گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درین گفتگو بود آن بدنژادکه دیوی درآمد به مانند باد
دگر قهرمان چاره نو گزیدقلم بر سر حرف دولت کشید
چو یک هفته قانون شاهی ببستبه هشتم سپهبد به مسند نشست
بیا ساقی آن راحت انگیز روحبده تا صبوحی کنم در صبوح
نگه کرد سام اندر آن برز کوهزمین را همی دید ازو در ستوه
به کشتی درآمد سپهدار سامچو غواص در آب کرد او مقام
همه شهر پر بود ز آواز سگبجوشید مر سام را خون و رگ
سر ماه آمد به کشتی دلیربه دریا درآمد گو شیرگیر
شگفتی دلیر است این اژدهاکه دارد سر رزم با ابرها
چو بشنید این گفته تسلیم شاهبفرمود کآیند یکسر سپاه
از آن رزم و آشوب و آن گرداردمان شمسه آمد بر آن کوهسار
غو کوس برخاست از رزمگاهجهان گشت بر چشم جادو سیاه
سپهبد چو شد سیر از جام میز مستی برافکند بر چهره خوی
چنین تا برآمد عروس سپهربرافروخت بزم فلک را به مهر
بیا ساقی از خنب دهقان پیرمیی در قدح ریز چون شهد و شیر
بگفت این و یک حمله آورد دیوسوی جاودان نعره بر زد غریو
به نزدیک دادار شد سرفراززمین را ببوسید و بردش نماز
از آن منزل آمد سوی باغ و کشتخرامید از آنجا به سوی بهشت
از آن آگهی پیش شداد شدوز آن گفته مغزش پر از باد شد
به پاسخ چنین گفت کای پاکزادکه من جبرییلم به شداد عاد
چو شاهنشه روم آمد به دربرین تیز میدان و تیغ و سپر
به ره بود چشم سپهدار سامندانست تا صبح او شد چو شام
از آن رو شدید پلید آن بدیدز کینه بجوشید بر خود شدید
چو خورشید میزان زرین گرفتکه سنجد زمین را سراسر شگفت