گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عبدالله بن محمد بن عبدالرحمن الرازی الشعرانی کنیه ابو محمد باصل ازری بود بنشاپور بزرگ شده بود با جنید صحبت کرده بود و با عثمان٭ و محمد ابن افضل البلخی رویم و سمنون و بوعلی گوزگانی و محمد حامد٭ و جز از ایشان از مشایخ قوم از مهینان نشاپور بود در وقت خود او را ریاضت شگفت عالم بوده بعلوم ایر طایفه و حدیث داشت و ثقفه بود در سنه و خمسین و ثلمایه از دنیا برفت وی گفت عارف الله نپرستد بر موافقت خلق که وی کار کننده بود بر موافقت خالق وی گفته کی معرفت حجب بدرد میان بنده والله و گفت که دنیا آنست که محجوب کند ترا ازو و هم وی کفته کی شکوی و تنگی دل از اندکی معرفت زاید هات یا قلیل المعرفةشیخ الاسلام گفت کی شیخ بوالحسن سیروانی مهین نام وی علی بن محمد السیروانی بود استاد شیخ ابوالحسین سیروانی کهین ایذ از سیروان مغرب بوده خادم و شاگرد ابراهیم٭ خواص بوده شیخ بوسعد مالینی آورده در اربعین مشایخ که بوالحسن سیروانی گوید که سهل عبدالله تستری٭ گوید کل من لم یکن لحرکته و سکونه اماما یقتدی به فی ظاهره ثم یرجع الی باطنه قطع به
شیخ الاسلام گفت کی نام وی ابرهیم بن محمد بن محمویه بود شیخ اهل اشارت و حقایق ونشان تصوف در زمان خود بنشاپور شیخ خراسان در وقت خویش اصل و مولود وی بنشاپور بوده و عالم بوده بانواع علوماز حفظ سنن و علم تواریخ و مختص بعلم حقایق و یگانه مشایخ در وقت خود شاگرد ابراهیم شیبان بود و شبلی و واسطی دیده و صحبت کرده با شبلی و با بوعلی رودباری و مرتعش و بوبکر طاهر ابهری٭ و جز از ایشان از مشایخ نشاپور بآخر عمر بمکه رفت و حج کرد و آنجا می بود مجاور تا برفت در سنه سبع و ستین و ثلثمایه فی ربیع الاولچون در مکه شد با عثمان مغربی پیش او آمد گفت چه جای تست مکه بطبیب وی گفت مکه خود چه جای تست مکه جای منست بس برنامد که سببی افتاد بوعثمان به نشاپور آمد و آنجا برفت در سنه اثنین و سبعین و ثلثمایه و هو من طبقة الخامسه ایضا و قدمضی ذکره و نصرآبادی بمکه برفت
شیخ الاسلام گفت کی نام وی علی بن ابراهیم البصری است باصل از بصره بود ببغداد نشست شیخ عراق بود و بدان جا بزرگ شده شیخ سلمی گوید که کس ندیده ام از مشایخ تمام حال تر از وی وزبان نیکوتر و سخن تر از و لسان الوقت و یگانه مشایخ در طریقت وبعلم توحید مخصوص بود و کس چنو نگوید پس ازو از مشایخ در توحید و تفرید حنبلی مذهب بودشیخ الاسلام گفت که شاگرد شبلی٭ بود شبلی را جز ازو شاگرد نبود سخن شنوان بسیار بوده اند سخن شنوده اند از وی اما این حدیث جداست یعنی میراث وی ببرده و حصری را استاد جز از شبلی نبوده و در کار وی دور فرا بوده ویرا گفتی انت دیوانه مثلی بینی و بینک تألف ازلی و حصری و بوعبدالله خفیف٭ همتای یکدیگراند و در همان ایام بودند و در همان سال برفته اند از دنیا در سنه احدی و سبعین نعی الینافی ذی الحجه و هو شیخ العراق فی وقته اما ابن خفیف با آلت تر بود و حصری با باطن تر بود
