گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دگر باره جهان دار از سر مهربه گل رخ گفت کای سرو سمن چهر
نام وی حسن بن احمد از مهینان مشایخ است صحبت کرده با بوبکر مصری و بوعلی رودباری یگانه مشایخ وقت بوعثمان مغربی گوید هومن السالکین وویرا تعظیم داشتی پیر بوعلی ممشتولی ایذ صاحب کرامت بود ظاهر در سنه نیف و اربعین و ثلثمایه برفته از دنیا و گویند سنه ست و خمسین و الله اعلم از اقران رودباری است و با یعقوب ریشیخ الاسلام گفت کی هرگه بوعلی کاتب شیخ بوعلی رودباری را نام بردی گفتی که سید ما شاگردان وی ازان رشک می امد ویرا گفتند چیست این که ویرا سید خود می گویی گفت آری وی از شریعت بحقیقت شد ما از حقیقت بشریعت می آییم
که نام وی عبدالله بن محمد است کنیت او ابومحمد نشاپوریست از محله حیره ببغداد بود یگانه مشایخ عراق بود و از ایمه ایشان از اصحاب باحفص بود و جنید٭ را دیده و سیداست گفت عجایب عراق سه ایذ زعقه به معنی فریاد صیحه شبلی٭ و نکته مرتعش و حکایات جعفر خلدی مرتعش در مسجد شو نیزیه بوده بود مقیم در بغداد و آنجا برفته در سنه ثمان و عشرین و ثلثمایهشیخ الاسلام گفت که مرتعش گفت امام ظرف که هرگز خویشتن بباطن خاص ندیدم از وی پرسیدند کی تصوف چیست گفت اشکال و تلبیس و کتمان پس این بیت برخواند
کنیه ابومحمد از بزرگان مشایخ نشاپور بود او را طریقت بود کی بآن منفرد بود صحبت کرده بود با حمدون فصار و طریقت ازو گرفته و عالم بود بعلوم ظاهر بزرگی گفت از مشایخ کی من مردی ونیم شناسم نیمی نصرآبادی ایذ که مردمان به بدنام نبرد بو مردی تمام عبدالله منازل که مردمانرا خود نام نبرد در سنه تسع و عشرین او ثلثین و ثلثمایه برفت از دنیا و عبدالله ابو محمد کان عالما کتب الحدیث الکثیر و کان له لسان من الاخلاص و تصحیح المعاملاتشیخ الاسلام گفت که وی گفت هر که درین کار بزور درآید فضیمت شود و هرکه بضعف درآید قوی شود یعنی به نیاز و حرمت و ارادات درآید نه بدعوی و قوت از وی پرسیدند که عبودیت چیست گفت آن اضطرار است ترا درو اختیار نیست هم وی گفته هر درویشی که آن ترانه ضرورت بود ترا در آن فضیلت نبود و هم وی گفت که هیچ خیر نیست درو که ذل کسب و ذل سوال و ذل رد نچشیده بود
نام وی حسین بن علی بن یزیدانیار از ارمیه او را طریقت است در تصوف که او بآن مختص است و بعضی مشایخ برو منکر بودند چون شبلی و جز ازوی عالم بوده بعلم ظاهر و علوم معاملات و معارف و ادب استاد شیخ بوبکر رازی ایذشیخ الاسلام گفت که از بوبکر یزدانیار ارمی پرسیدند که مرد که بحق آید بر چه آید گفت بران آید که وازان نگردد و واز که باو آمده بود اوی بنه گردد گفت این وجود است و او که از عدم آمده بود گفت که شیرینی مستقبل چشد چنانک طلحی ماضی چشید این کمینه ایذ و آنک از وجود آید اوی هرگز باز نگردد شیخ الاسلام گفت که بوبکر یزدانیار الله تعالی را بخواب دید گفت خداوندا حاجت گفت چه حاجت خواهی مه ازان کم داری نه ترا از دست بند صوفیان برهانیدم
