گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از زهاد بصره است سید وقت بیمار بود در آفتاب خفته بود او را گفتند چرا در سایه نمی آیی گفت می خواهم که با سایه آیم اما ترسم مرا گوید کی در راحت نفس خود گام برگرفتیشیخ الاسلام گفت که سباع موصلی گوید کی داود گفت خداوندا مرا گفتی دست و پای وروی بشوی خدمت را کنون با صحبت می خوانی دل من چه چیز بشوید گفت الهموم الاحزان تیمار و اندوه
کنیه ابوالحسن مردی بزرگ بوده و از قدیمان مشایخ سپاهان شاگرد محمد یوسف بنا٭ بود از اقران جنید بوده او را بوی مکاتبت و رسالت بود با ابن معدان و بابوتراب نخشبی٭ صحبت کرده بود عمر و عثمان مکی٭ را که می سی هزار درم وام برآمد بمکه وی همه آنبداد بی آگاهی وی سفینه بمکه فرستاد القصه علی سهل گوید نه حلالست بسوی ما کی این طایفه را درویشان خوانند که ایشان توانگرین خلق اندشیخ الاسلام گفت کی پادشاه کی جامهاء نیکو فرا دنیا داران داد فرحامه فرا درویشان داد و طعام پاکیزه فرا ایشان داد مزه فرا ایشان داد للمرشدی یعیری قومی علی الملبس الدون الابیات
شیخ الاسلام گفت نه حلاج بود چون حسین منصور٭ شاگرد محمد بن یوسف بنا٭ بود باصفهان شیخ عباس فقیر مرا گفت که عبدالعزیز مرغری گفت کی بوالحسین مراغی گفت کی علی حمزه حلاج گفتکه من بروزگار بنزدیک محمد یوسف رازه٭ می بودم بسپاهان و با او می نشستم و او در علم حلال خوردن فراوان گفتی از حکایات او می نوشتم وقتی از نزدیک وی برفتم به حج شدم چون بازگشتم ببصره رسیدم خبر وفات محمد یوسف ببصره رسید بغم رسیدم که صفت نتوانم کرد گفتم صفاهان مرا بر نتابد ببصره بنشستم بنزدیک شاگردان سهل تستری می بودم ایشان از وی حکایت می کردند و از سخنان وی چیزی می گفتند وقتی که سخنی رفتی که مرا خوش آمدی و من امی بودم از کسی خواستمی که آن مرا بنوشتی روزی بر کران آب طهارت می کردم آن کاغذها از آستین من در آب افتاد و تباه شد رنجی رسید برمن کی آنرا از روزگار دراز فرا جمع کرده بودم آن شب سهل تستری٭ را بخواب دیدم مرا گفت ای مبارک رنجه شدی که آن دفترهای تو در آب افتاد گفتم آری ای استاد گفت حق دوستی از سخنان و حق الله از خود طلب نکنی و حق دوستان او گفتم ای استاد مرا طاقت این نیست درین سخن بودیم که مصطفی را دیدم کی می آمد با جماعتی از یاران از اصحاب صفه من چون او را بدیدم از شادی دویدم فرا پیش او مصطفی در من خندید گفت چرا نگویی این صدیق را یعنی سهل تستری را که دوستی این طایفه و این سخنان خود عین حقیقت است بدان می مانست کی مصطفی آمده بود کی با سهل ازان گوید سهل گفت استغفرالله یا رسول الله مصطفی بخندید بر شادی از خواب بیدار شدم
از حیره نشابور بوده و با باحفص صحبت کرده بود او را پنجاه و اند حج آرند همه محرم از نشاپور رفته بود و در زیر هر میل دو رکعت نماز می کردی ویرا گفتند این رکعت چیست گفت لیشهدوا منافع لهم این منافع من انداز حج من بدوشیخ الاسلام گفت که از قرب الله بخود اندیشیدن حیرت است وبنه اندیشیدن جنایت است سیروانی٭ گوید از عارف نشان نیست هر نشان که از عارف دهند بهتانست لم یزل بشنیدی نشان عارف آنست نشان آمد آب و گل اسیرانست او از آمد روز و شب دران پنهانست و سلم
