گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شد در ایام تابعین این نامعالم علم فرعی و احکام
ای پیداتر از هر پیدایی و ای آشکارتر از هر هویدایی پیدایی تو با پنهانی تو سازگار و پنهانی تو چون پیدایی تو آشکار نه پیدایی ترا از پنهانی میان و نه پنهانی ترا از پیدایی کران ای هستی که هیچ نیستی در هستی تو فرود نیاید وهیچ نیستی هستی ترا نشاید نسبت هستی تو با نیستیها کل یوم هو فی شأن و نسبت نیستیها با هستی تو کل من علیها فان یگانگی تو در ازل و ابد بر یک قرار منزه و مبرا از اضافت و نسبت اندک وبسیار آن کیست که ترا داند تا بر تو ثنا خواند هم سپاس تست که حضرت عزت ترا سزاوار است و ستایش تست که بر جناب تو در کار است و درود و سلام حضرت پاک تو و پاکان حضرت تو بر روان حامد انت کما اثنیت و شاهد و ما رمیت اذرمیت نقطۀ بدایت جمال کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین و زبدۀ نهایت کمال و لکن رسول الله و خاتم النبیین ناظر لقد رای من آیات ربه الکبری و سامع فاوحی الی عبده ما اوحی محرم سرای اسری صدر صفۀ اصطفی محمد مصطفی علیه من الصلوات افضلها- و صد هزاران هزار آفرین بر اهل بیت پاک و پاک آیین و یاران گزین او که صف پیشین و صنف گزین ولایتاند بادای جان عزیز این کتاب که مسما است به حق الیقین فی معرفة رب العالمین حضرت عزت از خزانۀ غیب بدین ضعیف کرامت فرمود مشتمل است بر هشت باب به ازای درهای بهشت و هر بابی از آن مشتمل بر حقایق و دقایق و لطایف و ترتیب بابها این است
حقیقت- هستی حق- تبارک و تعالی- پیداتر از هستیها است که او به خود پیداست وپیدایی دیگر هستیها بدو است الله نور السماوات و الارضحقیقت- دلیل هستی او به حقیقت جز او نیست که هیچ گونه کثرت را به هستی او راه نیست و دلیل را از هستی ناگزیر بود اولم یکف بربک انه علی کل شییء شهید
چون محقق شد که ادراک هستی جزوی کل هستیها را ضروری است بباید دانست که وقتها ادراک هستی کلی مظهر و آیینه ادراک جزوی بود و این مقام معرفت است نص اولم یکف بربک و الله نور السماوات و الارض و من عرف نفسه فقد عرف ربه مبین این مقام است و گاه عکس این بود که مقام علم استو آیات سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسکم افلا تنصرون مبین این مقام است بلکه بیشتر آیات تنزیل و اخبار و آثار در این قسم وارد است از آنکه به افهام اقرب است و مستلزم ادراک ادراک است که حکمت بعثت رسل و انبیا است آنچنان که بیان کرده شود انما انت مذکر کلا انها تذکرةحقیقت- نفس ادراک فطری یعنی معرفت بسیط قابل تفکر نیست که تحصیل حاصل محال است بلکه تفکر حجاب آن میگردد و از این جهت فرمود لاتتفکروا فی ذات الله بلکه محل تفکر ادراک ادراک است بواسطۀ آیات و بدین سبب تفکر را به آیات حواله فرمود که و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض قل انظروا ماذا فی السماوات و الارض
مقدمه- شدت ظهور مدرک مانع ادراک بود به مثابت ظلمتی که از ادراک قرص آفتاب به دیده رسد واضله الله علی علمدیگر- ادراک ادراک جز به واسطۀ امری داخلی و یا خارجی حاصل نشود که آن آیات آفاق و انفس است ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب
حقیقت- ذات هستی اقتضای یگانگی مطلق میکند که غیرهستی جز نیستی نبود شهد الله لااله الا هوحقیقت- هستی دیگر که غیر هستی است بر هستی مقدم نیست که تقدم الشییی علی نفسه لازم میآید پس هستی واجب یگانه بود لا اله الاهو فی الاخرة والاولی
حقیقت- ممکن امری است اعتباری که عقل بر وفق خویش از ادراک وجود و عدم به هم درذهن ترکیب کند و چون به نهایت طور خویش رسد که مبداء طور کشف است حکم کند بدانکه اعتباریات را در خارج وجودی نیست ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و آباءکمحقیقت- جسم وجسمانیات از جواهر و اعراض به جملگی از امور اعتباریاند به حقیقت وجود خارجی ندارند کمثل عیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما
حقیقت- تجدد تعینات به حسب اقتضای ذاتی که نسبیهاند ونسبیت عرض است و العرض لایبقی زمانین و به حسب اقتضای منتسبین اعنی الوجود و العدم طالب و مشتاق عدماند و بر سرعت تمام ساری و متحرک به مرکز فطرت ذاتی خوداند که عدم است به مثابت جواهر به مراکز و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمرمرالسحابحقیقت- ظهور سرعت سریان تعین در زمان از بدیهیات است که در هر طرفةالعین حال را تجددی حاصل میشود تا درمرتبه خویش محکوم علیه نمیگردد به ادراک چه هر یک از اجزای آنات او مانند نهر جاری و خط ممتد مینماید همچنین تجدد تعین مکان و سرعت سریان آن ظاهر است چه هر یک از اجزای جسم محیط که محل مکان است در حرکت مستدیر اقتضای اخفای جزو دیگر میکند و شبهت نیست که مکان مجموع اجزای آن جسم است و تجدد تعین حرکت از ضروریات است از آنکه خروج از قوه به فعل جز به طریق تدریج صورت نه بندد مگر به تصور مبداء و منتها و عدم سکون متحرک بینهما و چون زمان و مکان و حرکت درهر طرفةالعین مبدل گردد ضرورت بود که جهات و اجسام و اعراض دیگر بدین و تیره روند که محقق است که هرآنی و جزوی را از مکان و حرکت با هر یک از معروضات ایشان نسبتی است غیر نسبت اول و هر یکی در هر طرفةالعین به حسب لبس و خلع تعین وجودی و عدمی خاص مییابند و این معنی را محبوس و مقید زمان و مکان درنیابد بل هم فی لبس من خلق جدید
حقیقت- حکمت تکلیف اظهار هستی است به ظهور عجز غیر و اضطرار به عبادت و تعظیم ذات معبود حقیقی و غایت آنست که حصه عدمیت ممکن که عبدیت است از حصۀ الهیت که وجود است ممتاز گردد و این بود معنی ما عبدناک حق عبادتک ما عرفناک حق معرفتک و ما قدروا الله حق قدرهحقیقت- حکمت از ابتلای انبیاء و اولیاء تحقق اضطرار مذکور است و ظهور فنای وجود مجازی که تعین است علی ماهو علیه کان و از این سبب در کلام مجید آیت اصطفا و اجتبا و غفران انبیا بعد از التجا و ندای ایشان ذکر فرمود چنانچه درحق آدم ع و عصی آدم ربه فغوی ثم اجتباه فتاب علیه و در حق نوح ع ولقد نادانا نوح فلنعم المجیبون ونجیناه و اهله من الکرب العظیم و در حق ابراهیم ع فلما جن علیه اللیل رای کوکبا و الذی اطمع ان یغفرلی خطییتی یوم الدین و در حق داود ع انما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب فغفرناله و درحق سلیمان ع و القینا علی کرسیه جسدا ثم اناب قال رب اغفرلی وهب لی ملکا لاینبغی لاحد من بعدی انک انت الوهاب فسخرنا له الریح و در حق یونس ع فنادی فی الظلمات ان لااله الاانت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و در حق ایوب ع اذنادی ربه انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین و در حق موسی ع قال رب انی ظلمت نفسی فاغفر لی فغفرله و درحق محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم و تخفی نفسک ما الله مبدیه و استغفر لذنبک و وضعنا عنک وزرک و اذا جاء نصر الله السورة و توبوا الی الله جمیعا ایه المؤمنون لعلکم تفلحون