نام وی عبدالله بن طاهر بن الحارث الطایی از مهینان مشایخ جبل است از اقران شبلی٭ بوده وورع صحبت کرده با یوسف حسن رازی رفیق مظفر کرمانشاهی بوده و جز ازوشیخ مهلب مصری گوید مهلب بن احمدبن مرزوق که با هیچکس صحبت نکردم با مشایخ که مرا آن منفعت کرد که صحبت شیخ بوبکر طاهر ابهری در سنه ثلثین و ثلثمایه برفته از دنیا پرسیدند از وی که حقیقت چیست گفت همه ای آن علم است و پرسیدند از علم گفت همه ای آن حقیقت است
نام وی احمد بن محمدبن ابی سعدان بغدادیست از یاران جنید و نوری است و از اقران رودباری وی عالم تر مشایخ وقت بوده بعلوم این طایفه و علم شرع بوالحسن بن الحدیق گوید و بوالعباس فرغانی که نماند درین زمان این طایفه را جز از دو تن بوعلی رودباری در مصر و بوبکر بن ابی سعدان بعراق و بوبکر فهم تر از بوعلی وی گفت هر که با صوفیان صحبت کند باید که ویرا نفس نبود و دل بود و ملک نبود چون بچیزی نگرد از اسباب از آنچ بلوغ قصد ویست بیفتد و ببرد و بآن نرسد وی گفت اصوفی هوالخارج عن النعوت و الرسوم والفقیر هو الفاقد للاسبابفقد السبب اوجب له اسم افقر و سهل له الطریق الی المسبب
شیخ الاسلام گفت که نام وی حماد است غلام بوده به تینات بودی تینات دهی است به ده فرسنگی مصر به کوه لبنان بودی و گویند که تینات از مصیصه است از ولایت مغرب و سلمیه یک دست بوده زنبیل بافتی به یک دست کس نداند که چون می بافت وی را دیده اند به دو دست چون کسی نبودی و با شیر مؤانست داشت و وی زینهار زمین بود در وقت خود و مشرف بر احوال خلق در سنه نیف و اربعین و ثلثمایه برفته از دنیا گویند که اصل وی از عرب بود به تینات نشست وی را آیات و کرامات ظاهر بوده بسیار صحبت کرده بود با بوعبدالله جلا و جنید و جز ازو و از مشایخ و یگانه بوده در طریقت توکل و تیز فراست بوبکر رازی گوید که وی این دو بیت انشا کرد بر منانحل الحب قلبه والحنین
کنیه ابواسحق شیخ جبل در وقت خویش او را کرامات و مقامات بود در ورع و تقوی که خلق ازان عاجز بودند شاگرد بوعبدالله مغربی بود و ابراهیم خواص از عبدالله منازل پرسیدند از وی که در و چه گویی گفت ابراهیم کرمانشاهی حجت فقرا ایذ و اهل ادب و معاملات در سنه سبع و ثلثین و ثلثمایه برفته از دنیا و حدیث داشت شیخ السلام گفت کی خواجه بوزید مرغزی فقیه خراسان به حج می شد بکرمانشاهان رسید ابراهیم شیبان آنجا یافت سالی باو نشست و ان سال حج بگذاشت عمارت دل خویش را و خواجه بوزید سه حج کرده بود پس ازان چون خواجه بوزید از دنیا بفت آن روز بارانی بود عظیم بیرون نتوانستند برد در خانه دفن کردند عاریت کی باز بیرون برند خواستند کی برکشند در گور نبودشیخ الاسلام گفت که آن ولایت نه از فقه یافته بود که از پیر و صحبت وی یافته بود
کنیه ابو اسحاق از مهینان مشایخ رقة است و فتیان ایشان با شیخ بوعبدالله جلا صحبت کرده و بابرهیم قصار رقی در سنه اثنین و اربعین و ثلثمایه برفته از دنیا برادروی بوالحسن بن احمد ویرا بخواب دید پس وفات گفت مرا وصیتی کن گفت علیک بالقلة والذلة الی ان تلقاء ربک و ابرهیم بن المولد گوید حقیقة الفقران لا یستغنی العبد بشیء سوی الحق و هم وی گفت من تولاه رعایة الحق اجل من ان تود به سیاسة العلم و هم وی گفت که مرا عجب آیذ از کسی که بشناخت کی ویرا راهیست بخداوند وی چون زندگانی کند با جز ازو والله تعالی می گوید وانیبوا الی ربکم واسلموا له و هم وی گفت من قال به افناه عنه و من قال منه ابقاه له و هم وی گفت کی فترت پس مجاهدت از فساد است باول پس کشف از سکونست با احوالو هم وی گفته کی بهاء تصوف فناءتست درو چون فانی شدی باو باقی کنند ترا ببقاء ابد از بهر آنرا که هر که فانی شود از حساء خود و حظوظ خود باقی شود بمشاهدت مطلوب خود و آن بقاء جاویدیست
