گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نام وی الحسن بن العلی از مهینان مشایخ خراسانست و او را تصانیف است مشهور در علم آفات و ریاضات و مجاهدات سخن گوید در علوم معارفصحبت کرده بود با محمدعلی ترمذی و محمد فضل بلخی٭ و قریب سن است از ایشان وی گفت الخلق کلهم فی میادین الغفلة یرکضون و علی الظنون یعتمدون و عندهم انهم فی الحقیقة ینقلبون عن المکاشفة ینطقون
ابنا ابی الورد و همامن کبار مشایخ العارفین و جملتهم و هما من جلسأ الجنید واقرانه صحبا سری السقطی و ابا الفتح الحمال و حارث المحاسبی و بشر الحافی و طریقهما الورع قریب من طریقة بشر الحافی٭شیخ الاسلام گفت که کنیت محمدبن ابی الورد ابوالحسن است شاگردبشر حافی وی گوید وقتی نماز شام تمام کردم پای فرو کردم هاتف آواز داد گفت اهکذی مجالس الملوک سیل ابن ابی الورد عن الورد فقال علیک بالورع فی الهمم
شیخ الاسلام گفت قدس الله روحهکی طاهر مقدسی مردی بزرگ بود در شام از اجله مشایخ شام و قدیمان ایشان ذوالنون مصری را دیده و با یحیی جلا٭ صحبت کرده و عالم بوده ذوالنون ویرا حبرالشام خوانده و گویند که شبلی٭ گفته ویراشیخ الاسلام گفت که طاهر مقدسی گوید کی ذوالنون مصری فرامن گفت العلم فی ذات الحق جهل والکلام فی حقیقة المعرفه حیرة والاشارة عن المشیر شرک
بغدادیست از اقران جنید است ویرا پرسیدند که تصوف چیست گفت حال یضمحل فیها معالم الانسانیة
ملک دانسته بود از رای پر نورکه غم پرداز شیرین است شاپور
کاتب الجنید وراسله شیخ الاسلام گفت که وی بمکه بود بوعبدالله خفیف٭ گوید کی بوالحسن مزین٭ گفت در مکه شدم با یعقوب اقطع در حال رفتن بود از دنیا در شدم مرا گفتند اروی سر بر تو آرد یعنی که در تو نگرد شهادت بروی عرضه کن مراغره گرفتند که من کودک بودم بر بالین وی بنشستم بر من نگریست ایها الشیخ نشهد ان لااله الالله او گفت ایای تعنی بعزة من لایذوق الموت ما بقی بینی و بینه الا حجاب العزة گفت من می خواهی باین شهادت گفتن بعزة او که هرگز مرگ نچشد کی نماند میان من و او مگر پرده عزتشیخ الاسلام گفت که پرده عزت اوی او ایذ که او خود ار ایذ و تو تو بوالحسن مزین بروزگار می گفت که کرای چون من آمدم که شهادت بر سیدی دوست از آن او می عرضه کردم و شیخ بوعبدالله خفیف می گفت که مرد درالوهیه می بسوخت ورای پرده عزت آمدند شهادت بر وی عرضه می کردند
نزیل بغداد شیخ گفت که نام وی یوسف بن حمدان الوسوی استاد با یعقوب نهر جوری٭ از قدیمان مشایخ است سید صاحب تصانیف ببصره بوده مات بالا بلهشیخ الاسلام گفت که وی گفت هر که علم توحید گوید بتکلف مشرکست و قال ابویعقوب السوسی الفقیر اذا مافریحتاج الی اربعة اشیاء علم یحرسه و وجد یحمله و وجد یحمله وورع یسوسه و ذکر یونسه
نام وی اسحق بن محمد از علماء مشایخست صحبت کرده با جنید و عمر و عثمان مکی شاگرد با یعقوب سوسی٭ ایذ بمکه بوده و سالها مجاور و آنجا برفته در سنه ثلثین و ثلثمایهشیخ الاسلام گفت که من یک تن دیده ام که می گفت که من ویرا دیده ام اما مرا یقین نمی شود بایعقوب نهر جوری گفت که باین کار نرسی تا بترک علم و عمل و خلق بنه گویی یعنی بدل و همت از علم و خبر برگذری نه آنک دست باز داری و عمل از بهر ثواب نکنی یعنی او را نه بآن بی و در ملا خالی بی بازو من ترک خدمت را ناتوانم و نه بخود درانم لکن نه او را نه بآنم نجیناک من التلف بالتلف