شیخ الاسلام گفت که وی به نشاپور بود نام وی محمد بن احمد بن حمدون الفراء از اجله مشایخ نشاپور بود و بافراست عظیم بود شیخ عمو ویرا دیده بود و گفت ارمن بوبکر فرأ ندید می من صوفی نبود می و صحبت کرده بود با بوعلی ثقفی و عبدالله منازل و بوبکر شبلی وبوبکر طاهر ابهری و مرتعش٭ و جز ازیشان از مشایخ وقت وی یگانه مشایخ بود در طریقت نیکو در سنه سبعین و ثلثمایه برفته از دنیا پوست کراه بودشیخ عمو گفت که اصحابی مرا گفت بنشاپور که بزیارت بوبکر مشو که او گوید که با پدر و مادرشو و تو بازگردی لختی پیچیدم آخر گفتم چیست که من می کنم نیاید که باز گردم ویرا نیابم شدم در مسجد او را نیافتم چون ساعتی برآمد ویرا دیدم که از مسجد درامد چون شوروی درو پاره پوستین در دست سلام کردم گفت و علیک السلام از کجایی گفتم از هراة گفت کجا میروی گفتم بسوی قبله گفت پدر داری گفتم دارم گفت بازگرد باز بر پدر شوا گفتم چنین کنم با یاران شدم ایشان چندان بگفتند تا مراجزم کردند فرا بیت شدن شدم کی بروم مراتب بگرفت تب عظیم روز دیگر رفتم بنزدیک شیخ بوبکر مرا گفت نقصت العهد عهد بشکستی گفتم ای شیخ توبت بکردم وی گفت من لم یوثر الله علی کل شییء لایصل الی قلبه نور المعرفة بحال
بوعبدالله خفیف شیرازی است شیخ الاسلام گفت محمد بن خفیف بن اسکفشار الضبی بود کنیه ابوعبدالله بشیر از بوده پیوسته و ما در وی نشاپوری بود و وی شیخ المشایخ بود در وقت خود و امام بود ویرا شیخ الاسلام می خواندند شاگرد شیخ بوطالب خزرج بغدادی٭ بود رویم دیده و کتانی و یوسف حسین رازی و وبالحسین مالکی و بوالحسین مزین و بوالحسین دراج٭ و صحبت کرده با طاهر مقدسی و بابو عمر و دمشقی٭ و از آن و از دیدار مشایخ مرزوق بود و عالم بود بعلوم ظاهرو علوم حقایق نوری بوده نور غیر مخلوق گفتیدشیخ الاسلام گفت که هیچکس نیست که او را دین علم چندان تصانیف است که وی را اعتقاد پاک و سیرت نیکو بود و شافعی مذهب بود واشاگردان دولتی و مرزوق و ایام موافق و دولتی در سنه احدی و سبعین و ثلث مایه برفته
نام او محمد بن محمد بن الحسین از اجله مشایخ طوس بود با بوعثمان حیری٭ صحبت کرده از طبقه مشایخ ویرا کرامات ظاهر بود ومجدد بود و بلند حال و بزرگ همت پس از سنه خمسین و ثلثمایه برفته از دنیااو گفت طوبی لمن لم یکن له وسیلة الی الله سواه فانه لاوسیلة الیه غیره هم وی گفت من ضاع امرالله فی صغره اذله الله فی کبره ازو پرسیدند که صوفی که بود و زاهد که گفت الصوفی بر والزاهد بنفسه هم وی گفت که الله تعالی بنده خود را از معرفت خودچیزی دهد و بآن مقدار کی معرفت داده بود بلاها بروی نهد تا آن معرفت او را عون بود برداشت آن بلا