از قدیمان مشایخ عراقست مسافر بوده ذوالنون مصری٭ دیده بود و جز ازو شیخ الاسلام گفت که ویرا هفتاد و چهار حج آرند وقت حج کرده بود با خود می گفت بتأسف که می شوی و می آیی نه دل و نه وقت من خود درچه ام آن شب حق تعالی را بخواب دید ویرا گفت پسر موفق نوبخانه خوانی ورای کسی را کش نخواهی گر من ترا نمی خواهید نمی خوانید و نمی آرید وقتی حج بکرد و گفت خداوندا این حج من آنکس را که خواست که حج کند و نمی توانست آن شب حق تعالی را بخواب دید ویرا گفت پسر موفق برمن سخاوت کنی گواه باش من امروز هر که شهادت گوی از مشرق تا مغرب همه را بیامرزیدم و هر یکی را حجی بنوشتمشیخ الاسلام گفت که علی بن الموفق گفت که خداوندا اگر من ترا از بیم دوزخ می پرستم در دوزخم فرو دار و اگر بامید بهشت می پرستم هرگز در آنجا جای مده و فرو میار و اگر بمهر می پرستم یک دیدار بنمای و پس آن هر چه خواهی کن
شیخ الاسلام گفت که ابواحمدالقلانسی از قدیمان مشایخ است نام مصعب بن احمد البغدادیگویند که اصل وی از مرواست از اقران جنید و رویم٭ بوده استاد مقری بود فی التاریخ حج ابواحمد القلانسی سنه تسعین و مایتین و مات بمکه بعدالظرف الحج بقلیلشیخ الاسلام گفت که بواحمد قلانسی گوید کی روزی در میان قومی بودم گفتم که از ارمن در میان سخن از من ببریدند که تو گفتی که آن من شیخ الاسلام گفت که نه ادبست کی در میان صوفیان گویی آن من نعلین من از آداب ایشانست کی خود را در میان یاران چیزی ملک نه بینند مگر بضرورت ظاهر
جهان خسرو که تا گردون کمر بستکله داری چون او بر تخت ننشست
نام وی احمد بن یحیی الجلا و گفتند که محمد بن یحیی و احمد در ستر اصل وی بغدادیست اما برمله بود ثم الوشق از اجله مشایخ شامست شاگرد بوتراب نخشبی٭ و پدر یحیی و با ذوالنون مصری٭ و با عبید بسری٭ بوده در صحبت و سفر استاد دقی٭ ایذ عالم بوده و ورع گفت اند که در دنیا سه امام بوده اند از ایمه صوفیان که ایشان را چهارم نبود جنید٭ ببغداد و بوعبدالله جلا بشام و بوعثمان حیری٭بنشاپورشیخ الاسلام گفت کی وی نه آینه روشن کردی که بسخن وی دلها روشن می شد ویرا بآن جلی نام کردند وقتی بوالخیر تیناتی و بوعبدالله جلا را دید که در میغ می رفت در هوا ابوالخیر آواز داد که بشناختم جواب داد کی نشناختی
نام وی محمد بن حسانست بوعبدالله جلا گوید لقیت ستمایه شیخ ما رایت منهم مثل اربعة ذوالنون المصری و اباتراب النخشبی و اباعبید البسری و ابوالعباس عطا٭ بوعثمان آدمی٭ گویدکی چون پیشین روز رمضان درآمدی بوعبید بسری در خانه شدی وزن و اهل را گفتی که در خانه برآورید و سوراخ بگذارید و هر شبی نانی اینجا فرو می اندازید چون روز عید بود در خانه باز کردندی و در خانه شدندی هم چنان آن سی نان برجا بودی و در زاویه نهاده همه ماه نه نان خورد و آب بر یک طهارت و بر یک طهارت و بر یک نماز بوعبید گفت صدق المحبة بطاعة المحبوب هم وی گفت ان الله تعالی عبدا ینظرون فی بدایاتهم الی نهایاتهم گفت الله تعالی را دوستان اند کی در اول آخر این کار بینند و این بوعبید مردی بزرگ استشیخ الاسلام گفت قدس الله روحه در مقامات خود از کس حکایت نکند مگر بر سر مقامات و بنای آن ازین سه چهار تن خضر و دیگر ذوالنون مصری و بوعبید بسری و بوبکر کتانی رحمهم الله٭