از مهمان مشایخ جبل است از درویشان صادق صحبت کرده با عبدالله خراز و مه ازو یگانه بوده از مشایخ در طریقت نیکوی وی گفته است روزه سه است صوم الروح بقصر الامل و صوم العقل بخلاف الهوی و صوم النفس بالامساک عن الطعام والمحارم و هم وی گفت من قتله الحب احیاه القرب و هم وی گفت العارف من جعل قلبه لمولاه و جسده لخلقهشیخ الاسلام گفت که وی شب سه قسم کرده بود سه یکی نماز کردی و سه یکی قرآن خواندی و سه یکی مناجات کردی و باین بیت برخود می زاریدی
دگر ره لعبت طاووس پیکرگشاد از درج لؤلؤ تنگ شکر
از اجله مشایخ مصر بوده با شیخ بوسعید خراز٭ صحبت کرده و بوی نسبت کند در تیه برفت بوعثمان مغربی٭ گوید که بوعلی کاتب گفت که وقتی بوالحسین بنان در وجد بود و رقص می کرد بوسعید خراز ویرا دست می زد بوالحسین بنان گفته که همه خلق در بادیه تشنه باشند و من تشنه بر کران نیل وی گفت که تنهایی جلیس صدیقانست و هم وی گفت بزرگ ندارد قدر دوستان وی مگر بزرگ قدری بنزدیک الله
نام وی علی بن هندالقرشی از مهینان مشایخ پارس است و علماء ایشان صحبت کرده با جعفر حداد و مه ازو چون عمرو و عثمان مکی و جنید و آن طبقه و او را احوالهاست قوی و مقامات پاک داشته او گفت لیس حکم ما و صقنا حکم ما نزلنا هم وی گفت که دلها اوعیه و ظروفست و هر وعا و ظرف شایسه بود نوعی را از برادشتگان اما دلهای دوست او بیرایهاء معرفت است و دلهاء عارفان بیرایهاء محبت اند ودلهاء محبان بیرایهاء و آوندهاء شوق اند و قلوب مشتاقان اوعیه انس اند و هر حال ازاین احوال را ادابست هر که آن ادبها بکار ندارد در وقتها هلاک شود از انجا که نجات بیوسدشیخ الاسلام گفت که کنیت ابوالادیان ابوالحسن است نام علی ابوالادیان است کنیت کردند که در همه کیشها مناظره کردی و ایشان را بشکستی حکایت مناظره کردن وی با جهود و در آتش شدن و آتش بپای همه خاکستر کردند القصه
معروف به محمد علیان نسایی از مهینان مشایخ نسا بوده از اجله اصحاب بوعثمان حیری محفوظ گوید که وی امام اهل معارف است و وی از نسابیامدی قاصد ببوعثمان به نشاپور بپرسیدن مسایلی را ازو در راه نان و آب نخوردی تا کی بوی آمدی ویرا بدیدی و آنچ خواستی بپرسیدیشیخ الاسلام گفت از وی ببوعثمان و بباحفص٭ می آمدی روا بودی طعام خوردن لیکن مقصود او چیزی دیگر بود ووی از بزرگترین مشایخ است همت ازو و ویرا کرامات بود ظاهر وی گفت الزهادة فی الدنیا مفتاح الرغبة فی الآخره ووی گفته من اظهر کرامته فهو مدعی و من ظهرت علیه الکراسات فهو ولی و قال الفقر لباس الاحرار والغنا لباس الابرار و قال من صحب الفقراء فلیصحبهم علی سلامة السر و سخاء السر و سخاء النفس وسعة الصدر و قبول امحن بالنعم و قال کلام الرجل فیمالا یعنیه یورث فعل مالا یعینیه و فعله ما لا یعنیه یسقط عن درجات ما یعنیه و کان منکرا علی المدعین اشد الانکار
