گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
را شافعی کهین می خواندند از بزرگی وی و فقیه عراق بود در بغداد جنید دیده و صحبت کرده و قاضی بود نام وی احمد بن عمر بن سریج الفقیه در سنه ست و ثلثمایه برفته از دنیا با بوعبدالله صوفی کبیرشیخ الاسلام گفت کی عبدالعزیز بحرانی بکران مجلس بوالعباس سریج شد گفت ایها القاضیکی شوان گو سپندان به بگوشد بعصا گفت آنگه کی داند کی بر وی کی شوان است وی بانگ وی بانگ بکرد و از هوش بشد چون باهوش آمد بوالعباس گفت کی بروز گار
امام بوده بری صحبت کرده بابوالقسم رازی و با نابلوسی بوده بمصر ببر ازین طایفه حتساب کرده بود پوست وی فرو کشیدند فارس حمال بوده از بوالسین نوری٭ حکایت کند وی گوید که وقتی نوری دیدم کی بیرون آمد از بادیه و نمانده بود از وی مگر خاطر سوخته و گداخته مردی ویرا گفت ای شیخ مساله گفت بپرس گفت هل تلحق الاسرار ما تلحق الصفات قال لااعلم ان الله اقبل علی الاسرار فحلمها واعرض الصفات فمحقها ثم انشأ یقولبدا وان بدا غیبنی هکذی صیرنی
چو خسرو دید ماه خرگهی راچمن کرد از دل آن سرو سهی را
بوده مروزی کنیت ابوالحامد از اصحاب بوعثمن حیرب است و محمد فضل بلخی٭ دیده و رقیق دل بوده و مولع بسماع بوعمر و نجید٭ گوید که احمد بن سری از بوعثمان پرسید کی سماع چیست گفت مستمعان سه اند مریدست و عارف و مستقیم یس تفسیر کرد المرید یسمع فیغلب السماع علیه بعجزه فیصح و بتحرک فی اول سماعه لضغفه عن حمل مؤنة السماع والعارف یسمع او یجتهد فی ان لا یظهر علیه من السماع شییء فاذا غلبه صلح صیحة مغلوب و هو فیها معذور والمستقیم یسمع و لا یتکلف فیه فان حفظ سکن وان از عج انزج و لا یتکلف فی ذاولا فی ذاک و هواتم حالا وسلم
کنیة ابوالمغیث از بیضاء پارس بوده شیخ الاسلام گفت کی وی نه حلاج بود کی بسبب ویرا حلاج لقب کردند القصه بواسط و عراق بود صحبت کرده بود با جنید و نوری و شاگرد عمر و عثمان مکی٭ بوده و فوطی و جز ازیشان از مشایخ گویند که بخراسان آمد پنهان بمرو آمد ویرا دیدند و خلق در کاروی متفاوت اند قومی گویند زندیق بود مشعبذ و قومی گویند محقق بود موحدشیخ الاسلام گفت کی مشایخ در کار وی مختلف بودند و بیشتر ویرا رد کنند مگر سه تن که ویرا بپذیرند از مشایخ یکی بوالعباس عطا و شیخ بوعبدالله خفیف و شیخ ابوالقاسم نصرآبادی٭ دیگر کس از مشایخ ویرا نه پذیرند و من ویرا نه پذیرند و من ویرا نه پذیرم نه رد کنم شما همچنین کنید ویرا موقوف گذارید و آنکس که او را بپذیرد دوستر ازان دارم که رد کند بوعبدالله خفیف ویرا گوید امام ربانی شیخ الاسلام گفت کی من شیخ بوعبدالله با کو را پرسیدم کی حلاج چه گویی گفت من همین پرسیدم از استاد خود بوعبدالله خفیف گفت چه گویم در حق کسی که می گوید
یگانه مشایخ شام بود از مشایخ و از اجله ایشان و عالم بحقوق حقایق صحبت کرده بود با بوعبدالله جلا و اصحاب ذوالنون٭ در سنه عشرین برفته و ثلثمایه با شیخ بوعمران مزین رازی و بوالحسین دراج٭ او گوید چنانک فریضه است ور پیغامبران اظهار آیات معجزات فریضه است بر اولیاء الله تعالی پنهان داشتن کرامات تا خلق در فتنه نیفتند و هم وی گفت اذا صفت الارواح بالقرب اثر علی الهیا کل انوار المرافقات و قل من ضمنت شیءو هم وی گفت التصوف رویة الکون بعین النقص بل غض الطرف عن کل ناقص یشاهد من هو منزه عن کل نقص ویرا کتابیست رد بران کس که قدم ارواح گوید و شواهد آن