از مهینان مشایخ خراسان و فتیان ایشان با حفص حداد صحبت کرده و بادیه بریده بر توکل وی گفته که علامات اولیا سه چیز است تواضع از بزرگ منشی و بزرگی حال و زهد اندر اندک و انصاف از قوت هم وی گفته است هر واعظی که توانگر از مجلس وی نه درویش برخیزد و درویش نه توانگر وی نه واعظ است
من المشایخ القدیم شاگرد فتح موصلی٭ ایذ و جز ازو سمعت شیخ الاسلام گفت رحمه الله سمعت ابا عبدالله الحصری یقول سمعت فتح الموصلی یقول صاحبت ثلیین شیخا کانوا یعدون من الا بدال کلهم اوصانی عند فراقی ایاهم انفو معاشرة الاحداث قال محمدبن احمد النحاط لقیت ابا عبدالله الحصری بالموصل فذاکرته فلم ننکره سمعت شیخ الاسلام زاده الله کرامة یقول قال ابوعبدالله الحصری سمعت ابن الفرجی یقول مکثت عشرین سنة لا اسأل الله عن مسألة الا کانت منازلتی فیها قبل قولی
از طبقه دوم است نام وی محمد بن یعقوب کنیت ابو جعفر شیخ الاسلام گفت که وی قدیمست از اصمعی روایت کند بنان حمال گوید در وی شدم ویرا یافتم نشسته در خانه علم ویرا گفتم که ازین علم تو دو کلمه در من آموز مختصر که آن کل بود تا بآن کار کنم مرا گفت قصدک و رضاه فان سقطت بین هذین فتصل وی استاد ابوبکر کتانی٭ بود صحبت کرده بود بابو سلیمن دارانی و احمد بوالحواری٭وی گفته الحکمة کل صواب من القول ورث فعلا صوابا او حالا صحیحا شیخ الاسلام گفت
ابوالحسین از اجله مشایخست از متاخران در نشاپور از اقران نصر آبادی و بوعثمان مغربی و بوعبدالله خفیف٭ و جز ایشان علی امامست روزی مند از دیدار مشایخ و مرزوق از صحبت ایشان بنشاپور بابوعثمان حیری و محفوظ٭ صحبت کرده و بسمرقند با محمد فضل بلخی٭ و ببلخ بامحمد حامد٭ و بگوز گانان بابوعلی گوزگانی٭ و بری با یوسف حسین رازی٭ و ببغداد جنید دیده و رویم و سمنون و بوالعباس عطا و جریری٭ و بشام باطاهر مقدسی و بابوعبدالله جلا و بابوعمرو دمشقی و بمصر بابوکر مصری و بابوبکر مصری و بابوبکر زقاق و بوعلی رودباری٭ صحبت کرده و مشایخ جهان دیده و حدیث بسیار داشت وثقه بود در حدیث پیغامبرقاضی با منصور ازدی هروی و با منصور فقیه نباح ویرا دیده بود و از روی حدیث سماع دشتند وقتی این علی بندار با شیخ بوعبدالله خفیف٭ می رفت در راه در تنگی پل رسیدند شیخ بوعبدالله خفیف ویرا گفت فرا پیش رو وی گفت فرا پیش تو گفت ابح گفت چرا گفتی تو جنید دیده من ندیده ام
من علماء مشایخ القوم ذکره ابوعبدالله الحصری٭ یقول منذ ثلثین سنة اطلب من یقول الله فی تحقیق هذا الامر فلم اجدولید بن عبدالله القاء کنیت وی ابواسحق از اصحاب ذوالنون بود وی گوید که ذوالنون گفت که در بادیه زنگی دیدم سیاه هرگه الله یاد کردی سپید گشتی ذوالنون ولید السقا سنه عشرین و ثلثمایه و قیل سنه ست و عشرین و ثلثمایه
ساکن سمرقند و هومحمد بن الفضل بن العباس بی حفص و کنیه ابوعبدالله اصل او از بلخ است او را از بلخ بیرون کردند بی گناه بسبب مذهب وی روی فرا شهر کرد و بر ایشان نفرین کردشیخ الاسلام گفت که پس ازو از بلخ هیچ صوفی نخاست به سمرقند رفت او را آنجا قاضی کردند خواست که حج کند رفت بنشاپور از وی مجلس خواستند بر کرسی شد گفت الله اکبر و لذکر الله اکبر سوره عنکبوت آیه ۴۵ و رضوان من بود در سنه تسع عشر و ثلثمایه صحبت کرده با احمد خضرویه٭ و بجز از وی از بلخ بوده یقال محمد بن الفضل سمسار الرجال