یکی گفتا بدان ماند که در خوابدر اندازد کسی خود را به غرقاب
حقیقت- چون محقق گشت که مبداء عبارت است از ظهور هستی در نیستی معاد عبارت بود از ظهور نیستی در هستی چه مبدأ و معاد متقابلانند کما بدانا اول خلق نعیدهحقیقت- ظهور هستی در نیستی اظهار و ایجاد خلق است و ظهور نیستی در هستی اخفاء و اعدام و موت مبداء چون ظهور هستی بود در نیستی الست بربکم قالوا بلی معاد ظهور هستی باشد در حقیقت خودش لمن الملک الیوم لله الواحد القهار
حمد و ثنای بی عدد ذوالجلالی را که آثار قدرت او در عالم آفاق و انفس چون آفتاب جهانتاب بر چشم اهل بصیرت تابان است کقوله تعالی سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق و اظهار صنع او در ظاهر و باطن عالم ملک و ملکوت روشن و عیان است کقوله تعالی و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون بلکه از اوج گنبد خضرای افلاک تا حضیض مرکز غبرای خاک جمله دلایل هستی اوست کقوله تعالی ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب و هیچ ذره از ذرات عالم از فیض جود و کرم او خالی نیست کقوله تعالی فاینما تولوا فثم وجه الله و ذرات و قطرات جبال و بحار جمله در تسبیح و تهلیل حضرت اویند کقوله تعالی و ان من شیء الا یسبح بحمدهو صلوات و تحیات فراوان بر جان انبیا و رسل علیهم السلام علی الخصوص بر جان پاک مهتر پیغمبران و پیغمبر آخر زمان محمد مصطفی- علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات- باد که خلق را از هاویۀ جهالت به واسطۀ انوار هدایت خلاص گردانید و بعضی از خلایق را به علم خداشناسی خاص گردانید و به واسطۀ معرفت نفس به معرفت حق رسانید که من عرف نفسه فقد عرف ربه و بر جان اهل بیت و خاندان و یاران او و سلم تسلیما کثیرا
بدان که نفس طبیعی عبارت از قوتی است که اجزای جسم را نگذارد تا از یکدیگر متلاشی شود و نفس طبیعی را دو خدمتکار است که یکی را خفت گویند و دیگری را ثقل و خفت عبارت از قوتی باشد که مایل محیط بود و ثقل بر عکس اوو نفس نباتی عبارت از قوتی باشد که جسم را در طول و عرض و عمق بکشد و بزرگ گرداند و نفس طبیعی خادم نفس نباتی باشد و نفس نباتی را به غیر از او هشت خادم دیگر باشد چون جاذبه و ماسکه و هاضمه و ممیزه و دافعه و مصوره و مولده و منمیه
بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید عقل بود کقوله علیه السلام اول ماخلق الله تعالی العقل و عقل را سه معرفت داد اول معرفت خود دوم معرفت حق سوم معرفت احتیاج او به حق و از هر معرفتی چیزی در وجود آمد از معرفت خود نفسی و از معرفت حق عقلی و از معرفت احتیاج او به حق جسمی پیدا شد و در عقل دوم همین سه معرفت پیدا شد و از آن سه معرفت او هم بر این طریق عقلی دیگر و نفسی دیگر و جسمی دیگر پیدا شد همچنین تا نه مرتبه نه عقل و نه نفس و نه جسم پیدا شد