او محمد بن حامد الترمذی کنیة ابوبکر از مشایخ خراسانست احمد خضرویه دیده و جز ازو و پسروی بونصر از یگانه فتیان خراسان بود محمد حامد گفته کی سرمال و مایه تو دل تو ایذ چون دل خود مشغول کنی بهواجس ظنون و ضایع کنی اوقات خود بچیزهاء که ازان که ترا بسر است چگونه سود کنی بر زیان شدن مایه سرمالشیخ الاسلام گفت که شبلی٭ گفت که این سرک وقت خود که داری بناز دار که تا جاویدان بران صحبت می باید کرد آنجا سروقت ندهند آن از اینجا باید برد ارجعوا وراء کم با منافقان خواهند گفت
از مهینان مشایخ ری بوده کنیت او ابومحمد است بمکه مجاور بوده سالها باورع و حق بگوینده بی باک و غالب قوت صحبت کرده بود با شیخ عمران کبیر و باحفص نشابوری دیده بود واصحاب بایزید٭ ویرا بزرگ می داشتند بیش از عشر و ثلثمایه برفت از دنیا گفت الجوع طعام الزاهدین والذکر طهام العارفین و هم وی گفت صیانة الاسرار عن الالتفات الی الاغیار من علامات الاقبال علی الله تعالیشیخ الاسلام گفت کی عبدالله خراز گوید من منع حق الله فی شیبته لم یعن فی کبره قال یوسف بن الحسین لم ارمثل عبدالله ولارآ عبدالله مثل نفسه
ابوالحسن بنان بن محمد بن حمدان بن سعید المصری گفتند که باصل از واسط بود بمصر نشستی و آنجا برفت از دنیا در ماه رمضان سنه ست عشرة و ثلثمایه وی از مهینان مشایخست و گوینده بود بحق و امر معروف او را مقاماتست مشهور و کرامات ظاهر با جتید صحبت کرده بود و خراز و از مشایخ آن وقت گویند که از استاذان حصری استشیخ الاسلام گفت کی وی نه حمال بود کی وی امام بود ابن طیلون ویرا در خانه کرد در چاه باشیر که احتساب کرده بود و امر معروف روز سدیگر بیرون کردند گفتند او را مگر ترا رنج بود ازشیر گفت نبود رنج جز آنکه شیر مرا می لیسید ودر آب دهن شیر فقها را خلافست
نام وی علی بن محمد المزین الصغیر او الکبیر والله اعلم و گوروی بمکه است ازو گویند کی از با بعقوب اقطع حکایت کنداز ان طبقه است از مشایخ بمکه بوده مجاور و آنجا برفته در سنه ثمان و عشرین و ثلثمایه دران که مرتعش٭ برفت و کان صاحب لسان و عبارة و کان من اورع المشایخ واحسنهم حالا قال جعفر بن احمد کانا المزینان ابنا الخالة قال المزین الصغیر اعرف من عثر فی موضع فعقر اصبعه فطلبت منه نفسه قلیل زیت فرای بین یدیه عینا جاریة من الزیت فما التفت الیهاشیخ الاسلام گفت کی بوعبدالله باکو٭ گفت که محمد نجار گفت کی بوالحسن مزین گفت که راهها بالله بیش اند از عدد نجوم آسمان من در آرزو و طالب و نیازمند یکی ازان و نمی یابم
شیخ الاسلام گفت کی نام وی علی بن محمد بن سهل از مهینان مشایخ دینورست و بمصر بود و آنجا برفته در سنه ثلثین و ثلثمایه و شیخ بوسعد مالینی گوید کی وی شب برفت از دنیا نیمه رجب سنه احدی و ثلثین٭ که وی استاد شیخ ابوالحسن قرا فی بود و بوعثمان مغربی و دقی بوعثمان مغربی گوید کی هیچکس ندیده ام از مشایخ روشن تر و نورانی تر از بایعقوب نهر جوری و با هیبت تر و روشن تر از ابوالحسن صایغ دینوری شاگرد بوجعفر صیدلانی بود صاحب سخنست و معاملت نیکو با اخلاص