بوتراب نخشبی دیده بود و یحیی جلا و با احمد خضرویه٭ صحبت کرده بود از مهینان مشایخ خراسانست او را تصانیف است مشهور و حدیث داشت بسیار او گفت من جهل اوصاف العبودیة فهو بنعوت الربوبیة اجهل یعنی او که خود را نشناسد او را چون شناسد و هم وی گفت که حقیقت دوستی الله دوام انس است بیاد او شیخ الاسلام گفت کی
بود از شاگردان خاص سهل بن عبدالله التستری٭ او گوید روزگار از شبلی سخنان بمن همی رسید و مرا آرزو بود کی او را بینم پدری ضعیف و پیری داشتم بروی درآمدم بنمی توانستم شد پدر رفت از دنیا گفتم اکنون بروم و او را بینم برخاستم ببغداد آمدم بنزدیک او رسیدم قومی درویشان دیدم کی بیرون آمدند از نزدیک وی مرا بشناختند گفتند به چه آمدی گفتم آمدم کی شبلی را بینم فرازو راه هست گفتند هست زنهار که اگر بروی شوی هیچ دعوی بسروی نبری گفتم چنین کنم بنزدیک او آمدم روز آدینه باو رسیدم و آن روز روز صدمت و شور او بود فراز شدم گفتم سلام علیکم گفت و علیکم السلام ایش انت ابادک الله و آن عادت بود او را که چنین گفتی من گفتم من آن نقطه ام کی در زیر با است او گفت ای اهلک مقام خود معلوم کن که خود کجایی من گفتم اگر بگویم نپذیرد از وی گریختم پاره دورتر پاشدم که او را سیر بینم بروم تا در وی می نگرستم درویش فراز آمد گفت سلام علیکم شبلی گفت و علیک السلام ایش انت ابادک الله آن درویش گفت محال گفت درچه گفت در حال او را ازان خوش آمد بخندید درویش گوید این فایده از وی گرفتم و رفتمشیخ الاسلام گفت من شمارا بگویم که آن نقطه در زیر با چیستو آن محال در حال چیست با حرفست و نقطه نه حرفست آن از حیلة حرفست قرآن بصورت و حروف قایمست آن نقطه باول نبوده آن حجاج یوسف ساخت حیلت عجم را تا عجم بدانند خواند که آن اول در مصحفها نمی نوشتند آن نقطه نه آن حرفست اما از شرط حرفست کی نبود آن ژکه عیب بود عارف نه ازوست از شرط اوست وی حرف آورد که ژکه یکی دارد و نیز در زیر دارد مگر زیر بودن تواضع و خضوعست یگانه بودن او را است خود بودن بدستوریست یا بر در حق بار یافته پس نشان نزدیکیستو اما آنکه گفت کی من محالم در حال او شبلی بفریفته آنچه او کرد با آن مرد اول او باو بکرد محال چه بود هر نسبت کی صوفی را کنند زرق است از بهر آنک او در فنا غرقست هر نام که او را کنند حیلت است نام او پرسیده دران که او در رسیده هر کسی بهستی برپای است و نیستی صوفی را تاج بر سر است چنانک مروارید عروس را در گردن است هر نام که او را کنی نه آنست او نام را بنه ایستد که او را برخود بسته اند صوفی را جزا زفنا فرش نیست و در طریق یاد عارف کرسی و عرش نیست آنرا مکرر است آنرا تصدیق کرد و بتسلیم مهر کرد و بازو آی از آب و گل گریز و در آدم و حوا میاویز
به آیین جهان داران یکی روزبه مجلس بود شاه مجلس افروز
نام وی محمدبن احمد بن سالم البصری ببصره بود شاگرد سهل تستری٭ سی سال باوی تا شصت سال و طریقت از وی گرفته بود اما مستشیخ الاسلام گفت کی بوعبدالله سالمی گفته بود که الله در ازل همه چیز می دید ویرا مهجور کرده بودند باین سبب شیخ بوعبدالله خفیف گوید که این قدم دهر بود شیخ الاسلام گفت که بوعبدالله خفیف انصاف بنه داد ممکن باشد که او خود دیدار علم را می گفت او گفت کی هر که طاعت برد الله را بر دیدار سبق کرامات بروی ظاهر شود
