گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ساقی خبرت نیست که ایام بهارستاین بیخبری مژده صد بوس و کنارست
چون ننالم که خزان گشت گلستان سخنرفت در موسم گل رونق بستان سخن
باد نوروزی ببستان مژده ها آورده استبلبلان را مایه برگ و نوا آورده است
اولین شخص گفت با بهرامکای شده دشمن تو دشمن کام
ای عشق تو آتش زده در خرمن جان هاوز سوز غمت سوخته دل ها و روان ها
یا غایة المقاصد یا منتهی المنییا اجمل المجامل یا اکمل الوری
ای ماه برون آمده از مشرق بطحاتابان ز رخت شعشعه نور تجلی
از خود فنا نگشته نیابی بحق بقافانی شدن ز خویش بود حال اولیا
وقت نماز ز عشق شنیدم عجب نداقد اذن المویذن حیوا علی الفنا
برابر طور عشق ای دل ببین نور تجلی راکه تا بیخود شوی از خود بدانی طور و موسی را
اگر از چهره ذاتش برافتد برده اسماز تاب پرتو حسنش فنا گردد همه اشیا
تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبایافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا
عاشق و رند و بیخودم تن تللا تلا تلامست شراب سرمدم تن تللا تلا تلا
چون زمین از گلیم گرد آلودسایه گل بر آفتاب اندود
پیش از بنای دیر جهان دیر سال هابا دوست بوده ایم به انواع حال ها
می نماید هر زمان حسن دگر دلدار ماتا نباشد جز طلبکاری بعالم کار ما
گر وصال دوست میخواهی دلااز مقام کفر و ایمان برتر آ
در باز شد ز میکده ناموس و نام راساقی صلای باده بگو خاص و عام را
بهوای روی جانان دل و جان ماست شیداز خیال زلف مشکین بسرم هزار سودا
ای دوست نقاب زلف بگشابی پرده بما جمال بنما
تا جان مرا شد بغم عشق تولاکردم ز قرار و خرد و صبر تبرا
ما می پرست یار و جهان می پرست مامامست عشق و کون ومکان بوده مست ما
کونین قطره ایست ز دریای ذات ماافهام قاصرند ز کنه صفات ما
ای شاهبازکبریا زین ظلمت آباد هوابرکش مرا سوی علا تا باز بینم آن لقا