و گفتند کی نام وی ابوالحسین بن عبدالله بن بکر است و کنیت او ابوعبدالله و گفتند کی کنیت او ابوعبید و نام وی احمد بن محمد بشوش در گور و خلاف یا در آمیخته اند اما در سترکی در طبقات است نام وی حسین بن عبدالله کنیت بوعبدالله از اهل بصره بوده سی سال در سرب بود در سرای خود بیرون نیامد گفته اند که طعام نمی خورد می تعبد کرد و اجتهاد اهل بصره ویرا بیرون کردند بشوش رفت و آنجا برفت گوروی آنجاست ووی عالم بود بعلوم این قوم وویرا تصنیف است درین باب و صاحب لسان و ورعشیخ الاسلام گفت کی وی روز آدینه بر در مسجد بصره ایستاد بود شاگرد خود را گفت این خلق را بینی این همه آگین بهشت اند این کارک ما را افتاده و مسجد بصره آن وقت چنان بود از انبوهی که خلق سجود نمی توانست کردند بر زمین روی بر پشت یکدیگر می نهادند و گفت که الحسین صبیحی گوید که آرزومندست باید که شراب دهند هشیار گردد
کنیه ابواسحق از اجله مشایخ شامست از اقران جنید و بوعبدالله جلا٭ و جز از آنک عمر یافت بسیار و بطبقه سدیگر کشید در سنه ست و عشرین و ثلثمایه برفت از دنیا صحبت او با مشایخ شام بوده و ذوالنون دیده و ملازم بوده فقر را بر تجرید و زندگانی نیکو دران و دوستی با اهل آنششیخ الاسلام گفت انارالله برهانه کی وی سی سال یک سفر کرده بود تا دل خلق بر صوفیان بقبول آرم وراست کنم از بی اندامیها که کرده بودند متحرمان بی ادب وی آن همه بصلاح آورد نگر چه جوانمردی داشت و قبول باین قوم باز خواندن کی همه عمر خود فرا کرد تدارک و صلاح فساد کسان که باین قوم باز خوانند جزاه الله عن الاسلام و الطریقة خیرا ابراهیم قصار گوید قیمة کل انسان بقدر همته فان کانت همته الدنیا فلا قیمة له وان کانت همته رضا الله فلا یمکن استدراک غایة فیمته و لا الوقوف علیها
جوابش داد سرو لاله رخسارکه دایم باد دولت بر جهان دار
من اصحاب الجنید٭ و کان قریب السن منه و کان الناس یعدونه من اقران الجنید و کان یعد نفسه من اصحابه کذی وجدت فی التاریخشیخ الاسلام گفت کی جنید گوید کی بجوانی در بغداد می گشتم در ویرانه شدم شیخ بوجعفر حفار بغدادی را دیدم رنجه شدم که او نشایست و کراهیت بوی رسید کی چرا آمدم در خجلی گفتم ای شیخ سخن بگوی تا باز گردم گفت چه گویم گفتم راه باو چونست گفت بشارت ترا اراونه جویاء تو ایذ نه تو جویاء راه او ایذ ار او ترا نمی بایدی تو راه باو نمی پرسید شیخ الاسلام گفت که بوجعفر شومانی گوید ازین طایفه است گفت صدیقک من خذرک الذنوب و رفیقک من بصرک العیوب و اخوک من سایرک الی علام الغیوب
از مهینان مشایخ نشاپور است صحبت کرده با بوعثمان حیری٭ و با حفص دیده یگانه بود در خوف و ورع و زهد در سنه احدی عشرة و ثلثمایه برفته از دنیا وی گفت تکبر المطیعین علی الصاة بطاعتهم شر من معاصیهم و اصر علیهمبوجعفر حمدان گوید جمال الرجل فی حسن مقاله و کماله فی حسن صدق فعاله و قال علامة من انقطع الی الله علی الحقیقة ان لا یرد علیه ما یشغله عنهابوجعفر الفرغانی نزیل بغداد من اصحاب الجنید٭ و رواة کلامه واسمه محمد بن عبدالله هکذی رایت فی التاریخ قال ابوجعفر الفرغانی التوکل باللسان یورث الدعوی والتوکل بالقلب یورث المعنی
