گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از آن رو سوی سام شد آگهیدگر پیش تسلیم با فرهی
سپیده غو نای و آواز کوسبرآمد که گردون بشد سندروس
سرای تذروان فرخنده کامبدین گونه گفتند از کار سام
سراینده مرغان بستان سرایازین گونه گشتند دستان سرای
چو بگذشت پاسی از آن تیره شبز گردش همان جانش آمد به لب
درا ای سهیل یمانی به برجبرا ای عقیق یمانی به درج
ز پیر خردمند موبدنژادشنیدم که روز دگر بامداد
برفت و بیاورد آن اژدهاشهنشه نگه کرد بر ابرها
بیا ساقی از می مرا مست کنچو می در دهی نقل بر دست کن
چنین است آیین گردان سپهرکه گاهیش کینه بود گاه مهر
بسم الله الرحمن الرحیماتفاق چنان افتاد کی چون رسالتی کی استاد امام زین الاسلام ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیری رضی الله عنه و أرضاه کرده است خواجه امام ابوعلی بن احمد العثمانی رحمه الله که از جمله شاگردان و مریدان استاد امام ابوالقاسم قدس الله روحه العزیز بود و به انواع فضل آراسته این رسالت باز پارسی نقل کرد تا فایده آن عموم باشد و هیچ صنف آدمی از آن بی بهره نباشد این نسخه پارسی به کرمان آوردند از خراسان در آن عهد کی خواجه امام اجل زاهد ابوالفتوح عبدالرحمن بن محمد النیسابوری رحمة الله علیه در کرمان بود شیخ الشیوخ احمدبن ابراهیم المعروف به پارسا رغبت کرد که او را نسختی باشد و آن نسخه که آورده بودند سقیم بود و آن را حاجت بود بتصحیح از خواجه امام ابولفتوح رحمه الله درخواستند تا در آن نظر کند و هرآنچه به اصلاح حاجت است بدان قیام نماید این نسخت هم پیش خویش خواست و در آن نظری شافی کرد و بر لفظ او رفت که این کتاب رسالة کتابی عزیز است و غوری دارد کی از همه نوع علم در این کتاب است و اگرچه این کس کی نقل باز پارسی کرده ست شخصی عزیز بود و به انواع فضل متحلی اما هم کسی بایستی کی در درجه استاد امام بودی تا در این شروع توانستی کرد و می خواست که خود باز پارسی کند و در آن باب ید بیضا نماید لکن اجل مهلت نداد و از دار فنا به جوار حق عزاسمه انتقال کرد باری تعالی او را غریق رحمت کناد و مساعی او در این مشکور گرداناد بمنه علی الجمله بر لفظ او بسیار رفته ست کی مصنف این کتاب رسالت استاد امام رضی الله عنه از جمله بزرگان وقت خویش بوده ست در علم و معاملت چنانک رجوع جمله باز وی بوده ست و به همه زبان ها از انواع اهل علم محمود بود و مقبول جمله عالم و در جمله انواع علوم که متداول است در میان خلق از فقه و کلام و اصول و معرفت حدیث و تفسیر قرآن و نحو و عربیت و نثر و نظم و غیر آن امام بود و در همه متبحر شده و تصانیف نیکو او را میسر شده و در شرق و غرب منتشر و مقتدی و امامان وقت کی بوده اند از تصانیف او فایده گرفته اند و به خواندن و دانستن آن تفاخر نموده اما حالت و سیرت او در معاملت و مجاهده و خبردادن از معرفت و رسیدن در آن به نهایت حقیقت به درجه ای بوده ست کی چشم ها بر مثل خویش ندید و بر این جمله ایمه و بزرگان روزگار در جمله بلاد متفق اند کی سید وقت خویش و دیار اسلام بوده ست و قطب سیادت و عین سعادت و استاد جماعت و مقدم