گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسدبه من آخر چه ازین عالم ایجاد رسد
اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کندبه گوش حلقه ام از حلقه های دام کند
چشم عارف جز چراغ کلفت از دنیا ندیدعزم بالا کرد چون از گرد پیش پا ندید
از هستی من تو چون نام و نشان بردپی بر سر شوریده من داغ چسان برد
بخت بد جایی که پای کینه محکم می کندسنگ باران گشت راحت را ز شبنم می کند
شبگیر که چرخ لاجوردیآراست کبودیی به زردی
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان داردهما گر سایه ای دارد برای استخوان دارد
گر همتم کناره ز دنیا نمی کندتقلید گوشه گیری عنقا نمی کند
خلق را دیدی دگر خواری چرا باید کشیدپای در دامان و دست از مدعا باید کشید
هنرم را ثمری چرخ جفا کار نداددیده قدرشناسی بخریدار نداد
دست خشک بخت من هر جا که تخم افکن شودوقت حاصل چون شود خاکسترش خرمن شود
کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا داردکه از خورشید رویت در برابر رونما دارد
ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیردعرق از عارض او رنگ شرر می گیرد
رود آرام ز عمری که بهجران گذردکاروان در ره ناامن شتابان گذرد
دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشداز روی میل خار مغیلان بپا کشد
بحال بد دل از چشم تر افتادسیه گردد چو در آب اخگر افتاد
چون نور چراغ آسمان گرداز پرده صبح سر به در کرد
وداع ناشده دل حال صبر در هم دیدعنان گسستگی گریه دمادم دید
شب که جوش گریه من مایه سیلاب بودبخت بد را آب می برد و همان در خواب بود
خوبان که روی بر من بیدل نهاده انددام از پی شکاری بسمل نهاده اند
در زنگبار خاطر من کار می کندهر صیقلی که آینه را تار می کند
به جز سکوت ز روشندلان نمی آیدزبان شعله به کار بیان نمی آید
مرغ دلم که خانه خرابی بجان خریدبهر شکون ز سیل خس آشیان خرید
بملک عشق دل شادمان نمی ماندگل شکفته درین گلستان نمی ماند