شیخ الاسلام گفت که نام وی احمد بن عطا شیخ شام بود به صور نشست صور و صیدا بر کنار دریاست و گور روی به صور بود اکنون در دریاست خواهر زاه بوعلی رودباری ایذ سید بوده صوفی قرای مادر وی فاطمه خواهر شیخ بوعلی رودباری پسر را گفتید هذا قراء خاله کان صوفی عالم بوده بععلم قرآن و علم شرایع و علم حقیقت و حدیث داشت ویرا اخلاق بوده نیکو و شمایل که وی بآن مختص است و معظم بوده فقرا را و صاین بوده و با آداب نیکو و دوستی درویشان ورفق کردن با ایشان به صور مرده در ماه ذی الحجه سنه تسع و تسعین و ثلثمایه ویرا کتاب آداب استشیخ الاسلام گفت که من دو تن دیده ام که ویرا دیده شیخ بوعبدالله باکو٭ و شیخ بوالقسم بوسلمه باوردی٭ و گفت که بوعبدالله رودباری او ایذ که شتروی در بادیه دشت بریگ فروشد گفت جل الله شتر باوی بزبان فصیح گفت جل الله
و اخوه ابوالقاسم محمد و جعفر ابنا احمد بن محمد المقری و بوعبدالله صحبت کرده بود با یوسف حسین رازی وعبدالله خراز رازی و مظفر کرمان شاهی و رویم و حریری وابن عطا٭ ووی از فتی مشایخ بود و سخی تر ایشان و نیکو خلق تر و بلند همت و ورع در سنه ست و ستین و ثلثمایه برفته از دنیا و اما بوالقاسم از اجله مشایخ خراسان بود یگانه مشایخ در وقت خود و طریقت نیکو و عالی حال و شریف همت شیخ سلمی گوید که کسی ندیده ام از مشایخ در سمت و وقار او و نشست وی صحبت کرده بود بابوالعباس عطا و جریری٭ و ابن سعدان و بوبکر ممشاذ و بوعلی رودباری٭ و در سنه ثمان و سبعین و ثلثمایه برفته از دنیا به نشاپور و حدیث داشتبا منصور صابونی گوید کی از بوعبدالله مقری شنودم که گفت الفقیر الصادق الذی یملک کل شییء و لا یملکه شیء و سلمی گوید که از شیخ بوالقاسم مقری رازی شنودم که گفت الفتوة رویة فضل الناس بنقصانک وهم وی گفت الحریة موافقة الاخوان فیماهم فیه ما لم یکن خلافا للعلم و هم وی گفت التصوف استقامة الاحوال مع الحق و بوعلی صفار رازی گوید کی بوعبدالله مقری گفت برادر بوالقاسم من تعزر عن خدمة اخوانه اورثه الله ذلالا انفکاک له منه ابدا هر که او خدمت از یاران و برادران خویش دریغ دارد او را اذلی دهند که هرگز از آن بنرهد بوالفرج ورثانی گوید که بوعبدالله مقری گفت ما اقبل احد منی حدیثا الا رأیت له منة علی لا یمکنی الفیام بواجبها ابدا
نام وی عبدالله بن محمد الراسبی بغدادیست از اجله مشایخ ایشان صحبت کرده بابوالعباس عطا و جریری٭ بشام پس با بغداد آمد و آن جا برفته از دنیا در سنه سبع و ستین و ثلثمایهقال السلمی سمعت ابا محمد الراسبی یقول القلب اذا امتحن بالتقوی نزع عنه حب الدنیا و حب الشهوات و اوقف علی المغیبات و علی سعید ثقری گوید که نزدیک بو محمد راسبی بودم بنزدیک وی ذکر محبت می رفت وی گفت المحبة اذا ظهرت افتضح فیها المحب و اذاکتمت قتل المحب کیدا و انشدناه علی اثر ذلک
ز راه پاسخ آن ماه قصب پوشز شکر کرد شه را حلقه در گوش
