گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هفتاد سال شد که دل من در آتش استمی سوزد و هنوز بدین سوختن خوش است
شمع من هرکس که پیشت جان نسوزد مرد نیستعشق و سرمستی با اشک گرم و آه سرد نیست
در کوی تو از دست رقیبان گذرم نیستورهم گذرم هست مجال نظرم نیست
نمود چاک گریبان تنت که نسترن استتو یوسفی و گواه تو چاک پیرهن است
در کوی تو خون دل ما پاک فرو رفتبس خون شهیدان که درین خاک فرو رفت
گر شد سر ما خاک ره دوست چه باک استای خاک بر آنسر که درین راه نه خاک است
تو گر خرام کنی سرو یا صنوبر چیسترخت چو جلوه کند آفتاب خاور چیست
شنیدم که لقمان سیه فام بودنه تن پرور و نازک اندام بود
عشق جانان راحت جان من بیچاره استآتش دوزخ بهشت مرغ آتشخواره است
گرچه لب تشنه ز غم عاشق دلسوخته استسینه چون غم به صد چاک و دهان دوخته است
هرجا که بود یار و سرور استغایب مشو از وی اگرت میل حضور است
ز قامت تو چگویم که فتنها برخاستقیامت است که در روزگار ما برخاست
لاف صاحب نظری از دل هشیار خوش استچشم بیدار فراوان دل بیدار خوش است
مصر شرف از حسن ادب یوسف جان یافتدولت بعبث جان برادر نتوان یافت
عاشقم بر آن بت و دل خون که از اندیشه استکز پس هفتاد سالم بت پرستی پیشه است
ز بس کز سست پیوندی گهش صلحست و گه جنگ استمرا از قطع وصل او گره ها در دل تنگ است
سوخت صدجان سرو من تا حسن او بالا گرفتبرق حسن او نگویی بر من تنها گرفت
ببین که کار من از غم چه سخت افتادستکه دل ز دیده برون لخت لخت افتادست
شنیدم که در دشت صنعا جنیدسگی دید برکنده دندان صید
گر زخم عشق بر دل مردم جراحت استمارا ز زخم تیر بتان چشم راحت است
آنی که فتنها همه از یک نگاه تستعالم خراب کرده چشم سیاه تست
دوستان خواب اجل بی وصل یارم آرزوستبیقرارم دور ازو یکدم قرارم آرزوست
تا چند باشد این غم پنهان که با من استتا کی بلای تن کشد این جان که با من است
مست شد صوفی و جنگش بر سر پیمانه استخانقه بر هم زد اکنون نوبت میخانه است