مردی بزرگ بوده از مشایخ جاوباره نام است بثغر روم گفتند که آن لقمه خورد و آن شب در مسجد بماند و احتلام افتاد ویرا گفتند در خواب که این بار چیزی خوری که دل تو ازان بشورد ندانی که بتو بلا رسد و آن چنان بود که عهد کرده بود که چیزی که مرا ازان دل بشورد بنه خورم وقتی در مسجد شو نیز یه بود طعام در آوردند دل وی از آن بشورید بنمی خورد یاران ویرا گفتند بخور هر ساعت خلاف آری بخور بخورد آن افتاد بوعبدالله جاوباره گوید فرا شیخ بوبکر زقاق مصری٭ گفتم کی صحبت با کی دارم گفت بآنکس که چون او را بازگویی هر چه الله از تو داند او از تو بنشورد و از تو بنه بردشیخ الاسلام گفت کی قبول و صحبت پس عیب دیدن درست آید که آدمی مجری عیب است چون بهتر قبول افتد و بهتر و نکویی صحبت پیوندی چون عیب پدید آید صحبت ببری آن نه صحبت است صحبت پس شناخت عیب است مگر عیب که دینی باشد و بدعتی که آن جز باشد که چشم بران فراز کردن مداهنت بود و مخنثی مگر بضرورت اما عیب که نه در دیانت و بدعت بود جرم باشد و آدمی نه معصومست از وی عیب آید و جرم که آدمی کفور و جهول و ظلوم است شافعی گوید که نه دوست تو بود کی باو مدارا باید کرد
نام وی محمدبن عمر الحکیم الترمذی باصل از ترمذ بوده و تربت وی آنجاست و ببلخ بودی خال بوعیسی ترمذی ایذ صاحب مسند احمد خضرویه٭ دیده و باوی صحبت کرده و با محمد سعد ابراهیم زاهد صحبت کرده و نیز باحمد عمر خشنام بلخی و جز ازیشان ویرا کتب است مشهور درانواع ریاضات و معاملات و ادب و زهدشیخ الاسلام گفت هر که را باید کی ویرا بشناسد گوی کتاب عالم و متعلم وی فرونگر تا به بینی وی توریة و انجیل و زبور و کتب آسمان خوانده بود و ویرا دیوان شعر است وی گفت که دولت دین در تقوی است و گفته که تقوی عاقبت ایمانست
شیخ الاسلام گفت که کنیت محمدحسن جوهری بوبکر است از اهل بغداد شاگرد ذوالنون مصری٭ مردی بزرگ شیخ بوبکر واسطی٭ با جلالت خود از وی حکایت کند بوبکر واسطی گوید امام توحید که محمدحسن جوهری گفت که مردی ذوالنون مصری را گفت که مرا دعایی کم گفت ای جوانمرد ترا کاری در سبق پیش شده است بسیار دعاهاء ناکرده کی ترا مستجاب وار جز ازان غرق شده را در آب بانگ چه سود جز از غرق و زیادت آب در گلوشیخ الاسلام گفت که نمیری را گفتند که مرا دعایی کن آنچه ترا رفت در سبق ترا به از معارضه وقت پیری گفته ارنه آنید کی او گفته کی از من خواه می گوید ادعونی استجب لکم و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدور ای لیدعونی من هرگز دعا نکنم لکن گفت و فرمود کی می خواه می خواهم
مقدم الکره یعسوب له حمهو غیره عسل معناره مفهوم
از قهستان عراق بود بدینور مردی بود بزرگ از قدمان اصحاب جنید و اقران وی او را ریاضتست بسیار و سفرهای معروفجنید گوید ارنه ابوبکر کسایی ایذ من در عراق نبیند جنید را باو مکاتبات است ورسایل نیکو پیش از جنید برفت از دنیا از دنیا از جنید هزار مسأله پرسیده بود و همه جواب داده و باوی فرستاده ویرا وقت نزدیک آمد آنرا پیش خواست و همه بشست خبر وفات وی بجنید رسید جنید گفت که کاشک وی آن مسالتها که از من پرسیده بود بشستید گفتند که او آنرا بشسته است