نام وی محمد بن عبدالخالق الدینوری از اجله مشایخ بوده و حال نیکو و بلند همت و ناصح در علوم این طایفه باز انک بود از صحة فقر و التزام آداب آن و دوستی اهل آن و دوستی اهل آن بوادی القری بود سالها پس به دینور آمد و آن جا برفت والله اعلمشیخ الاسلام گفت قدس الله روحه که بآخر عمر به وادی قری در مسجد رفت گرسنه و شدند ویرا چیزی خوردنی ندادند و مهمان نداشتند آن شب از گشنامار بمرد دیگر روز آمدند ویرا کفن کردند و دفن کردند روز سدیگر در مسجد آمدند کفنرا یددند در محراب نهاده و کاغذ در میان کفن و در آن نوشته کی دوستی ازان ما بر شما آمد ویرا مهمان نداشتید و طعام ندادید گشنامار بکشتید نخواهیم کفن شما شیخ الاسلام گفت یکی گفت که عبدالله دینوری گوید که الله خود بر فقرا می سلام کند می گویند در قرآن فقل سلام علیکم او ایذ که در کشتی بماند سالی که باد نمی جست مرقع باز می کرد و می دوخت تا بکلاه آمد گفت نفس خود می مشغول کنم پیش از انک مرا مشغول کند
شیخ الاسلام گفت نور الله قبره کی نام وی علی بن جعفر بن داؤد است از سیروان مغرب بوده شاگرد سیروانی مهین است صاحب حواص بمصر بوده و بمکه بوده مجاور سالها و آن جا برفته شاگرد معاذ مصری ایذ و بوبکر موازینی و جنید و شبلی و ابوالخیر تیناتی و کتانی و بوعلی کاتب و بوبکر مصری٭ دیده و جز از آن از مشایخ وقت سید بوده بمکه مجاور شیخ حرم در وقت خود از بقیه مشایخ یگانه بی نظیر در روزگار خود در تاریخ صوفیان یاد کرده شیخ سلمی ویرا گفت کی صد و بیست و چهار سال عمر وی بکشید و معقد بود به آخر عمر گفتند که هر گه موذن قامت کردی وی برخاستی و چون نماز بکردی باز مقعد شدی و در حال سماع همچنان و شیخ عمو و عباس می فخر کردند بدیدار وی و چه کردندی که نه کردندی فخر و سزید که لاف ایشان فرض بود بدان پیرشیخ الاسلام گفت که از وی پرسیدند که تصوف چیست
المقیم بالحرم و مات بها فی سنه اربع و سبعین و ثلثمایه شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه و کرم وجهه کی شیخ بوبکر طرسوسی حرمی نام وی علی بن احمد بن محمد است بمکه بوده مجاور سالها شیخ مکه بود از مشایخ صوفیان ویرا طاوس الحرمین می خواندند از عیادت وی مردی بزرگ بوده شاگرد بوالحسین مالکی٭ بوده و صحبت کرد با ابراهیم بن شیبان کرمان شاهی٭ و نسبت باو کردی شیخی بابها بود و ورع و نیکو استقامت در سنه اربع و سبعین برفته بمکهشیخ سلمی ویرا در تاریخ نیاورده ویرا دیده و از اقران شیخ سیروانی٭ بوده شیخ الاسلام گفت که شیخ عباس فقیر گفت مرا که شیخ بوبکر حرمی گفت که بمکه مهمان کسی بودیم آن میزبان کنیزکی داشت که چیزی بر دانست خواند و گفت کنیزک بخواند که
شیخ الاسلام گفت قدس الله روحه و عظم کرامته کی شیخ بوبکر سوسی بشام بود بشهر رمله شیخ سید عمو٭ احمد کوفانی٭ و برا دیده بودند و هو ابوبکر محمد بن ابرهیم السوسی الصوفی توفی بدمشق فی ذی الحجه سنه ست و ثمانین و ثلثمایهشیخ الاسلام گفت که شبی خواست کی ما را کسی باید که چیزی برخواند لختی جستند و نیافتند و شیخ بوبکر حریص بود بر سماع چون مشایخ طلب می کرد از بس که وی بگفت کی کسی باید ما را کی چیزی بخواند یکی گفت ای شیخ کسی نمی یابم مگر درین برزن برناییست مطرب ار باید تا ویرا بخوانیم آنکس بطبیب گفته بود شیخ گفت باید روید و بخوانید رفتند ویرا آوردند وی چیزی خورده بود نه بجای خود بنشاندند و وی برخواند
