گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت بابا فرج حدیث تمامچونکه کردش سؤال خواجه امام
پیشتر از جهان خدای لطیفجوهری آفرید پاک و شریف
ممکن است این همه ز قدرت حینرسد فکرها به حکمت وی
روزهای خدا وقایع اوسترتبۀ هستی صنایع اوست
در حدوث و قدم بسی نقل استوان همه شک و شبهۀ عقل است
دگر ره گفت کز دور فلک خیززمین را با هوا شرحی برانگیز
اثر و فعل نفس انسانینیست اندر وجود پنهانی
نفس را نیست مادت و مدتقالب او راست آلت و عدت
مرکز روح عالم اعلاستو آن منزه ز شیب وز بالاست
عاقلی دید قطرۀ ژالهبنشسته به سبزه و لاله
امر معروف خصلتی است شریفلیک از مشفق نظیف لطیف
کودکی دید عکس خود در آبزان بترسید و بانگ زد کای باب
بر رهی میگذشت شیخ مهینسعد دین حمویه با تمکین
رازقی کو بود سزای سپاسجز که ذوالقوة متین مشناس
دگر باره بگفتش کای خردمندطبیبانه در آموزم یکی پند
در حضور جماعتی انبوهرفته بودم پی تفرج کوه
گیرد از کسب خویش رزق حرامقدری اینت حمق و جهل تمام
چیست جل المتاع چرخ کهنجز مکان و زمان بی سر و بن
نزد ایشان زفهم و وهم و گمانواجب است دایما وجود زمان
کشتییی دان روان بر آب روانروز و شب هیأت زمان و مکان
امر فرمود ایزد رحمانهمۀ خلق را ز انس و ز جان
اهل الحاد و مرجیه ز ستیزشبههای کردهاند دست آویز
گفت یک روز نازنین خاتونکادمی زاده عاجز است و زبون
دگر ره باز پرسیدش که جان هاچگونه بر پرند از آشیان ها