نام وی محمد بن سعد از مهینان مشایخ نشاپورست از قدیمان اصحاب با عثمان٭ عالم بوده بعلم ظاهر و سخن گوی بدقایق علوم و معاملات و عیوب افعال مات قبل العشرین و ثلثمایه وی گفته کرم آن بود در عفو که یاد نکنی جفاء یار خود پس آنک عفو کردی و هم وی گفت که حیاة دل در یاد حی الذی لا یموتست و عیش گوارنده زندگانیست بالله تعالی جز ازونهو هم وی گفته که علامت محبت الله متابعت دوست اوست رسول او
شیخ الاسلام گفت از ظریفان بوده بغدادیست خادم ابرهیم خواص بوده در سماع بمرد در دوستی در سنه عشرین و ثلثمایه برفته با شیخ ابو عمرو دمشقی و بوعمران مزین رازیشیخ الاسلام گفت که بوالحسین دراج از بغداد برفت به ری آمد بزیارت یوسف حسین رازی ترا گفت ارترا در راه کسی سرای آراسته و کنیزک نیکو دادی آن ترا از زیارت من مانع بودی گفت ار بودی ندانم الله خود نیاموز مرا بدان
شیخ الاسلام گفت که نام وی محمد بن موسی است المعروف بابن الفرغانی گویندکه اصل وی از خراسان بود از فرغانه از قدیمان و مهینان اصحاب جنید و نوریست٭ و جنید را باوی مکاتبت است وی از علماء مشایخ قوم بوده هیچ کس سخن نگفته در اصول تصوف چنو و عالم بوده باصول و علوم ظاهرشیخ الاسلام گفت که واسطی امام توحید است امام مشرق در علم اشارت ووی از عراق بجوانی بیامده بود آنجا ویرا سخن کم است بمرو آمد گفت شهر بشهر می گردم در آرزوی نیوشنده ویرا پرسیدند کی چرا بمرو آرام گرفتی گفت ایشانرا تیز فهم تر یافتم بمرو برفته پیش از سنه عشرین و ثلثمایه و تربت آنجاست معروف و مشهور و سخنان او بمرو بسیار است شیخ الاسلام گفت که ازان کس است که فرو می نگرم و کسی کی فازو می نگرم و کسی که برو می نگرم فرو یحیی معاذ رازی می نگرم و فرا نصرآبادی می نگرم و برو وسطی می نگرم پس ازان گفت آنچ گفت
زقاق مصری مهین نام وی احمد بن نصر است از مشایخ مصر استاد بوبکر زقاق کهین است چون زقاق مهین از دنیا برفت شیخ بوبکر کتانی گفت انقطع حجة الفقراء فی دخولهم مصرا و استاد بوبکر دقی ایذ و بوبکر مصری از یاران و اقران جنید بوده وی گفت ثمن هذا الطریق روح الانسان و هم وی گفت که خلق همه در حیلت تصحیح توحیداند و هم وی گفت که این سخنان کسی را باید کی الله بجان وی سالها مزلبها رفته بود بوبکر زقاق کهین گفت کی چهل سالست کی از جنید سخنی شنیده ام در فنا هنوز برجای آن در سر منست شیخ الاسلام گفت کی بوبکر زقاق کهین بغدادیست شاگرد بوبکر زقاق مهین ایذ بابتدا دست در حدیث داشت حدیث می نوشت پس با طریقت اهل حقیقت گشت و یک چشم بودشیخ بوبکر رازی گوید که ویرا گفتم سبب چشم بشدن تو چه بود گفت در بادیه شدم بتوکل ازان اهل منازل هیچیز نخورم ورع را یک چشم من بروی فرو دوست از گشار مار
