گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام استکار دل صد خسته به یک غمزه تمام است
تا نقش نعل اسبت محراب اهل دین استعشاق را سجودی در هر گل زمین است
دل اهل نظر از نرگس شهلا با تستنظری جانب ما کن که نظرها باتست
تا ابد عاشق حسن توام از روز الستاز ازل تا به ابد عشق من و حسن تو هست
حسنت نمک آمیز و لبت نیز چنین استکان نمکی هر چه تو داری نمکین است
ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیستحیف است که یاری چو ترا هیچ وفا نیست
زان در پی یارم که عنانم به کف اوستبر من چه گناه است کشش از طرف اوست
امروز در لطف به روی همه بازستکان نرگس سرمست به سوی همه بازست
جان بخشی ای که با لب لعل تو ای پری استچون چشمه حیات ز پاکیزه گوهری است
عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شب خیز بود
به عقل در ره عشق تو خانه نتوان ساختکه هرچه عقل بنا کرد عشق ویران ساخت
زهی ملاحت و خوبی که با تو محبوب استکه خشم و ناز و وفا هرچه می کنی خوب است
ای نخل آرزو لب لعلت طبیب کیستپرورده یی عجب رطبی تا نصیب کیست
گر بدامن گردی از آن رهگذر می بایدتدامنی از دامن گل پاک تر می بایدت
آن شاخ گل که رونق سرو و سمن ازوستصد دل چو لاله غرقه به خون در کفن ازوست
از نرگس توام نظری ای پسر بس استچشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است
هر که در عشق بتان بی درد زیستدر ره دنیا و دین نامرد زیست
زبخت بد جگرم از جفای اوریش استبلای بخت بدم از جفای او بیش است
شاهباز عشق سیری کرد بر بالا و پستهر دو عالم گشت و آخر بر سر مجنون نشست
آنچه غم تو کرد اگر بازرسم به دیدنتفرق من است و پای تو دست من است و دامنت
یکی را چو سعدی دلی ساده بودکه با ساده رویی در افتاده بود
هر کو ندید خواب و نداند که خورد چیستداند چو من که عشق چه چیزست و درد چیست
گرچه در غارت جان است دو چشم سیهتسر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت
تا نمردیم دل از درد تو بهبود نداشتتا ندادیم به سودای تو جان سود نداشت