از مشایخ نصیبین است شبلی بمصر می شد از بغداد بحلی خواستن آن وقت که عمل داشته بود اسپ در زمین کسی کرده بود که پدر وی حاجب الحجاب خلیفه بود چون شبلی بمصر می شد گذر وی بر شیخ بایعقوب میدانی بود بدیدن شبلی آمد وی آن وقت بنوی فرا زین کار می نگریست و اول ارادت وی بود مردی فربه بود شبلی دست بر بروی وی فرود آورد گفت جبرک الله خدای ترا هوبره کناد با یعقوب گفت آمینمردمان گفتند این چیست که وی بوی گفت چنانک فرا کودک و پس بود ویرا آنچ بود شیخ الاسلام گفت که من
دیده ام پیر روشن بود و صاحب وقت و کرامات بود پیوسته لت داشتنی در دست روستره بر میان آن بسته ویرا گفتند این باری چیست گفت این همه فن است شیخ بوعمر مالکی مرا گفت که روزی می گذشت بر جماعت معدلاننشسته بودند و با ایشان بر خواند تحسبهم جمیعا و قلوبهم شنی و برگذشت
کنیت او ابوالحسن بود ببغداد نشستی صحبت کرده بود با شیخ بوحمزه بغدادی٭ و از سری سوالات پرسیده استاد نوریو ابراهیم خواص و ابن عطا و جریری٭ بود و شبلی در مجلس وی توبه کرده عمر وی دراز بکشید صدو بیست سال بزیست وی از اقران نوری٭ و از طبقه ثانی ایذ فارس عیسی گوید کی نام وی محمدبن اسماعیل است السامریشیخ الاسلام گفت که وی نه کرباس بافتی که وی سخن بافتی ویرا نساج نام کردند و گفتند که از بهر آنرا خیر نساج نام کردند
از اصحاب باحفص حداد٭ از قدیمان مشایخ نشاپور و مهینان ایشان پس باحفص حداد و حمدون گازر وسلم الباروسی و علی نصر آبادی٭ صحبت کرده با شیخ بوعثمان حیری٭ پیوسته تا آنگاه کی برفت در قدیم برفته در اربع و ثلثمایه در آن سال کی یوسف حسین رازی برفت و پهلوء با حفص در گورست وی گفت التوکل ان یأکل بلا طمع ولاشره و هم وی گفت من اراد ان یبصر طریق رشده فلیتهم نفسه فی الموافقات فضلا عن المخالفات
بن اسماعیل الخواص کنیت او ابواسحاق شیخ الاسلام گفت که وی از اهل عسکر است یگانه در طریق توکل و تجرید و یگانه مشایخ در وقت خویش از اقران جنید و نوری٭ بوده و پیش ازیشان برفته از دنیا در قدیم در سنه احدی و تسعین و مایتین ار درست شود و یوسف حسین رازی ویرا بشسته و دفن کرده به وی و گور وی آنجاست ویرا در سیاحات و ریاضات مقاماتست و حکایتهاست عجب ویرا و چون وی برفت از دنیا جنید گفت که بساط توکل در نور دیدند استاد جعفر خلدی و از سیروانی مهین٭ و جز از ایشان گویند که بغدادیست و پدر از آمل بوده ویرا پنجاه حج آرند هر سال هزار فرسنگ ورد او بود و هربار بر راهی دگر رفتی و وحش و هر چیزی که دیدی روی بوی کردی توکل درست کردن راوی گویددوازده راه شناسم بادیه را جز ازین راههاء معروف وی گوید در راهی رفته ام برسیم و در راهی برزر و در راهی بر ماران ویرا گفتند نماز چون می کردی گفت سجاده برپشت ایشان او گندم و نماز می کردم شیخ الاسلام گفت کی وی امامست و ویرا کتب است و کتاب اعتقاد است من آنرا دیده ام و وی صحبت دار خضر بوده
نام وی احمد بن محمد بن الحسین و گفتند که حسین بن محمد و کنیت ابومحمد و کنیت پدر ابوالحسین و گفتند که نام جریری عبدالله بن یحیی بود و از شیخ الاسلام عبدالله انصاری انارالله برهانه و وسع علیه رضوانه این شنیدم و نیز گفتند کی این درست نشود و بکنیت معروفست وی از مهینان اصحاب جنید٭ بوده و پس جنید برجای جنید جریری بنشاندن از زیرکی وی عالم بود از علماء مشایخ قوم صحبت کرده بود با سهل تستری٭ و جز ازو در سال هبیره بمرده در تشنا مار ور پای و زحمت در آن جنگ قرامطه در سنه اثنی عشرة ثلثمایه و نیز گفتند که در سنه اربع عشر شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه کی جریری گفت کی عزیزتر خلق چهار تن اند عالمی که بعلم خویش کار کند و عارف کی از سر وقت سخن گوید نه از کراسه و آموخته و مرید کی با او صحبت می کند باز هیچ تمتع ندارد و قایم باو بی سبب شیخ الاسلام گفت کی قایم باو بی سبب او بود تو خود هم سببی تو باید که نبی تا سبب برخیزدجریری گوید الرجاء طریق الزهاد والخوف سلوک الابطال و هم وی گوید رویة الاصول باستعمال الفروع و تصحیح الفروع بمعارضة الاصول و لاسبیل الی المقام بمشاهدة الاصول الا بتعظیم ما عظم الله من الوسایط و الفروع و هم جریری گفته التصوف عنوة و لا صلح