اهل شریعت و حقیقت و مقصود سالکان و سر خداوند سبحانه و تعالی در میان خلق و آثار برکات انفاس او بر جمله احوال طلبه علم و سالکان راه خدای جل جلاله ظاهر شده که هرکه یک روز در پیش او زانو زده ست برای علم یا برای یافتن مقصود بزرگ طریقت و مقتدی وقت خویش شده است و از دنیا و آخرة محظوظ گشته و بر تصدیق این سخن گویند پدر خواجه امام اجل محمدبن یحیی کی یگانه وقت بود از برکات انفاس استاد امام که دعا بر پدر و اعقاب او کرده بود شیخ یحیی گفتندی و از ولایت گنجه بود و او را مجاهدة بسیار بود و حاجت خواستی که مرا می باید که قطب کی مدار عالم به وجود او باشد ببینم و این حاجت بسیار خواستی در خواب بدو نمودند که قطب در خراسان است و او را ابوالقاسم قشیری گویند بیدار شد و گفت کی این خواب است و همچنین در بند این آرزو بود به چند نوبت این خواب بدید چون متکرر شد گفت اکنون واجب شد برخاست و قصد نیشابور کرد چون آنجا رسید رباط و منزل او بپرسید و چون در رباط شد جمعی انبوه دید در سرای او عمید و قاضی و متوالیان نیشابور و جمعی رعایا و او شغل ها می گزارد و همه گوش به اشارة او نهاده این شیخ یحیی گفت دریغا سفر ضایع بود و آن خواب از جمله اضغاث احلام و بر مشقه سفر و مفارقت وطن متأسف همی بود و با خود می گفت که این مرد دنیوی است و بر پشیمانی خواست که بیرون شود چون به دهلیز رسید استاد امام رحمه الله کس فرستاد و او را بازخواند و چون جمع پراکنده شدند و او با زاویه خویش رفت این شیخ را بخواند و گفتچون به طلب ما آمده بودی چرا باز خواستی گردید و از این سفر چرا متحیر شدی چون چنین شنید بدانست و در پای استاد افتاد و استاد امام گفت نه قطب را به مصالح خلق نامزد کنند و هرچه ما در آنیم مصالح خلق است پس شیخ یحیی رحمه الله ملازمت خدمت کرد و آنجا متوطن شد و هرچه میسر شد او را و فرزندان او را اثر خدمت و برکات استاد امام است قدس الله روحه العزیز و مثل این حکایت دیگر هست اگرچه شرح مناقب و کرامات آن حبر کریم در تحت وصف نیاید لیکن از اندکی به بسیاری دلیل بود و بر آن قیاس توان کرد
بسم الله الرحمن الرحیمالحمدلله الذی تفرد بجلال ملکوته و توحد بجمال جبروته وتعزز بعلو أحدیته وتقدس بسمو صمدیته وتکبر فی ذاته عن مضارعة کل نظیر و تنزه فی صفاته عن کل تناهی و قصور له الصفات المختصة بحقه و الآیات الناطقة بأنه غیر مشبه بخلقه فسبحانه من عزیز لا حد یناله و لا عد یحتاله و لا امد یحصره و لا أحد ینصره و لا ولد یشفعه و لا عدد یجمعه و لا مکان یمسکه و لا زمان یدرکه و لا فهم یقدره و لا وهم یصوره تعالی عن أن یقال کیف هو أو أین أو اکتسب بصنعه الزین أو دفع بفعله النقص و الشین لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر و لا یغلبه حی و هو الخبیر القدیر
