گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به تسلیم جنی چنین گفت سامز پیکار طلاج گسترده دام
بیا ساقی آن آب حیوان گواربه دولت سرای سکندر سپار
چو زنگی شب پیرهن چاک زدسپیداج بر صفحه خاک زد
یکی ابر بربست بر آسمانکه بد تیرباران او از کمان
براندند اسبان سراسر به تککه از گرد پوشید روی فلک
چو برخواند آن را برآشفت سختبرآورد شمشیر آن نیک بخت
از آنجا بیامد به پای حصاراز آهن یکی باره بد استوار
درین گفتگو بود سالار شاهکه ناگه زمین و زمان شد سیاه
درآمد بدان غار با تیغ جنگیکی غار بد همچو کام نهنگ
دلاور بیامد به جای نمازبنالید بر داور بی نیاز
همی راند تا شب به ناگه رسیدبه ناگه یکی آتش از دور دید
شدید بداندیش دل پر ز غمنشسته ز سام سپهبد دژم
بیا ساقی آن راح ریحان سرشتبه من ده که بر یادم آمد بهشت
نشستند و باده بیاراستندز هر سوی رامشگران خواستند
چو طلاج بشنید ازو گشت زردبدانست آن تیغ را در نبرد
به ناگاه برخاست گرد سیاهکه تاریک شد چشمه هور و ماه
سپیده بغرید عوج پلیدچنین کرد آواز سوی شدید
درآوردگه عوج را بدیدبدان گونه گفتار او را شنید
درین گفتگو بود سالار سامکه ناگه برون تاخت پس قهقهام
سفیده سفیداج زد در سپهرطلاکار گردید ازو نور مهر
چو یک پاس بگذشت از تیره شبهمه بسته بهر شبیخون دو لب
چو خورشید بنهاد بر سر کلاهبه تخت فلک باز بنشست شاه
چو لشکر شنیدند ازو این سخننجنبید یک تن از آن انجمن
بیا ساقی از خود رهاییم دهز رخشنده می روشناییم ده