نام وی احمدبن محمد سهل بن عطا الادمی البغدادی از علما ء مشایخ است و از ظریفان صوفیان وی را سخن است نیکو و زبان فصیح در فهم قرآن و کتب دارد بسیار فهم قرآن بر زبان صوفیان تفسیر قرآن از اول تا آخر بر زبان اشارت صاحب تصانیف است صحبت کرده بود با ابراهیم مارستانی و شاگرد او بود و از یاران جنید٭ استبوسعید خراز٭ وی را می بزرگ داشت خراز گوید التصوف خلق و لبس انابة و مارایت من اهله الاالجنید و ابن عطا به سبب حلاج کشته شده فی ذی القعده سنه تسع و ثلثمایه و گفتند کی سنه احدی عشره فی خلاقة القاهر بالله و ده پسر او در جنگ هبیره کشته شده به یک بار وی گفته بود الهی بنگرستم هر که از تو چیزی یافت از دوستان تو به بلا کشیدن یافت مرا بلا ده ده پسر را به یک بار بکشتند ازان وی در راه حج وی حلاج را مقبول کرده بود آن وزیر کی حلاج را بکشت بلعباس را گفت در حلاج چه گویی گفت تو خود چندان داری کی به او به نیابی سیم مردمان باز ده وزیر گفت می تعریض گویی فرمود تا دندان های وی بیرون کشیدند و می کندند یگان یگان و به سر وی فرو می بردند تا کشته گشت سیل ابن عطا ما افضل الطاعات
چو عالم برزد آن زرین علم راکز او تاراج باشد خیل غم را
نام وی احمدبن محمد است با یوسف حسین رازی و عبدالله حداد و جریری و ابن عطا و رویم٭ دیده بود وی نیکو طریقت بود با استقامت در نشاپور بوده و وعظ گفته بنشاپور و سخن گفته ور زبان معرفت به نیکوتر سخن از نشاپور برفت بترمذ آمد خواجه محمد حامد واشگردی شاگرد بوبکر وراق٭ پذیره وی آمد و بوسه بر رکاب وی داد شاگردان وی آنرا خوش نیامد از رشک ویرا گفتند که تو آن چرا کردی گفت من شنوده ام کی او خداوند من چون نیکو بستاید و بوالعباس بسمرقند رفت و آنجا نماند در سنه اربعین و ثلثمایه این بوالعباس گفته من عطش الی حال دهش فیه فاذا وصل الیه لم یستقر فیهشیخ الاسلام گفت که هرکه با او نزدیکتر درو حیران تر واسطی٭ آن سخن او بپسندید هم این بوالعباس را گفتند کی الله را به چه بشناختی گفت بدانج نشناختم یعنی بعجز معترفم و هم وی گفت ادنی الذکران ینسی مادونه و نهایة الذکران یغیب الذکر فی الذکر و یستغرق بمذکور عن الرجوع الی مقام الذکر و هذا حال فناء الغنا شیخ الاسلام گفت کی
هم به نشاپور بود و شیخ بوبکر طمستانی٭ ایشان گفته اند کی شبلی صاحب حال بود ذره از توحید نداشت شیخ الاسلام گفت آن چنانست که ایشان گفتند کی شبلی در توحید مدعیانه سخن می گوید نه متمکانه و بوالعباس باوردی و بوبکر طمسانی بزرگانند و شبلی دیده اند شیخ الاسلام گفت که
نام وی احمد بن محمد بن هرون البردعی الصوفی از شیخ بوبکر طاهر ابهری حکایت کند و از مرتعش٭ وی گوید که مرتعش گفت هر که دیدار وی ترا منفعت نکند سخن و علم وی ترا منفعت نکند و هم وی گوید که بوبکر طاهر ابهری گوید لا یصلح الکلام الالرجل اذا سکت خاف العقوبة بسکوته
نام وی قاسم بن مهدی زابن بنت احمد بن سیار و گفتند که نام وی عبدالواحد بود و در ستر که عبدالواحد بن علی سیاری خواهر زاده بوالعباس سیاری بود شاگرد وی بوالعباس از اهل مرو بود شیخ ایشان ایذ شاگرد بوبکر واسطی٭ ایذ و عالم بوده در علم حقایق احوال او فقیه بوده و حدیث بسیار داشت درسنه و اربعین برفته و ثلثمایه و له لسان فی علوم الحقایقشیخ الاسلام گفت که بوالعباس سیاری گوید کی بدر مرگ فرا واسطی گفتند که ما را وصیتی کن گفت احفظو مراد الله فیکم