این رسالتی است که نبشت بنده محتاج به خدای عزوجل عبدالکریم بن هوازن القشیری به جماعة صوفیان به شهرهای اسلام اندر سنه سبع و ثلثین و اربعمایهبدانید رحمکم الله که خداوند سبحانه این طایفه را گزیدگان اولیاء خویش کرد و فضل ایشان پیدا گردانید بر جمله بندگان خویش پس از رسولان و انبیاء صلوات الله علیهم و دل های ایشان معدن رازهای خویش کرد و مخصوص گردانید ایشان را به پیدا کردن انوار خویش بر ایشان و ایشان فریادرس خلق اند و به هر جا که باشند گردش ایشان با حق بود و روشن گردانید ایشان را از تیرگی های بشریت و به درجة مشاهدة رسانید بدانچه تجلی کرد ایشان را از حقیقت یگانگی خویش و توفیق داد ایشان را به قیام آداب بندگی و حاضر گردانید به مجاری احکام خداوندی قیام کردند به گزاردن آنچه واجب بود بر ایشان به فرمان و به حقیقت رسیدند بدانچه از ایزد سبحانه تعالی بود مر ایشان را از گردانیدن و تصرف پس باخدای گشتند به صدق افتقار و بدانچه از ایشان حاصل آمد از اعمال پشت باز نگذاشتند و با احوال صافی خویش ایمن نبودند دانستند که هرچه خواست کرد و آن را که خواست از بندگان برگزید و خلق را بر وی حکم نرسد و هیچ مخلوقی را بر وی حقی واجب نیاید و ثواب او ابتداء فضل بود و عذابش حکمی بود به عدل و فرمانش قضایی جزم
بدانید رحمکم الله که پیران این طایفه بنا کردند قاعدۀ کارهای خویش بر اصلهای درست اندر توحید و نیتهای خویش نگاهداشتند از بدعت و آنچه سلف را بر آن یافتند برین گرفتند و آنچه اهل سنت بر آن بودند بر آن بیستادند از توحیدی کی اندر وی تشبیه و تعطیل نه و بشناختند آنچه حق قدیم بود و بدرست بدانستند آنچه صفت موجود بود از صفت عدم و از بهر این گفت سید این طریقت جنید رحمه الله که توحید آنست که جدا باز کنی قدیم را از محدث و محکم کردند اصل نیتهای خویش بدلیلهای آشکارا و قوی چنانکه گفت ابومحمد جریری که هرکه بر علم توحید نرسد بگوایی از گوایان او قدم وی بخزد و اندر هلاک افتد و مراد بدین آنست که هرکه ایمان بتقلید دارد و حقیقت طلب نکند و دلایل توحید نجوید از راه نجاة بیفتد و هرکه لفظ ایشان نگاه کند واندر نگرد اندر جمله و پراکندۀ سخن ایشان بیابد آنچه اعتماد کند بر آن و یقین بداند که ایشانرا اندر حاصل کردن توحید و حقیقت آن تقصیر نکرده اندو ما یاد کنیم اندرین فصل از پراکنده سخن های ایشان آنچه تعلق دارد بمسایل اصول پس یاد کنیم بر ترتیب آن آنچه در خورد و از آن محتاج بود از او اندر اعتقادها بر روی کوتاهی إن شاء الله تعالی
استاد امام رضی الله عنه گوید این فصلها دلیل کند بر بیان عقاید مشایخ این طایفه در مسایل توحید که ما یاد کردیم بر طریق ترتیب پیران طریقت چنین گفته اند در مجموعات و متفرقات و مصنفات خویش کی حق سبحانه و تعالی موجودیست قدیم و حکیم قادر و علیم قاصد و رحیم احد و باقی و صمد و او عالمست بعلم قادر بقدرت مرید بارادت سمیع بسمع بصیر ببصر متکلم بکلام حی بحیوة باقی ببقاء و او را وصفی است آنرا ید خوانند و هرچه خواهد بیافریند بر تخصیص و او را وجه است و صفتی است از صفات ذات و صفات ذات قایم بذات او است و نگویند غیر او است بلکه صفاتی است ازلی و نعوتی سرمدی و ذات او یک چیز است که با هیچ چیز نماند از آفریده ها جسم نیست و جوهر نیست و صفات و اعراض نیست اندر وهم صورة نبندد و بعقل تقدیر نتوان کرد و جهت و مکان بر وی روا نیست وقت و زمان را بروی گذر نیست و زیادة و نقصان اندر صفات او روا نیست