گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چه گفت آن خداوند تنزیل وحیخداوند امر و خداوند نهی
پژوهنده نامه باستانکه از مرزبانان زند داستان
بپوشید تن را به چرم پلنگکه جوشن نبد آنگه آمین جنگ
جهان سر به سر خون فشان است و بسنماند بد و نیک بر هیچ کس
بگشت از برش چرخ سالی چهلپر از هوش مغز و پر از داد دل
زمانه ندادش زمانی درنگشد آن روز هوشنگ و آن فرهنگ
کمربسته با فر شاهنشهیجهان سر به سر گشته او را رهی
یکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذار
چه باید پدر را پسر چون تو بودیکی پندت از من بباید شنود
چو ضحاک برتخت شد شهریاربرو سالیان انجمن شد هزار
در ایوان شاهی شب تیره بازبه خواب اندرون بود با ارنواز
ببالید برسان سرو سهیهمی تافت زو فر شاهنشهی
کنم ابتدا از خداوند یادکه هر مشکلی را بود او گشاد
به باغی یکی روز در پای سروشنیدم چنین داستان از تذرو
چو سام از فراز سمند سیاهچو بر تیره گون شب فروزنده ماه
چنان تا به گاه سپیده براندکه مه در رکابش پیاده بماند
روان گشته با آن پریچهره ماهتماشاکنان اندر آن بارگاه
به گوشش فرو گفت فرخ سروشکه از دست دادی دل و عقل و هوش
به ناکام بر پشت جرمه نشستبه خون جگر شست از خویش دست
چو خورشید سر بر زد از کوهسارپدید آمد از دور جمعی سوار
زبان برگشودند کای نامدارعنان دل خویش را گوش دار
چو آگه نه اید از دل ریش منمرانید ازین سان سخن پیش من
جدا شد ازیشان یل صف پناهبرآمد به یک ره خروش از سپاه
قضا را که قلواد در پیش بودز موییدن سام دل ریش بود