گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
الا یا صبا نجدمتی هجت من نجدلقدزادنی مسراک و جدا علی وجد
در باب فارس که امر و مقرر شده بود همه مرقومات شما را بنظر ولیعهد روحی فداه رساندم فرمودند ما از خود هوس و هوایی نداریم از خاک پست تریم از مور ضعیف تر زور و قوت ما همان نظر توجه و التفات حضرت شاهنشاه است پر و بال ما همان فرمایشات و دستورالعمل های ظل الله محال است که تا اقتضای رأی همایون را نفهمیم اگر صد هزار سنگ بلا بر سر ما بریزند یک کلوخ بپاداش بیندازیم ما کیستیم چیستیم چه کاره ایم دستمان کو کلوخمان کجا بود کالمیت بین یدی الغسال در زیر حکم و فرمان خدیو بی همالیم بهار وتابستان و زمستانمان یکی است پیش از عید و بعد از عید نمیدانیم هر وقت و هر طور بفرمایند که برو یا بفرست سمیعیم و سریع و هر گاه نفرمایند تسلیمیم و مطیعبندگان را بر سر خود حکم نیست نوکری یعنی چه و از خود نیک و بد داشتن و بخود خیر و شر فهمیدن چه هر چه امر شد نیک است و هر چه نهی شد بد غیر این چیزی بفهم قاصر ما نمیرسد والسلام
تصدقت شوم رقمی که از مواقع سفر و وقایع ظفر موکب منصور شرف صدور یافته بود زیارت شد نمیدانم بکدام عبارت عرض کنم که شکرانه چه بود شادیانه چه بحمدالله که رایت نصرت بهر سمت که عزیت کند هم غنیمت در غنیمت هم ظفر اندر ظفر خواهد بوداختر فرخنده تویی شاه را
ولست بسیف للملوک و انماحسامک صیف و الملوک ثلوج
خوشا وقت شوریدگان غمتاگر زخم بیند اگر مرهمت
پسرم نور بصرم من از تو غافل نیستم تو چرا از خود غافلی گشت باغ و سر راغ شیوه درویشان است نه عادت بی ریشان سیاحت امردان با رندان رسم لوندان است نه مردانهرگاه درین ایام جوانی که بهار زندگانی است دل صنوبری را بنور معرفت زنده کردی مردی والا بجهالت مردی
جاء الکتاب فجاینی روح و ریحان وراحهمما حوی نکت البلاغه والبراعه والفصاحه
شاهزاده جان فدایت شوم تصدقت گردم امان است دراین سر پیری و آخر عمر بیک پیره زنی گرفتارم بدگو بدخو بدخواه جانکاه شایسته هزار انکار و اکراهنقره اندود بنقد دغل
مخدوم مهربان من از آن زمان که رشته مراودت حضوری گسسته و شیشه شکیبایی از سنگ تفرقه و دوری شکسته اکنون مدت دو سال افزون است که نه از آن طرف بریدی و سلامی و نه از این جانب قاصدی و پیامیطایر مکاتبات را پر بسته و کلبه مراودات را دربسته
برادر با جان برابر مهربانم شروح مفصله که نوشته بودی همه رسید برادر گرامی امام و یردی میرزا و آصف الدوله و ملک الکتاب هم بعضی فقرات نوشته بودند که از ملاحظه هر یک آنها هزار بار بر مراتب حیرت و تعجب افزود تو و خدا اندک فکر کن ببین بعد از فضل خدا و وجود مبارک شاهنشاه که را غیر آن برادر در همه عالم دنیا دارم و چرا بی جهه و سبب از مثل تو برادری میگذرم چه خلاف قاعده از شما دیده ام که در تلافی آن اهانت شما و اولاد شما را بخواهم و چه وقت اولاد خود را و شما را فرق گذاشته ام که حالا بگذارمشما یک یزد دارید و من از تصدق سر پادشاه صد مثل یزد مگر حکایت داود علی نبینا و علیه السلام است که نعجه را بر روی نعاج خود بخواهم اگر باز مرا نشناخته باشی بسیار ستم است
