافی٭ جنید گوید که حسن مسوحی راچیزی گفتم در انس گفتم ما الانس قال لومات من تحت السماء ما استوحشت گفتم انس چیست گفت ار خلق بیک بار بمیرند مرا ملامت نیاید و وحشت نگیردسخن محمد نفیسه با محمد عبدالله گازر را که ویرا هفته فراموش کرده بود جاء تنها عذر خواست که ترا فراموش کردم گفت رنجه مشو که الله تعالی وحشت تنهایی از دوستان خود برداشت
بن احمد بن محمد بن یزید بن رویم بن یزید رحمه الله کنیه ابومحمد البغدادی از اهل بغداد است از اجله مشایخ و رویم فقیه بود و عالم مذهب داود صباهانی و مقری بوده قرآن را برادریس بن عبد الکریم حداد خوانده بود و گفته اند که کنیت او ابوبکر است و نیز گفته اند ابوالحسین و ابوشیبان در سنه ثلث و ثلثمایه برفت از دنیاشیخ الاسلام گفت که رویم خود را شاگرد جنید می نمود از یاران ویست و مه ازوی و من مویی از رویم دوستر دارم از صد جنید و بوعبدالله خفیف٭ گوید که هرگز دیده من کس ندید که در توحید سخن گفتید چنانک رویم
کنیت ابویعقوب شیخ ری و جبال و در وقت خویش اما وقت بود شیخ الاسلام گفت عظم الله کرامته کی وی امام بود این طایفه را بشکوه طرق درین کار تلبیسی طریق ملامت داشته مردمان بر خویشتن شورانیدن و قبول ایشان بخویشتن ویران کردن و خود را از چشمها بیفگندن شاگرد ذوالنون مصری بابوتراب نخشبی و یحیی معاذ رازی٭ و جز از آن صحبت کرده رفیق بوسعید خراز٭ بوده در سفرها وی عالمست متدین ویرا مکاتبات است بجنید سخت نیکو یگانه جهان بوده در طریق ملامت و ترک تصنع و ترک جاه و مخلص در کردار در سنه ثلاث و ثلثمایه برفته از دنیا بدر مرگ گفت الهی خلق تو با تو خواندم بجهد و هر که توانستم در خود بکردم آن بد مرا بیکی بخش ازیشان پس رفت بخواب دیدند ویرا گفتند حال تو گفت الله مرا گفت که آن باز دیگر باره گوی باز گفتم گفت ترا بتو بخشیدمشیخ الاسلام گفت که آن دانی چرا گفت گفت ترا بتو بخشیدم که میان او و میان خود واسطه و وسیله در نیاورد که در میان اینان و او وسیله و واسطه هم او بود
چو خسرو نامه شیرین فروخوانداز آن شیرین سخن عاجز فروماند
المحب امام المحبة و گفته اند کی سمنون بن عبدالله ابوالحسن الخواص و نیز گفته اند کی کنیت ابو ابوالقاسم بود وقتی خود را کذاب نام کرده بود تا نه گفتندی که کذاب باز ننگرستی سمنون المحب گویند ویرا که وی یگانه است در علم محبت کی همه عمر ازان گفتباسری سقطی صحبت کرده و محمدعلی قصاب و ابواحمد القلانسی٭ از اقران جنید و نوریست از مهینان مشایخ عراق بوده پس جنید برفته از دنیا
کنیه ابوالاصبع بمکه شیخ بوده بشام بمرد ویرا بخواب دیدند پرسیدند کی حال تو گفت حاسبونا فقد ققواثم منو افاعتقوا شمار بمن در گرفتند خرد خرد پس منت نهادند و بیک بار فرا گذاشتند شیخ الاسلام گفت که محمد با معتز بوده از هری مرد صاحب ادب بوده و علم هر کی او را گفتندی که فلان کس بمرد وی گفتی و حصل ما فی الصدورشیخ الاسلام گفت که حبیب عجمی گفت درین آیت واذکر عبدنا ایوب گفت یعطی ویثنی شیخ با عبدالرحمن صابونی این بشنید زیادت کرد گفت ویمنح و یمدح شیخ الاسلام گفت که
بوده بمغرب سیاه بود چون در سماع آمدی سپید شدی او را گفتند که حال تو می بگردد گفت ارتو ازان آگاهید که من آگاهم حال بر تو هم بگردید میمون المغربی من اهل المغرب و کان من السیاحین و هو من قدماء المشایخ و کان یرافق اباموسی الدبیلی فی الاسفار و کان صاحب آیات و کرامات حکی انه کان معه جراب و کان کلما اراد شییا ادخل یده فیه واخر جه منهشیخ الاسلام گفت وقتی در بصره قطح افتاده بود مردمان باستسقا بیرون شدند و عطای سلیمن٭ با ایشان عطا گوید رفتم بران گورستان حس شنیدم باز شدم
دیدم در چهار طاقی ازان گور نشسته دست بر زانوی خود می زد و با خود چیزی می گفت فرا شدم سلام کردم سعدون گفت و علیکم السلام عطا و من کشف عنک الغطا پس گفت عطا آن چه قوم اند نفخ فی الصور ام بعثر ما فی القبور گفتم باستسقا آمده اند تنگی افتاده است گفت تو با ایشان آمده گفتم آری گفت بقلب سماوی ام بقلب خاوی گفت خواهی که من آن ترا بخواهم تا باز گردید گفتم خواهم چرا نخواهم گفت خداوندا بآن راز دو شینه من بر تو باران در استاد و گفت عطا تا تربند مرو که تا نتربند نباید شد