و آن نه جسم نه فلک است و نه نفس نفوس فلکی و نه عقل عقول افلاک پس هر فلکی را نفسی و عقلی و جسمی باشدفلک اول را عرش خوانند و فلک اطلس و فلک الافلاک و جسم کل هم گویند و فلک دوم را کرسی خوانند و فلک البروج و فلک الثوابت نیز خوانند و فلک دیگر را که زیر اوست فلک زحل خوانند و فلک دیگر را فلک مشتری و دیگر فلک مریخ و دیگر فلک آفتاب و دیگر فلک زهره و دیگر فلک عطارد و دیگر فلک قمر و عقل فلک قمر را عقل فعال خوانند و نفس او را واهب الصور گویند
بدان که هرچه عدم او ضروری بود او را ممتنع الوجود خوانند و هر چه وجود او ضروری بود او را واجب الوجود گویند و هر چه وجود و عدم او هیچ کدام ضروری نبود او را ممکن الوجود خوانند اکنون بدان که هر چه موجود است یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود بجهت آنکه موجود دروجود خود به غیری محتاج هست یا نیستاگر در وجود خود به غیری محتاج نیست آن را واجب الوجود خوانند چنانکه حق سبحانه و تعالی و اگر در وجود خود محتاج است به غیری او را ممکن الوجود خوانند و اینجا اثبات واجب الوجود ظاهر شد چرا که ممکنات موجودند و وجود ممکنات البته از غیری باشد و آن غیر هر آینه منتهی شود به واجب الوجود و دیگر آنکه تا واجب الوجود نباشد ممکن الوجود را ممکن نتوان گفت یعنی تا اول محتاج الیه نباشد نتوان گفت که فلان چیز محتاج است به فلان چیز پس واجب الوجود ثابت شد و ممکن الوجود در بقای وجود اگر محتاج نباشد به غیری آن را جوهر گویند و اگر باشد آن را عرض خوانند و بدان که بقای وجود غیر وجود است بجهت آنکه دو کس را میبینیم یکی تا ده سال بیش نمیماند و یکی تا صد سال میماند و هر دو در وجود شریکند بجهت آنکه در حال حیات هر دو بر هر دو صادق است که موجودند اما بقای وجود این صد سال است و بقای وجود آن دیگر ده سال پس معلوم شد که بقای وجود غیر وجود است پس ممکنات یا جوهر باشند یا عرض
بدان که حق تعالی مردم را بجهت آن آفرید تا او را بشناسند و بپرستند کقوله تعالی و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ای لیعرفون یعنی نیافریدیم جنیان را و آدمیان را مگر از برای آنکه حضرت ما را بشناسند و بپرستند و در احادیث الهی چنین آمده است که داود نبی علیه السلام از حضرت حق تعالی سؤال کرد که الهی حکمت چه بود که عالم و آدم را پیدا کردی خطاب آمد که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف و معنی این حدیث قدسی را شیخ فریدالدین عطار در نظم بیان فرمودهز رب العزة اندر خواست داود
بدان که تن مردم را اصل از خاک است و خاک به واسطۀ ادوار افلاک و شعاع کواکب و امتزاج و اعتدال عناصر صورت خاکی را بگذارد و به صورت نبات مکون شود بعد از آن غذای حیوان شود و آنگاه حیوان غذای انسان گردد و شاید که آن نبات خود غذای انسان شود فی الجمله آن غذا را در مقدمه قوت جاذبه جذب کند و ماسکه نگاه دارد و هاضمه هضم کند و ممیزه کثیف را از لطیف جدا کند و دافعه کثیف را از راه امعاء دفع کند و این حالات در معده باشدآنگاه آنچه لطیف باشد از معده نقل کند به جگر به واسطۀ قوۀ جاذبه و در جگر همان قوتهاهمین فعل کنند که درمعده کردند آنگاه هرچه کثیف بود به سه قسمت گردد یک قسم به زهره رود و صفرا شود قسم دیگر به سپرز رودو سودا گردد و قسم دیگر به مثانه رود و بول شود و آنگاه هرچه لطیف باشد به عروق رود خون شود و در عروق همین قوتها یک بار دیگر همان عملها کنند و لطیف از کثیف جدا کنند