دبیر بی نظیر عطارد شان پسحیان الدورانی وصاف الزمانی وحید الدهر فرید العصر میرزا عبدالوهاب منشی الممالک بداند که چون فرط رافت مقتضی ارقام ارقام عنایت ارتسام و کثرت عطوفت مستلزم صدور مناشر مرحمت اختتام است لهذا پروانه ملاطفت نشانه صادر میشوداز قراری که آن عالیجاه بمقرب الحضرت میرزا محمد رقعه نگاشته و برخی فقرات در آن مندرج داشته بود جلوه گر عرصه ظهور آمد که آن عالیجاه را از مراتب مکنونه سرکار کماهی آگاهی نیست و کماهو حقه استحضار بر مراحم غیرمتناهی نی نواب ما را اعتقاد آن بود که او برحسب تصفیه و تجلیه خاطر از حقایق عنایات مکنونه خبیر است و بواسطه تحلیه بفضایل و تخلیه از رذایل در عالم مکاشفه واقف مافی الضمیر آن بود که خاطر عالی علی الظاهر اصدار ارقام را که عرف آداب ظاهرپرستان است وافی نبود و در نظر انوار اکتفا بهمان اشفاق معنویه و الطاف باطنیه کافی مینمود اکنون در تحریر و تقریر دستگیر آمد که آن عالیجاه فوق الغایه از این مراتب غافل است و باقصی الغایه از آن مرحله ذاهل معلوم استکه هنوز در تیه غفلت پی سپار است ودر قید حیرت گرفتار اشفاق کامله ما درباره آن عالیجاه از غایت ظهور در حجاب مستور است و این نور کضوءالقمر و شعاع الشمس محیط نزدیک و دور
خداوندگارا مرحمت شعارا چون سابقا مصحوب آدم نواب بهمن میرزا عرض کرده بودم که حضرت ولیعهد روحی فداه خود یا معدودی سوار متعاقب ترکمانان غارتگر تشریف بردند لهذا حامل عریضه را بچاپاری روانه حضور عالی ساخته واجب دانستم که خاطر عالی رااز دو رهگذر آسوده سازماول آن که بحمدالله از اقبال روزافزون شاهنشاهی بخیر و عاقبت و فتح و نصرت برگشتند و یل اسیر اخترمه وافر آوردند سهل است سردار آنها خان ولی نام که در جنگ نواب شجاع السلطنة و رکن الدوله هر دو بود بدام انتقام افتاد از قضا همین ترکمانان در همان اوقات رستم خان چوله را اسیر کرده بود و امسال بحسن موقع اسیر همان رستم خان شد از بس اذیت بخلق خراسان رسانده بود روزیکه موکب والا وارد شد و او را داخل اسراء میآوردند زن و مرد و صغیر و کبیر از دروازه خیابان سفلی تا میدان ارک همه دور او جمع شده کم مانده بود که از هجوم عام تلف شود آن روز مثل عید نوروز بود برای مردم خراسان و خدا را شکر که ضرب و صدمه معقولی درین ایلغار بآلامان های ترکمان رسید و اسیرهای خوب بدست آمد که هر چه هیمه کش و شترچران و کاروانی برده باشند ان شاءالله تعالی بدست میآید حضرت ولیعهد روحی فداه هر یک از ملتزمین رکاب را که جزیی جلادت کرده بود بعد از مراجعت نوازش و ریزش کلی فرمودند حتی بامثال تقی گرگ که پوشاکش از پوست سگ پیس بتر بود قباهای زری اعلی و شال های کشمیری ممتاز و جبه های ماهوت زنجیره دار دادند از پول و غله هم در این قحطی و نابودی هر طور بود مضایقه نشد
فرزند نواب مستطاب فریدون میرزا مطالب چند اظهار فرمودند و جواب آنها از جانب ولیعهد روحی فداه صادر شوداولاک در باب مواجب مقرری که امیرزادگان عظام چهار هزار و پانصد تومان دارند وفریدون میرزا خرج و خدمت و زحمتش از آنها بیشتر است
خداوندگارا صاحب اقتدارا امیدوارم که جناب اقدس آلهی روز بروز بر شوکت و اقتدار و حشمت و اختیار شما بیفزاید ساحت احوال ماها همه نمونه شبستان بود رقیمه کریمه مانند شمع پرتو وصول بجمع انداخت فی الحال رونق گلستان یافتیارب این آتش که در جان من است