نام وی احمد بن محمد بن زیاد بن بشر بن درهم الغزی از بصره است بمکه بوده و عالم بوده و فقیه و در وقت خویش شیخ حرم بود و بانجا برفت در سنه اربعین او احدی و اربعین وثلثمایه فی سنة التی توفی ابوعلی المشتولی ابن الاعرابی را کتبست تصنیف از این طایفه با جنید٭ صحبت کرده و با عمر و عثمان مکی و بوالحسین نوری و حسن مسوحی٭ و با بوجعفر حداد و بوالفتح حمال قریبست از طبقه چهارم و از جمله مشایخ است و علماء ایشانشیخ الاسلام گفت کی ویرا جزوی نکته است در توحید سخت نیکو ازین سخنان وی گروه درانست کی گوید لا یکون قرب الاوثم مسافة نزدیکی نگویند تا مسافت نبود
نام وی محمد بن ابرهیم بن یوسف بن محمد و گویند که نام وی ابراهیم است والله اعلم و نشاپوری اصل است صحبت کرده با بوعثمان حیری و جنید و رویم و خواص و گویند که چهل سال در مکه بوده مجاور در حرم بول نکرده بود و موی نینداخته بود تعظیم حرم را و پسر را گفته بوبکر را که هر موی که از من برگیری دانگی ترا دهم و گویند که قرب شست حج کرده بودبوعمر و نجید گوید که بمکه بودم و مشایخ وقت چون کتانی و بوالحسین مزین کبیر و صغیر و جز ایشان از مشایخ در حلقه و صدر همه بوعمر و زجاج بود و چون سخن رفتی حکم وی کردی و باو حوالت کردندی پیوسته می گفتی و سی سال من خلاء جنید٭ بدست خود پاک کرده ام و بآن فخر می کردم در مکه برفته در سنه ثمان و اربعین و ثلثمایه و بوعثمان مغربی گوید ویرا و هومن السالکین و آیاته و فضایله اکثر من ان یحصی و یعد وی گفت
بغدادیست و خلد محلتی است ببغداد وی حصیر باف بود شاگرد جنید و ابراهیم خواص و با نوری و رویم و سمنون و جریری صحبت کرده و جز ازیشان از مشایخ وقتو عالم بوده بعلوم این طایفه و صاحب جمع کتب و تاریخ و حکایات بوده و جمع کردن سیرت مشایخ او گفته که دویست دیوان دارم ازان مشایخ و دوهزار بیش شناسم ازین طایفه وی گفت که عجایب عراق سه چیز است شطح شبلی و نکته مرتعش و حکایت من پیر شیخ بوالعباس نهاوندی ایذ ببغداد برفته در ثمان و اربعین و ثلثمایه و گوروی بشو نیزیه است نزدیک گور سری سقطی و جنید٭ و حدیث داشت بسیارشیخ الاسلام گفت که من یک تن دیدم که ویرا دیده بود و از وی حدیث داشت قاضی بامنصور هروی ببغداد دیده بود و آن حدیث ما را سماعت وی گفت الفتوة احتقار النفس و تعظیم حرمة المسلمین وی گفت مردی را کن شریف الهمة فان الهمم تبلغ بالرجل لاالمجاهدات
نام وی علی بن محمد احمد بن سهل از یگانگان جوانمردان خراسان بود باعثمان حیری دیده و بعراق بابوالعباس عطا و جریری صحبت کرده و بشام طاهر مقدسی و بوعمر دمشقی صحبت کرده و با شبلی مسایل گفته و عالم بوده بعلوم و معاملات نیکو و نیکو طریقت در فتوت و تجرید وکوشنده درویشی رالکن شیخ الاسلام گفت در کار وی نه دور فابوده مگر در عقیده ویرا خللی بوده یا خطایی در سخن والله اعلم در سنة ثمان و اربعین و ثلثمایه برفته و از پوشنگ بوده و به نشاپور نشسته و جایگاه آنجا داشتهو طریقت صوفیان نیکو دانسته و سفرهاء نیکو کرده او ایذ که عهد کرده بود که هر که مرا احتلام افتد چیزی بدهم بدرویش که آن از خلل افتد در لقمه یا اندیشه نه راست وقتی در بادیه بود ویرا احتلام افتاد و تنها بود ازار پای بیرون کرده و بر مغیلان افگند تا هر که فرا رسید فرا گیرد وفا کردن عهد را
