گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سر بادبان چون شد اندر هواروان گشت زورق به راه ختا
ز دل آنچنان آتشی برفروختکه مر ماهیان را برو دل بسوخت
برآورد یک تیر گرشاسپینوشته بر آن نام شیداسپی
چو سام نریمان چنان حال دیدبرآورد سر بر سما بنگرید
یکی نعره زد سام اندر یلیکه لرزید آن آب از پر دلی
درآمد یکی دیو نر زشت نامدر آن روی دریا به ضرب تمام
یکی نعره زد سام گرد آن زمانکه ای نامداران زابل ستان
بیا ساقی آن می نشان ده مرااز آن داروی بی هشان ده مرا
بگفت و همان دم به جا برنشستکه در آب او را کند زود پست
بگفتش که این زخم ها مردنینباشد بگفتا شنو ای دنی
فرستاد یک گرد اندر زمانبه نزدیک فغفور روشن روان
سراینده نامه دلگشایچنین گفت از آن گرد رزم آزمای
نهفته رخ خود به زیر نقابز عشوه گری نرگسش همچو آب
چنین داد دهقان شیرین کلامز فغفورشاه و ز فرخنده سام
شه چین چو آن سرکشان را بدیدرخش شد از اندوه چون شنبلید
تکش خان جنگی شه تاشکنکه چون او نبد در جهان رزمزن
شه چین چو از گفتش آگاه شدبدو روز گفتی که کوتاه شد
تمرتاش خواندی ورا به روندچو راندی به نخجیر اسب سمند
بیا ساقی از سر بنه خواب رامی ناب ده عاشق ناب را
تمرتاش با وی نشد هیچ رامببردش همانگه به نزدیک سام
یکی داستان از قمررخ شنوبیفزایدت عقل و دین نو به نو
چو از راز او گشت آگاه سامبرآورد شمشیر کین از نیام
وز آن سو جهان پهل شیر نرسوی لشکر خویش شد ره سپر
سخن بشنو اکنون یکی گوش داربه نیک اختری زین سپس هوش دار