نام وی احمد است بمکه بوده با مشایخ وقت سیروانی٭ و جز ازو گفت کی بوالحسن بشری٭ مرا گفت که بونصر ترشیزی گفت که شیخ بوالعباس سهروردی گفتکی بمنا بودیم روز عید اضحی جمعی انبوه نشسته بود و شیخ سیروانی حاضر قوال چیزی برخواند شیخ سیروانی برخاست گریان و برفت قوم گفتند آن چه بود که وی کرد برسماع منکر شد چه افتاد شیخ بوالحسن سرکی٭ حاضر بود وی گفت مرا با خدای عهد است ار او برسماع منکر شد من هرگز بسماع ننشینم شیخ بوالعباس سهروردی گفت من با تو موافقم دیگر روز برخاستند این دو تن و قومی از مشایخ در سلام شیخ سیروانی شدند خواستند کی ازان چیزی گویند وی گفت روزگاری من بر ریگ می خفتم و دست بالین می کردم و نشان سنگ بود بر پهلوی من بسماع می نشستم اکنون بر فرش می نشستم و شما چنان سوخته مرا کی حلال بود که با شما در سماع نشینم
احمد بن محمد بن افضل است شاگرد جعفر خلدی پیر شیخ عمو و عباس ویرا عمو سالار بود القصه شیخ الاسلام گفت که شیخ عباس فقیر هروی مرا گفت که شیخ بوالعباس نهاوندی گفت هر که ازین علم سخن گوید که الله نه حجت او بود الله خصم او بودشیخ الاسلام گفت کی سخن گفتن از حق سه است سخن گفتن از ذات او سمع استاد نه یعنی شنوده از کتاب و سنت و سخن است از دین و کتاب و سنه و اجماع و آثار صحابه یعنی فقه و سخنست از صحبت او هر که ازین سخن گوید که الله خصم او بود که سمع تو او بود کی باو شنوی و بصر تو اوبود کی باو بینی
نام وی احمد بن محمد محمدبن زکریا بود از نسا بود بمصر نشستی شیخ عباس ویرا بمصر دیده بود و شیخ عمو بمکه عباس مرا گفت که کسان آمدندی بوی هموار بر در سرای وی اسپان و ستوران بودی کی بزیارت وی آمدندی و بمصر بیشتر فاز و شوند که مصر بزرگست عباس گفت که وقتی قومی آمده بودند بزیارت و بر در سرای ستوران بود شیخ بوالعباس مرا فرا در فرستاد که ستوران نگاه دار بر دل من گذشت کی نیک کاری فرا دست آوردم از خراسان بمصر نه به آن آمده ام کی ستور داری کنم من خود فراغتی داشتم آنجا در ساعت کس فرستاد گفت شیخ می خواند در شدم شیخ گفت هروی هنوز فرو گورنه برده وزود بود کی تو در صدر نشینی و بر در سرای تو ستوران باز دارند و تو کس می باید کی آنرا نگاه داردشیخ الاسلام گفت آن چنان بود کی آن شیخ گفت که هموار برد سرای عباس ستوران بوی و سلطانیان آمدندی بروی پیوسته به نیکویی
نام وی احمد بن محمد محمد بن عبدالکریم بود شیخ آمل و طبرستان صاحب کرامات عظیم و فراست تیز و متدین بمذهب احمد امام بود این کار را و حنبلی بوده ظاهر و یگانه و قبله و غوث زمان خویش تا زنده بود رحلت بوی بود وی گفته بود که این بازارک ما با خرقان افتد کی پس وی با خرقانی گشت قصاب را گفتند که شیخ سلمی طبقات کرده مشایخ را گفت نام من دران نیاورده گفتند نه گفت هیچیز نکرده در کار هاریو کان دور فرا بوده و بیشتر مشایخ چنان بوده اند کی هاریو کان را بزرگ را بزرگ داشتند و نیکو کی هاریوکان نیکو دل بودندشیخ بوالعباس گوینده بود هموار می گفتی خاموش کم بودی یا در نماز بودی و قبله این کار آن وقت او بودی و قبله این کار آن وقت او بودی و در ایام من بوده من همواره می گفتی فرا شیخ عمو کی می خواهم که سه پیر را زیارت کنم شیخ بوالعباس قصاب بآمل و شیخ احمد نصر بنسا و شیخ بوعلی سیاه بمرو٭ و مرا گفت می بخواهم رفت وقت بهار ترا با خود ببرم او خود نبرد و روزی نبود لکن پیوسته کس می آمدی از نزدیک وی بخانگاه عمو و من احوال و سخن وی می پرسیدید کی کس را احوال و سخن وی چنان معلوم نیست کی مرا وی گفته کی وقت کیمیاست