گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جلایر چون تواند شاهزادهدهد شرحی چه کم چه از زیاده
تعجب ها جلایر کرد زان ریششده جویای حال آن بد اندیش
جلایر بر دعا کن ختم این عرضدعای ذات پاکش مر ترا فرض
جلایر کلک گوهرریز کن تیزنسفته لؤلؤ آور راه شه ریز
جلایر را در آن درهای مکنونتو دامن ها ز بحر فکر بیرون
جلایر رو دعا کن ختم عرض استدعای اوست چون بر جمله فرض است
چو کردی ختم بر نعت و دعاییجلایر بر حدیث دل گشایی
اگر انصاف باشد باز گویمجلایر حرف را زآغاز گویم
جلایر بر دعا کن ختم عرضتدعای اوست چون بر جمله فرضت
مخدوم مطاع مشفق مهربان من آمنت بمن نور بک الظلم و اوضح بک البهم و جعلک آیه من آیات ملکه و علامه من علامات سلطانهرقیمه کریمه رسید و اسباغ مکرمات و ایضاح مبهمات بحمدالهو نمود گشادن درهای بسته و بستن پیمان های شکسته همیشه موقوف باشارت انامل فیض شامل بوده و از بغداد تا هرات و از جیحون تا فرات کمتر آب و خاکی است که بیمن قدوم پاک شما حلاوت امن و طراوت امان نیافته باشد
عالیجاه مقرب الخاقان میرزا محمدعلی بداند که تعریف و توصیف چند که از سر عسکر ارزنه الروم در ضمن شروح مرسله نوشته بود بنظر ما رسید و اگر سرعسکر که از دولت عثمانی وکیل مصالحه است دانا و عارف و واقف است چنان نیست که وکیلی که ما از این دولت فرستاده باشیم نادان و جاهل و غافل باشد آن عالیجاه که او را به آن شدت عالم بآداب مناظره و استاد در فنون محاوره دیده و دانسته است این مطلب را نیز بداند که اگر ما پایه آن عالیجاه را در همین علوم و فنون دون پایه او می دیدیم و بهتر و برتر نمیدانستیم با وکالت مطلقه در مقابل او نمیفرستادیمدیگر آن عالیجاه نوشته است که سرعسکر بهر چه مأذون است ناطق است و از هر چه مأذون نیست ساکت و ما تصدیق عرض آن عالیجاه را در این باب می کنیم لکن در نظر آن عالیجاه البته هست که یرملوف با آن که اختیار نامة طالش و قراباغ را در بغل داشت چون از صدر چندان مبالغه و اصرار نشد و قایم مقام بجنگ جویی متهم و برکنار شد همین سخن را اشد بر این تحویل داد وهیچ چیز دیگر نداد و مراجعت نمود و هر نوکری که از دولتی مأمور چنین خدمتی شود رسم و قاعده این است که همین طور حرف بزند و غیر این نگوید و نکند آن عالیجاه هم باید بهمین سیاق خود را بسرعسکر بشناساند لکن در واقع و نفس الامر خود را بهر چه خیر و صلاح دولت قاهره است مأذون و مختار داند
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولیرقیمه رسید عریضه را رساندم جوابی مبارک دادند تاج تارک خواهید فرمود حیرتی دارم که قول معروف شما را به نطق مجهول خود چگونه جواب دهم
جاء الکتاب فجانی روح وریحان و راحهمما حوی نکتت البراعه و البلاعه و الفصاحه
بابی و امی فاضل فی لفظهثمن تباع له القلوب وتشتری
عرضه داشت تالان زده قدیم آه ز افشار آه از این قوم آه از آن دماینها همه سهل است آه از رقم ترجمان و فرمان تالان و محصل قاجار و دادن ناچار امان از چاقو امان از مقراض دو سر خواستند چار سر دادیم یکی فرمودند دو تا فرستادیم
مخدوم من مکتوب جاخالی منظومی است که بعد از مهاجرت مهربان انفاد ایروان شده بود البته به نظر رسیده است اولش این بود کهآه از آن دم که رفت لابد و ناچار
حبذا بخت مساعد که پس از چندین گاه پروانه التفات مخدوم مشفق مهربان مشعر بر گله های دوستانه و نصایح مشفقانه رسید و مزید اعتماد ببقای عهد مودت گردیدکلک مشکین تو هر دم که ز ما یاد کند
مخدوم معظم مکرم چیزی نخواستم که در آب و گل تو نیستکسی که یک سطر خوش شیوه و تمام بنویسد در قلمرو آذربایجان نبود چند قطعه و سرمشق شکسته و نستعلیق خواستم دو سال است بمضایقه گذشت یا مماطله اگر امدادی فرضا در کرور خوی می خواستم چه می کردید
باد آمد و بوی عنبر آوردبادام شکوفه بر سر آورد
مهربان من دیشب که بخانه آمدم خانه را صحن گلزار و کلبه را طبله عطار دیدم ضیفی مستغنی الوصف که مایة ناز و محرم راز بود گفت قاصدی وقت ظهر کاغذی سر بمهر آورده که سربسته بطاق ایوان است و گلدسته باغ رضوان گفتم انی لاجدریح یوسف لولا ان تفندون فی الفور با کمال شعف و شوقمهر از سر نامة برگرفتم
هر ملک وجودی که بخوبی بگرفتیسلطان خیالت بنشاندی بخلافت
خذا من نجدا مانا لقلبه امروز از رسیدن این کاغذ بحمدالله رفع کسالت شد و حسن و شمایل قصیده ابن خیاط جان و دل را بوجد و نشاط آورد خصوصا این بیتآغار اذا انست فی الحی انه
مررنا باکناف العقیق فاعشبت اجارع من آماقنا و مسایل یا منازل یا مناهل انسانیه طول العهد و الم البعد و دهشه الباب فی فرقه الاحباب و هل نعمن من کان اقصر عهدة ثلاثین شهرا فی ثلاثه احوالفردا که روز بیست و چهارم است از ارض اقدس حرکت خواهد شد اگر در راه ها عایقی حادث نشود چهاردهم ماه نو ان شاءالله تعالی ورود دارالخلافه است و هر چه بیشتر بسعادت حضور نزدیک میشوم بواعث شوق زیاده قوت می یابد هرگز این قدرها طول نکشیده بود که ازمطالعه مکاتیب سرکاربل مشاهده جنات تجری من تحتها الانهار بی نصیب مانم قاصدهای عالی جناب فرزند مسعود در راه بودند و پی در پی رفت و آمد می کردند و هر بار کاغذی از شما ملاحظه می شد رفع کسالت ها بعمل می آمد وگرنه هر دمم از هجرتست بیم هلاک
هر شکر کز لفظ تو برچید طبعهم بران لفظ و بیان خواهم فشاند