نام وی محمد بن علی بن جعفر البغدادی الکتانی بغدادی است از یاران جنید بوده و بمکه بوده مجاور سالها و آنجا برفته در سنه اثنین و عشرین و ثلثمایه دران سال که عبدالواحد صبهانی برفته ابوالغریب اکثر مقامه بطرسوس و بهامات مرتعش٭ گوید کی کتانی چراغ حرمست وی گفت الصوفیه عبید الظواهر واحرا را لبواطنشیخ الاسلام گفت کی وی صحبت دار خضر بود وقتی خضر باوی گفت یا ابابکر همه مردمان مرا می شناسد و من ایشانرا نمی شناسم کی خضر باوی استاخ بود وی گفت چون در مسجد صنعا بودم بیمن بر عبدالرزاق حدیث می خواندند و در گوشه مسجد جوانی بود سر در گریبان فرو برده بر او رفتم گفتم بر عبدالرزاق حدیث می خواندند و تو اینجا فرا نشسته چرا نمی روی تا از وی بشنوی مرا گفت من ایذر از رزاق می شنوم تو مرا بعبد الرزاق می خوانی گفتم ار راست می گویی من کیم گفت خضر و سر بگریبان فرو برد
کان من ابناء الروساء والوزراء لزم الجنید و صحبه و اقام بمصر و صار شیخ الصوفیه ورییسهم و مات سنه ثلث و عشرین و ثلثمایه و هو خال ابی عبدالله الرودباری نام وی احمد بن محمد بن القاسم بن منصور بن شهریار بن مهر فاذا ربن فرعده بن کسری و گفتند که نام وی محمد بن احمد است گفتند کی حسن بن همام بود لکن نه درست است از اهل بغداد است بمصر بوده و شیخ مصریان ایذ و آنجا برفته در سنه اثنی و عشرین و ثلثلمایه و گویند کی سنه ثلث و عشرین شاگرد بوالعباس مسروق ایذ و با جنید و نوری و بوحمزه و حسن مسوحی صحبت کرده و آن طبقه ببغداد و بشام بابوعبداللشه جلا صحبت کرده عالم بوده و فقیه و حافظ و ادیب و امام و سید قوم خال بوعبدالله رودباری ایذ و شاعر صوفیان و باصل از بغداد بود از ابناء روسا و وزراء ود بیران با جنید بوده روزگاری یگانه ایمه این قوم ایذ در نزع گفتهو حقک لا نظرت الی سواکا
شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه و عظم کرامته کی نام وی جعفر بن یونس است و گفته اند کی دلف بن جحدره امانه درست است و گفته اند کی دلف بن جعفر و بر گور وی جعفر بن یونس نوشته است ببغدادشیخ الاسلام گفت کی وی مصریست ببغداد آمد در مجلس خیر نساج٭ توبه کرد شاگرد جنید٭ ایذ عالم بوده و فقیه و مذکر مجلس کردی مذهب مالک داشته و موطا ملک حفظ داشت پدر وی حاجب الحجاب خلیفه بود شبلی را پسری بود یونس نام و گفته اند کی اصل شبلی از اسرو شنه بود و مولد بسامره
نام وی محمد بن عبدالوهاب باحفص حداد٭ دیده و حمدون گارز بنشاپور عالم بوده در علم شرع و هرفن همه را فرو گذاشته وبعلم صوفیان مشغول گشته و بوعثمان حیری٭ ویرا نیکو گفتی ویرا سخنست نیکو در عیوب نفس و آفات افعال سنه ثمان و عشرین برفته و ثلثلمایه وی گفت کمال عبودیت عجز است و قصور از تدارک معرفت علل الاشیاء بالکلیه و هم وی گفته معرفت گنج است لایبعد من برو لا فاجر و وی گفت العلم حیوة القلب من الجهل و نورالعین من الظلمة و هم وی گفت هر که صحبت کند بزرگانرا نه بر طریق حرمت حرام شود بر فایده ایشان و برکات نظر ایشان وز نور ایشان هیچیز برو پیدا نگرددشیخ الاسلام گفت که از بوعلی ثقفی پرسیدند کی عیش که صعبتر و ناخوش تر گفت او که بر نومیدی زید شیخ الاسلام گفت نومیدی دری در کفر دارد نومیدی از الله کفر است لا یبأس من روح الله الا القوم الکافرون لا تقنطوا من رحمة الله