چون گفته بودیم که تن آدم نسخۀ عالم است اکنون بدانکه تن مشابه زمین است و مشابه آسمان و مشابه سال است که زمان است و مشابه شهر است که مکان است پس ما در این رساله بجهت آسانی طالب این تشبیهات را جداگانه بیان کنیماما مشابهت تن با زمین آنست که در زمین کوهها هست که در بدن استخوان مانند آنست و در زمین درختهای بزرگ هست و در مردم موی سر و ریش مانند آنست و در زمین نباتات خرد بسیار است که مویهای اندام مثال آنست و مجموع عالم هفت اقلیم است و در بدن نیز هفت اندام است یک سر و دو دست و پشت و شکم و دو دست و پای و زمین را زلزله میباشدو عطسه به جای آن است و در زمین جویهای آب روان و چشمهها هست و در بدن رگها و رودها هست و چشمههای عالم بعضی تلخ و بعضی شور و بعضی خوش و بعضی ناخوش هست در تن نیز چشمۀگوش تلخ و چشم شور و بینی ناخوش و دهان خوش و چشمۀ گوش بدان سبب تلخ است تا حشرات چون خواهد که به گوش رود تلخی گوش به حس او رسد از آنجا باز گردد ومردم راهلاک نکند
بدان که مجموع عالم بعضی ظاهر است و بعضی باطن آنچه ظاهر است از عالم افلاک است و عناصر و موالید و آنچه باطن است از عالم نفوس است و عقول و مردم را نیز ظاهری و باطنی هست ظاهر چون بدن و باطن چون قوتها که بدان ادراک اشیا کند مثل قوت بینایی و شنوایی و گویایی و غیرهم و آنچه حق سبحانه و تعالی فرموده سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق مراد از آفاق عالم ظاهر است یعنی عالم اجسام و مراد از انفس عالم باطن است یعنی عالم ارواح و آن آیات نزد محققان نه آیت است که حق تعالی به موسی داده قوله تعالی ولقد آتینا موسی تسع آیات بینات و ما نیز در این کتاب همان نه آیت را بیان کنیم در عالم ظاهر و باطن و عالم ظاهر را ملک خوانیم و عالم باطن را ملکوت پس بحقیقت آن آیات هجده باشد نه در عالم ملک و نه در عالم ملکوتاکنون بدان که این نه آیت که در عالم ملک است کدام است از آن جمله یکی افلاک است و چهار عنصر و معدن و نبات و حیوان و انسان و این نه آیت است در عالم ملک و همچنین نه آیت ملکوت یکی از آن جمله نفس کل است و او ملکوت افلاک است و چهار ملک مقربند چون جبرییل و میکاییل و اسرافیل و عزراییل و این چهار ملکوت چهار عناصرند و ملکوت انسانی نفس او است و آن سه موالید را ملکوت هر یکی نفس ایشان است ونه آیات در عالم ملکوت به تمامی این است که گفته شد و چون گفته بودیم که آدم نسخهای است از مجموع عالم که هرچه در مجموع عالم است در آدم موجود است و ما این نه آیات ظاهر ونه آیات باطن در آدم بنماییم
دوم موبد به قصر ی کرد مانندکه بر گردون کشد گیتی خداوند
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعینالحمدلله الذی نور قلوب الصادقین بهدایة العرفان و الایقان و ابصر عیون السالکین بمدارع القلوب و البرهان و صلی الله علی النبی محمد و آله الداعین الی المغفرة و الرضوان
هست بسم الله الرحمن الرحیممصحف آیات اسرار قدیم
یا الهی انت منان الکریمصاحب الاکرام و المن العظیم
آن حبیب خاص رب العالمینآن شفیع خلق عالم یوم دین