گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای ز خورشید جمالت گشته روشن کایناتوی ز مهر ماه رویت چرخ و انجم بی ثبات
تا بعشق تو جان گرفتارستدل از این درد و غم جگرخوارست
عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرستبا غم معشوق هردم قبل و قالی دیگرست
هرکه عاشق نیست مرد کار نیستبوالهوس را بر دراو بار نیست
آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیستپرده ناموس رندان میدرد پیداست کیست
زاد راه عاشقان سوز و نیاز و زاریستکار عالم جز غم عشقت همه بیکاریست
با غم معشوق ما را کارهاستاز جفای عشق بردل بارهاست
صورت یاربخواب امد و در گوشم گفتکه بخفتن نتوان در معانی را سفت
دو عالم غرق انوار تجلی استهمه ذرات بیخود همچو موسیست
گشت تابان مهر ذاتش از صفاتوز صفاتش گشت روشن کاینات
پیش عارف که ز آفات طریق اگاهستدیدن علم و عمل هر دو حجاب راهست
هرکه او پیوسته با یاد خداستلطف حق در شان وی بی منتهاست
از شوق رخت در همه جا غلغله هستاز زلف توبرجان جهان سلسله هست
جمله عالم رو بما دارند و مارا روبدوستوربمعنی روشناسی جمله رو خودروی اوست
دل را بجمال رخ تو مهر تولاستجان را همه دم دولت وصل تو تمناست
هر دل که از کدورت طبع و هوا برستبیند عیان جمال رخت هر کجا که هست
بختم مدد نداد که بینم وصال دوستای کاشکی ز دور به بینم جمال دوست
ای برده سبق از همه خوبان به ملاحتدر حسن ربودی زبتان گوی لطافت
دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاستبی سوز و درد جان کسی در جهان کجاست
ای بیخبر از حالت رندان خراباتزین می نچشیدی که شدی سوی مناجات
تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفتآتش به جان جمله ذرات درگرفت
تا که خورشید جمالت بجهان تابان گشتاز شعاعش همه ذرات مه تابان گشت
درد بی درمان بعالم دردماستکانچنان سرو روان از ما جداست
مانیستیم و هستی ما هستی خداستهستی به نیستی نه قرین است نه جداست