گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل دیوانه تاکی بیخودیها کردنتبرسرم پیوسته طعن نیک و بد آوردنت
ای طلعت تو مطلع انوار سعاداتخورشید جمال تو عیان از همه ذرات
عالم چو نقش موج ببحر وجود اوستبود همه جهان بحقیقت نمود اوست
ای صنم سمن بران دست منست و دامنتمونس جان بیدلان دست منست و دامنت
اسرار یقین را بگمانی شده باحثکی کشف شود علم لدنی بمباحث
دوستانم باز خواهد گشت یارم الغیاثمن ز دستش چاره جز مردن ندارم الغیاث
این حیله سازی فلک کینه دار هیچوین مکر دور دایره بی مدار هیچ
جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاجدایما سودای عشق اوست زانم در مزاج
گر نداند درد عشق دوست را عاشق فلاحکی امید وصل او گردد مقارن با نجاح
با درد عشق جانان درمان چه کار داردبا بی سران سودا سامان چه کار دارد
از شاهد و می گر خبری هست بگوییدچون باده پرستی هنری هست بگویید
دوشم از میخانه پیر میکده آواز دادگفت ای طالب درآ تا بهره یابی از رشاد
زان پیشتر که دور جهان را مدار بوداز شوق روی دوست دلم بیقرار بود
از قید غم جهان شد آزادهر کو دل و جان بعشق او داد
ساقی چه شد که جمله جهان می پرست شداین خود چه باده بود که ذرات مست شد
جانم اسیر دام سر زلف یار شددل در هوای حسن رخش بیقرار شد
بیا که یار ز رخسار پرده را بگشودبیا که هر چه نهان بود آشکار نمود
دل ما وایه روی تو داردبجان سودای هر موی تو دارد
ره روانی که راه حق پوینداز خدا جز خدا نمی جویند
عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کندمعشوقش از خودی خود او را خودی کند
زهی جمال و ملاحت که یار ما داردهزار عشوه و ناز و کرشمه ها دارد
جان ما بربست رخت و سوی جانان می روداز می شوق جمالش مست و حیران می رود
چون سوز عشقت پایان نداردزان درد عاشق درمان ندارد
چو حسن روی او جلوه گری کردز فکر دین و دل ما را بری کرد