گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به خلوت بهل شیخ دل مرده راکه دوزخ بهشت است افسرده را
پس از اجل به که روشن شود نکویی ماگر استخوان ننماید سفید رویی ما
ای بی تو از خون بسته گل مژگان من بر خارهاخار است دور از روی تو در چشم من گلزارها
کسی راه معروف کرخی بجستکه بنهاد معروفی از سر نخست
هوای دیدنت ای ترک تند خوست مرانگاه کن که هلاک خود آرزوست مرا
به هم متاب دگر سنبل پریشان رایکی مساز به قتلم دو نا مسلمان را
زلف چو مار او کشد در دهن بلا مراچون نروم که مو کشان می کشد اژدها مرا
کس نبودش خبر از زشتی و زیبایی ماآتش دل علم افروخت به رسوایی ما
این حسن و ملاحت نگر آن کان نمک راکاتش زده در رشته جان شمع فلک را
دل اگر زغم خروشد چه غم از خروش اوراکه فغان دردمندان نرسد بگوش اورا
پیش تو دیده گر نبود غرق خون مراخون می چکد زدیده و دل در درون مرا
اگرچه از رخ خود چشم بسته یی ما رانهان ز چشمی و در دل نشسته یی ما را
اگر تو وصل نبخشی چه چاره سوخته رابه آفتاب چه نسبت ستاره سوخته را
چون شمع اگرچه آنمه مهرش گداخت ما رابرق چراغ حسنش جان تازه ساخت ما را
طمع برد شوخی به صاحبدلینبود آن زمان در میان حاصلی
پیش از آن کین گرد هستی سر زند از خاک مابا رخ خوبت نظر می باخت چشم پاک ما
در گریبان ریز ساغر زاهد سالوس راتا بسوزد ز آتش می خرقه ناموس را
زشت است کان نکورو از حد برد جفا راگر بد نیاید او را طاقت نماند ما را
چون تو گویی سخن این دلشده را گوش کجادل کجا عقل کجا فهم کجا هوش کجا
نقشبندی که کسان عاشق و مستند او راگو چنین ساز بتی تا بپرستند او را
نیست آن در که ز گوش آمده تا دوش ترامی چکد آب لطافت زبنا گوش ترا
باز چون شمع سحر رشته جان سوخت مرامرده بودم دگر آن شمع بر افروخت مرا
ز فتراک سوار من چه معراجی است آهو راسر آن آهویی گردم که قربان می شود او را
چون به زنجیر محبت بسته یی پای مراعفو باید کردنت دیوانگی های مرا