بحث و بدگمانی ها که نسبت بمن کرده بودید این بدگمانی از تو مرا در گمان نبود در باب کرمانشاه حق داری بیک جهه که من رفتن خودت را تنها واجب میدانستم وباضم و ضمیمه غلط و خودت خلاف این را صلاح میدانستی اما حق نداری باین جهه که ذهنی شما شده یقین دانسته اید میرزا موسی خان را میخواهم آنجا بفرستم منشا خیالاتی که درباره من کنید اعم از کاغذ نوشتن بدارالخلافه در منزل علی آباد با افساد در کار نواب طهماسب میرزا و اصرار در باب محمدحسین میرزا همه از آن رهگذر است و اینجا شما خبط کرده اند نه من چرا که شاهنشاه و نایب السلطنة روحی فداه نه باستحقاق بل برعایت حقوق پدرم و حرمت جدم صلوات الله علیه قایم مقامی این دولت را بمن و وزارت ولیعهد را به برادرم مرحمت فرموده اند از این دو منصب بالاتر منصبی برای ما دو نفر ممکن ومقدور نیست اگر من مرد دنیا باشم این پایه و منصب را از دست نمیدهم مگر بقطع حلقوم و هرگز عوض نمیکنم این وزارت را بر وزارت کل شاهزادگان و امیرزادگانشاهنشاه ملفوفه مفصل بسرافرازی من مشعر بر تکلیف برادرم بهمین شغل کرمانشاه و قلمرو صادر فرمود در همدان رسید خط معتمد بود بالفعل حاضر است نایب السلطان چندین بار فرمایش و اصرار کرد خصوصا در همان منزل علی آباد نواب طهماسب میرزا بواسطه و بی واسطه ابرام ها فرمود که همان میرزا رحیم مستحضر است اهل ولایت هم منکر نبودند شما هم اگر من مایل میشدم خلاف نمیکردید مع هذه المراتب بدو جهه قبول نکردم تجافی واعراض کردم اول بهمان دلیل که منصب میرزا موسی خان خودش از همه وزارت ها بهتر بود ثانی آن که میرزا موسی خان خودش دخیل این کارها نمیشود براه خدا افتاده است مثل من خسرالدنیا والآخره نیست با وجود آن احوال اینطور کارها از او ساخته نخواهد شد جز در خدمت نایب السلطنة هیچ جا نوکری نمیتواند بکند این جانان حلالی بقدر کفاف بحمدالله دارد عمری برفاه میگذراند دنیاش از همه کس بهتر است آخرتش از ماها همه خوب تر منصبش از عالمی بالاتر حرمتش هم از هیچ کس در ایران کمتر نیست بی عقل آدمی نیست خود را بجنجال نمیاندازد زحمت را براحت بالایی را بزیردستی سودا نخواهد کردتا سایه نایب السلطنة روحی فداه بر سر من است هر کس وزیر کرمانشاه باشد بهتر از برادر با من رفتار خواهد کرد پارسال که من میرزا موسی خان را راضی شدم بکرمانشان رفع خدا عالم است که بندگان آصف الدوله میخواستند خودم را حکما بفرستند من او را چندگاهه سپر وجود خود کردم تا نایب السلطنة از ایروان مراجعت کند از نواب نایب السلطنة روحی فداه شاهدی عادل تر در این باب نیست همین کاغذ هم بنظر مبارکش رسیده هرگاه طالب بودم که برادرم کرمانشاه برود در همان منزل علی آباد قبول میکردم و میرفت چه لازم بود که بدارالخلافه بنویسم از برای خدا کار و بار خودت را درست متوجه باش حواس خودت را باین افسانه ها پریشان مکن یقین بدان هرگاه من مالی یا منصبی یا ملکی از شما باشد و طالب شوم فورا بخودت میگویم نمیتوانی ندهی یا خود را احمق از من بدانی چه لازم بنایب السلطنة عرض کنم که آقای من و شماست تا چه رسد بدارالخلافه که هنوز با بنده و شما این طور محرمیت ها گمان ندارم باشد والسلام
