گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوستما را چه اختیار بود از اوست
در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیستگر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست
به عهد یوسف من کز فرشته افزون استکسی حکایت لیلی کند که مجنون است
نور دو چشم کز برم بریده رفته استهیچ نمی رود زدل گرچه زدیده رفته است
چو سوختم از عشق و شستم از جان دستهنوز گریه نمی داردم ز دامان دست
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوستکم شادیست این که دل من غمین ازوست
گویم سیاه بختی ام از دود آه کیستچون خود ستاره سوخته باشم گناه کیست
گرچه حسن همه کس آفت اهل نظرستحسن خورشید مرا جذبه مهری دگرست
نیازمند ترا رسم خود پسندی نیستطریق اهل دلان غیر دردمندی نیست
باز از سر زلف دل آشفته خبر یافتهر رشته مقصود که گم کرد دگر یافت
ز ویرانه عارفی ژنده پوشیکی را نباح سگ آمد به گوش
بسکه به دل می زنم سنگ که دلدار رفتکار دل از دست شد دست هم از کار رفت
تاخریدار تو شد گل آبرو صدجا فروختهرکه یوسف میخرد نتاوند استغنا فروخت
عاشق مجنونم و صحرای غم جای من استگر بمیرم دورازو کس را چه پروای من است
گمره عشقم و نبود به من مست گرفتکه چنین می بردم او که مرا دست گرفت
وقت طرب ایام گل و موسم کشت استمیخانه ما در همه ایام بهشت است
جز از وصال تو با کس سر وصولم نیستبه جز قبول تو هیچ از جهان قبولم نیست
من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوستهرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست
لوح خاک ما به خون نقش از دل صد چاک ماستعاشقان را تخته تعلیم لوح خاک ماست
شمعی که گرم خشم تر از برق لامع استگر عالمی به جور بسوزد چه مانع است
در بت پرستی قبله ام چون آن بت روحانی استدر سجده شکر حقم کاین دولتم ارزانی است
گروهی برآنند از اهل سخنکه حاتم اصم بود باور مکن
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیستخورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام استکار دل صد خسته به یک غمزه تمام است