و هو محمد کنیه ابواحسین از اهل شیراز است به ارگان بوده و عالم بوده باصول او را زبان بود مشهور در علوم حقایق شاگرد شبلی٭ بود و شبلی قدروی بزرگ میداشته استاد بوعبدالله خفیف بود میان او و بوعبدالله خفیف معارضات در مسایل پر گند در سنه ثلث و خمسین و ثلثمایه برفته با شیخ بوعلی کاتب بهم و شیخ بوزرعه طبری ویرا بشسته وی گفت نه ادبست که از یار خود پرسی که گویی و کو بودی و درچه و هم او گفت که صحبت اهل بدعت اعراض آرد از حقشیخ الاسلام گفت کی از بندار ارگانی پرسیدند کی تصوف چیست گفت وفاء عهد شیخ الاسلام گفت کی وفا برعهد آنست کی چیزی بر دل گذشت او را آن بکنی
شیخ الاسلام گفت که نام وی محمد بن داود الدمشقی بود و گویند که باصل دینوری بود اما بشام نشست عمر وی صدو بیست بکشید از اقران بوعلی رودباری بوده و جز ازو که عمر وی بکشید بصد سال صحبت کرده بود با شیخ بوعبدالله جلا٭ و باو نسبت کند و شاگرد بوبکر زقاق مهین٭ ایذ جنید را دیده بود و مجرد جهان بود از مهینان مشایخ وقت با نیکوتر حال و با بوبکر مصری٭ صحبت کرده بود سنه تسع و خمسین و ثلثمایه برفت از دنیاشیخ الاسلام گفت که بوعبدالله باکو گفت کی غلام دقی گفت که دقی گفت العافیة و التصوف و لایکون و حصری گفت ما للصوفی والعافیه صوفی را باعافیت چکار شیخ بوعبدالله رودباری بر کنار دریا وسوسه داشت طهارت می کرد و بادمی آمد و دست و پای می طرکید و خون می آمد
نام وی اسماعیل بن نجید احمد بن یوسف بن سالم بن خالد السلمی جد شیخ با عبدالرحمن السلمی بود از سوی مادر شاگرد بوعثمان حیری و از مهینان یار وی و پسینه از یاران وی او برفته در سنه ست او خمس و ستین و ثلثمایه فی ربیع الاول با شیخ بوعبدالله رازی مقری ابوعمرو هو الشیخ الصالح الصوفی المحدث جنید دیده بود و از مهینان وقت بود و او را طریقت بود کی بآن یگانه بود از تلبیس حال و گوشیدن وقت و معامله نیکو در ظاهر و باطن و حدیث داشت فراوان وثقه بودشیخ الاسلام گفت کی شیخ بوالقاسم باوردی و بوالحسن بشری مرا از وی بسیار حکایت کرده اند ازو و سخن بسیار نیکو در معاملت وی گفته رب سکوت ابلغ من کلام و هم گفت من کرمت علیه نفسه هان علیه دینه و هم وی گفت رب تربیه الاحسان خیر من الاحسان و قال الانس یغیرالله الوحشة و قال لایکون للملامتی دعوی لا نه لایری نفسه شییا و یدعی به الانس بالله اوحشة مما سواه
ملک بار دگر گفت ای دل افروزبه گفتن گفتن از ما می رود روز
شیخ الاسلام گفتکی شیخ بوبکر طمستانی پارسی بنشاپور بود شاگرد شبلی بود و آن ابراهیم دباغ شیرازی از مهینان مشایخ بود و بر بلندتر حال یگانه بحال خود و وقت خود شبلی ویرا بزرگ می داشت و بزرگ می نهاد محل و قدر او با مشایخ پارس صحبت کرده و ویرا حرمت عظیم می داشتند بنشاپور و آنجا برفته در سنه اربعین و ثلثمایهشیخ الاسلام گفت که بوبکر طمستانی گوید ما الحیوة الا فی الموت یعنی ما حیوة القلب الا فی اماتة النفس