فدایت شوم میرزا محمد حسین که آمد همه خبرهاش خوب بود و ورود و شهودش بسیار مستحسن و مرغوب اما از یک جهه خاطر پیر غلام قدیمی را زایدالوصف خسته و آزرده داشت پس از مرگ جوانان گل مماناددر این حادثه بحدی شکسته دل و پریشان حواس میباشم که بشرح و بیان نمیگنجد و هر چند چندین عوض و بدل از همین دودمان مسعود همانجا آماده و موجود هست لکن ماء لاکصدا و مرعی لاکسعدان و فتی لاکمالک چرا که آن وضع اتصال از کجا بحضرت ملک خصال شاهزاده بی همال خواهد بود حق این است که تکلیف صبر و شکیب در این مصیبت مالایطاق است اما بمرور روزگار عاقب کار بصبوری و شکیبایی خواهد کشید
مخدوم مشفق مهربان برای اسباب قورخانه بعضی معطلی ها در خراسان هست که باز باید از تبریز حرسه الله العزیز انجام گیرد حضرت ولیعهد روحی فداه تفصیل آن را از باقر سلطان و البرز گرفتند و در جوف این عریضه خدمت عالی فرستادمدیگر دانسته باشید که بعد از مرخصی افواج قاهره سپاه چو شیری که چنگال و دندان ندارد اینجا مانده ایم نواب خسرو میرزا بتحصیل ناب و مخلب آمده بسبب گرفتاری شما در طارم ومشغولی سرتیب بمهمات حریر بسیار اضطراب دارم که مبادا جواز برسد و جوها برسند و سپاه نرسد و بوقت کار نرسیم
مخدوم بنده مولای من رقعه خط شریف را زیارت کردم مرا به سیر صفا و گلگشت باغ و صحرا دعوت فرموده بودید جزای خیر بادت لطف فرمودی کرم کردی ولیکن الفت پیران آشفته را با جوانان آلفته بعینها صحبت سنگ و سبو است و حکایت بلبل و زاغ و دیوار باغبلی سزاوار حالت شما آن است که با جوانی چون خود شوخ و شنگ و اجلاف و قشنگ دلجوی و حریف خوش خوی و ظریف به دیگران مگذارید باغ و صحرا را نه با پیری پوسیده و شیخی افسرده و شاخی پژمرده و دلی غم دیده و جانی محنت رسیده که صحبتش سوهان روح است و بدنش از عهد نوح
ای فراق تو یار دیرینه کاغذت رسید ز خواندنش دل من یافت لذتی که فلک نغوذ بالله اگر فکر انتقام کند لفظ چلی را دیدم که بتشدید تمام نوشته بودی بر فوت عهد شباب تأسف خوردم و گفتم سبحان اللهگفتیم که ما و او بهم پیر شویم
صاحبا قبلة گاها رقیمجات کریمه در اسعد اوقات رسید و کاغذی که در باب طغیان سربازان لازم بود بسرهنگ نوشته شد اگر سرهنگ با فرهنگ است فتاح علیم است معلوم است که خلاف حکم شما و التماس ما نخواهد شد والا ان شاءالله تعالی ندامت با بدان است نه طایفه بخردان همچنان که کافی کوفی از راه کم عقلی و بی خردی گول اشتباه اسمی را خورده و از قراجه داغ بایروان رفته نمیفهمد که لایستوی البحران هذا عذب فرات سایغ شرابه و هذا ملح اجاج هر دو سردارند اما این کجا و آن کجا والسلام
صاحبا نه ملکا هم نه چرا ز آن که ترامدحت از وصف برون است نه جای لقب است
به روزگار عزیزان که روزگار عزیزحرام باشد بی دوستان بسر بردن
به صد دفتر نشاید گفت شرح درد مشتاقیبا لب دمساز خود گر جفتمی
مخدوما مطاعا مشفقا مهربانا رقیمه کریمه در اسعد اوقات رسید و مضامین مرقومه را که ارق من الوهم وانفذ من الفهم و امضی من السهم بود همه را بعرض اشرف والا رسانیده کما انرل من السمایو حی الارض بعد موتها عالمی را از پژمردگی و افسردگی برآورد بل از ورطه فنا بعالم بقا باز رساندنفخ صور است صریر قلمت