گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چیست عالم جلوه گاه حسن دوستجلوه در عالم چه باشد جمله اوست
دلم ز شوق رخت بی سرو سامان استجان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفتبا روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت
با روی تو از جنت اعلی نتوان گفتبا قد تو از قامت طوبی نتوان گفت
یار ماباماست از ماکی جداستمایی ما پرده ادبار ماست
بنمود حسن دوست ز ما آنچنانکه هستآمد عیان بصورت ما هر نهان که هست
از مطرب جمال تو آفاق پر صداستعالم زساز عشق چه گویم چه بانو است
چه یارست و چه جان دلنوازستچه حسنست و چه عشوه این چه نازست
صیت جمال روی تو عالم فروگرفتحسنت جهان گرفت و بوجه نکو گرفت
در مقام لی مع الله سیر نیستوحدت محض است اینجا غیر نیست
جان طالب جمال دلفروز یار ماستغافل که یار ما همه دم در کنار ماست
بما پیداست حسن طلعت ذاتصفات و ذات را ماییم مرآت
معشوق باز و رندم و قلاش و می پرستدارم بعشق دوست فراغت زهر چه هست
تعالی الله رویست و جمالستچه انوار تجلی و چه حالست
عشق ورزی مذهب ودین منستمی پرستی رسم و آیین منست
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده استجان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است
خواهی که دیده باز کنی بر جمال دوستبیرون کن از درون دلت هرچه غیر اوست
جهان از پرتو روی تو پیداستجمالت از همه عالم هویداست
از آفتاب روی تو عالم پر از ضیاستهر ذره را ز مهر جمال تو صد صفاست
مرادم وصل یار نازنین استدلم را وایه از جانان همین است
روز فراق اگر ز قیامت علامت استروزی که یار روی نماید قیامت است
هرکه از سر عشق آگاهستمحرم عاشقان درگاهست
هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایتنه عشق مرا هست نهایت نه بدایت
ذرات کون پرتو خورشید مطلق استدر بحر عشق جمله جهان همچو زورق است