بمکه بوده مجاور سیدی بوده بزرگ شاگرد کوکبی بود و جعفر خلدی و بندار و بشری٭ ویرا دیده بود بمکه شیخ حرم بود شیخ احمد کوفانی٭ هم دیده بودشیخ الاسلام گفت کی من کس شناسم کی بزیارت شیخ بوالحسین جهنم شد بمکه حج نکرد که من بزیارت وی آمده ام ار بزرگی وی حج دران نیامیخت و آن نه حج اسلام بود
شیخ الاسلام گفت کی نام وی حبال بن احمد است امام حنبلی مذهب بود بترمذ مذکری کردی شیخ وقت خویش بود و خضر در مجلس وی می بودی که وی سخن می گفتی شاگرد محمد حامد واشگردی بود شاگرد بوبکر وراق٭ و پیر و استاد پیر شیخ الاسلام بود و او را سخن بسیارست و حکایات نیکو در معاملت و زهد و ورع و تقوی شیخ الاسلام گفت که بوالمظفر ترمذی و استاد وی محمد حامد و استاد وی بوبکر وراق ترمذی مگس از خود باز نمی کردند بوبکر وراق گوید که بامسلمانی نشسته بی مگس از خود باز مکن که از تو برخیزد برو نشیند پیدا می شود که آن وقت می باز نکردند کی برو نشسته الله شغل ایشان ویرا کفایت کرده بود بآن نیت نیکو شیخ الاسلام گفت کی پدر من گفت که امیرجه سفال فروش کژدم از دکان برداشتی وبباره بردی و آنجا بگذاشتیشیخ الاسلام گفت کی پدر من هم هیچ جانوری نکشتی و ان مذهب ابدال بود و ایشان از ابدال بودند و اهل کرامات مردی وقتی خوش گشت فرشته خود را دید ویرا گفت چه باید کرد تا مردم شما را بیند گفت هیچ جانور نباید آزرد این مرد هیچ جانور نمی آزرد فریشته می دید روزی مورچه ویرا بگزید لیته در وی زد لیته بجامه باز داد تا آن مورچه بیفتاد پس آن هرگز فرشته ندید
بشیراز که از بوعلی رودباری شنیدم این ابیات که وی گفته استسامرت صفو صبابتی اشجانها
شیخ الاسلام گفت که خراز٭ گوید المعرفة معرفتان معرفة من بذل المجهود و معرفة عن عین المجهود و شیخ الاسلام گفت بومنصور معمر اصفهانی٭ گوید کی معرفه سه است معرفه فطرت و معرفت زیادت و معرفت خصوصیتاما معرفت فطرت قایمست بشرط اثبات التوحید و معرفت زیادت ثابتست بشرط اخلاص درجد و اجتهاد و معرفت خصوصیت از عین جودست بذل مجهود تابع انست
آنک ترا شناخت شناخت اما کی شناخت و آنچ نمودی نشناخت هر چند کی تو بودی که شناخت قدر از جلال که پرداخت پس آنچ ترا شناخت لطف تو او را نواخت و قرب تو او را بزدود و فرا ساخت این گوینده این اشارت فکر تو با آب انداخت مسکین او که بصنایع بشناخت درویش او که او را از بهر احسان دوست داشت بیهوده او که بحهد خود جست او که او را بصنایع داند و به بیم و طمع پرستد و او که باحسان می دوست دارد در محنت مناغذ برگردد و اوکه بخویشتن جوید نایافته یافته پندارد که او ترا بصنایع شناخت نشناخت ازان با تو مزدوری ساخت او کی باحسان دوست داشت نداشت ازان در محنت راه شکایت برداشت و او که پنداشت کی ترا بخود یافت نیافت او بیهوده را تعظیم و شریعت پرتافتعارف ترا بنور تو می داند از شعاع وجود عبارت نمی تواند محب ترا بآتش نور قرب می شناسد در آتش مهر می سوزد از ناز باز نمی بردارد خداوند یافت تو ترا دریافت می جوید از غرقی در حیرت طلب از یافته باز نمی داند از صنایع آن جوی که بران کویزد و از احسان آن جوی که ازان ریزد یافت بر زبان خبر که آویزد
