گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عاقل سپر زخم زبان گوش گران یافتگر عقل بود این سپر از پنبه توان یافت
آن صید پیشه فکر مدارا نکرده استگر سربریده رشته ز پا وانکرده است
دل بزیب و زینت دوران هنرپرور نبستغیر نقش بوریا بر خویشتن زیور نبست
دل یوسف نژادان یوسف چاه زنخدانتگریبان چاک می روید گل از شوق گریبانت
در کلبه ما تا بکمر موج شرابستتا ساغر تبخاله ما پر می نابست
چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشتداغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت
آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشتصلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت
دل دامن مجاورت چشم تر گرفتبا طفل اشک صحبت دیوانه درگرفت
راحتی دارم که با سودای عشقم کار نیستور جگر سوزی ندارم چشمم آتشبار نیست
نوفل ز چنین عتاب دلکششد نرم چنانکه موم از آتش
فراق همنفسان جان بیقرارم سوختگیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت
ناله می آید بکویت راه چندان دور نیستگر تو هم گاهی کنی یاد اسیران دور نیست
چشم پوشیدن ز نیک و بد چراغ دیده استروشنی دل را ز نور دیده ها پوشیده است
دجله اشک از بهار شوق طغیان کرده استرازهای سینه را خاشاک طوفان کرده است
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفتاز یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت
کردست تیغت از سر خصم ابتدای فتحاینست ابتدا چه بود انتهای فتح
گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببنداینچنین مگذار ما را یا رها کن یا ببند
هر کس بتو دلربا نشیندبسیار ز خود جدا نشیند
از هجوم خط دلی باطره پرفن نماندمور چندان شد که آخر دانه در خرمن نماند
زآن همه صبر و سکون در دل کف خوناب ماندکاروان ما بجای آتش از وی آب ماند
مجنون چو شنید بوی آزرمکرد از سر کین کمیت را گرم
مرا همیشه مربی چو طالع دون بودترقی ام چه عجب گر چو شمع وارون بود
بوقت گرسنگی نفس دون گدایی کردچو یافت یک لب نای دعوی خدایی کرد
طره ات گر ز دلم صبر چنین خواهد بردگریه ام شکوه زلف تو به چین خواهد برد