ملک چون دید ناز آن نیازیسپر بفکند از آن شمشیر بازی
الحمد لله الذی یری اؤلیاء آیاته فیعرفونها و صلوته علی سیدالمرسلین محمد و آله اجمعینتراجم مجالس عقیده قوله قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله
و توبه بازگشتن است بخدای قوله تعالی توبوا الی الله توبة نصوحا بدانکه علم زندگانیست و حکمت آینه و خرسندی حصار و امید شفیع ذکر دارو و توبه تریاق توبه نشان راهست و سالار بار و کلید گنج و شفیع وصال و میانجی بزرگ و شرط قبول و سر همه شادی و ارکان توبه سه چیزست پشیمانی در دل و عذر بر زبان و بریدن از بدی و بدان و اقسام توبه سه است توبه مطیع و توبه عاصی و توبه عارف توبه مطیع از بسیار دیدن طاعت و توبه عاصی از اندک دیدن معصیت و توبه عارف از نسیان منت و بسیار دیدن طاعت را سه نشانست یکی خود را بکردار خود ناجی دیدن دیگر مقصرانرا بچشم خاری نگریستن سیم عیب کردار خود باز ناجستن و اندک دیدن معصیت را سه نشانست یکی خود را مستحق آمرزش دیدن دیگر بر اضرار آرام گرفتن سیم با بدان الفت داشتن و نسیان منت را سه نشانست چشم احتقار از خود برگرفتن و حال خود را قیمت نهادن و از شادی آشنایی فرو استادن
از میدان توبه میدان مروت زاید مروت گم بودن است و در خود زیستن قوله تعالی کونوا قوامین بالقسط ارکان مروت سه چیزست زندگانی کردن با خود بعقل و با خلق به صبر و با حق به نیاز نشان زندگانی کردن با خود بعقل سه چیزست قدر خود بدانستن و اندازه کار خود دیدن و در خیر خویش بکوشیدن و نشان زندگانی کردن با خلق بصبر سه چیزست بتوانایی ایشان ازیشان راضی بودن و عذرهای ایشانرا بازجستن و داد ایشان از توانایی خود بدادن و نشان زندگانی با حق به نیاز سه چیزست هر چه از حق آید شکر واجب بر آن و هر چه از بهر حق کنی عذر واجب دیدن و اختیار حق را صواب دیدن
از میدان مروت میدان انابت زاید قوله تعالی و ما یتذکر الا من ینیب انابت چیست باز گشتن بهمه از چیز انابت سه قسم است اول انابت انبیاء صلوات الله علیهم که بهمگی بازگشتند که کس را جز ازیشان طاقت آن نیست ابراهیم را گفت لأواه منیب داود را گفت خر راکعا و اناب شیعب را گفت توکلت و اله أنیب مصطفی را گفت و اتبع سبیل من أناب الی دیگر انابت توحیدست که دشمنان را بازخواند و انیبوا الی ربکم منیبین الیه و اتقوه سیم انابت عارفانست بازگشتن در حال با وی وأنابوا الی الله اما انابت پیغمبران سه چیزست ترسگاری با بشارت آزادی و خدمت و استکانت با شرف پیغمبری و بار بلا کشیدن با دلهای پر شادی و انابت توحید را سه نشانست اقرار و اخلاص و بینایی ویرا پذیرفتن دیگر فرمان ویرا گردن نهادن سیم نهی ویرا حرمت داشتن و انابت عارفانرا سه نشانست یکی از معصیت دور بودن دیگر از طاعت خجل بودن سیم در خلوت با حق انس داشتن