و هییت و اندازه را بدو راه نیست و حد و نهایت او را قطع نکند محل حوادث نیست و لون بروی روا نیست و او را بمدد کس حاجت نیست مقدورها از قدرة او بیرون نیست و هیچ آفریده از حکم او رهایی نیابد و هیچ معلوم از علم او غایب نیست و نه بر آنچه کند و آنچه کرد کس را عتاب و ملامت رسد بر وی و او را نگویند کجا است و چگونه است و وجود او را ابتداء نتوان گفت تا گویند کی بود و بقاء او متناهی نیست تا توان گفت اجلش سپری شد و نتوان گفت آنچه کرد چرا کرد و علت نیست فعل او را نگویند چه چیزست که مانندی نیست یا گویند فلانی چیزست و جدا باز توانی کردن بعلامتی از اشکال و دیدار او از مقابله نه و بر مقابله نه و فعل او بمشاورة نه او را نامهای نیکوست و صفتهای بزرگ و آنچه خواهد کند آنرا که خواهد خوار کند بحکم خویش و اندر پادشاهی او هیچ چیز نرود ا لا بمراد او و هیچ چیز نبود اندر ملکش مگر بقضاء او و هرچه دانست کی بودن از بودنیها خواست کی بود و آنچه دانست که نبود از آنچه بودنش جایز بود خواست کی نبود آفریدگار کسب بندگانست اندر خیر و شر پدید آورنده آنچه هست اندر عالم از اعیان و آثار اندک و بسیار او و فرستندۀ رسولان بامتان نه از آنک بر وی واجب بود و عبادة فرمایندۀ بندگان امتان بر زبان انبیاء علیهم السلام بدان سبیل کی کس را بر وی بعتاب و ملامت راه نه و موید کنندۀ محمد علیه الصلوة والسلام بمعجزهای آشکارا و علامتهای تابنده و شکسته کرد بهانها و یقین پیدا کرد و نگاه دار جمع اسلام پس از وفات رسول صلی الله وعلیه وآله وسلم بخلیفتان او پس نگاه دار حق و ناصر او بدانچه آشکارا کرد از حجتهاء دین بر زبان اولیاء نگاه داشت امتی حنیفی را از گرد آمدن بر ضلالت و مدد باطل بریده کرد بدانچه دلیلها پیدا کرد و آنچه وعده کرد حقست از نصرت دین چنانک گفت لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکوناین فصلها اشارة کند باصل پیران بر طریق کوتاهی و توفیق بخدای است عزوجل
بیا ساقی آن می که فرخ پی استبه من ده که داروی مردم می است
بدانید رحمکم الله که مسلمانان پس از رسول صلی الله علیه وسلم نام نکردند اندر زمانۀ خویش فاضلترین ایشانرا بنام علم جز صحبت رسول صلی الله علیه وسلم از بهر آنک هیچ نام نبود فاضلتر از آنک ایشانرا اصحاب رسول صلوات الله وسلامه علیه خواندند و چون اهل عصر ثانی اندر رسیدند آنرا که با صحابه صحبت کرده بودند تابعین نام کردند و آن بزرگترین نامی دیدند پس آنک از پس ایشان آمدند أتباع التابعین خواندند پس ازین مردمان مختلف شدند و رتبتها جدا باز شد پس آنرا که ایشان خاص بودند و عنایت ایشان بکار دین بزرگ بود ایشانرا زهاد و عباد خواندند پس بدعتها ظاهر شد و دعوی کردن پیدا آمد با طریق هرکسی از هر قومی دعوی کردند کی اندر میان ما ایشان زاهدانند و خاصگان اهل سنت جدا باز شدند و آنک ایشان انفاس خویش مشغول نکردند بدون خدای عزوجل و نگاهداران دلها خویش از آیندگان غفلت بنام تصوف این نام برایشان برفت و باین نام شهره گشتند این بزرگان پیش از آنک سال بر دویست کشید از هجرة و یاد کنیم نام جماعتی از پیران این طایفه از طبقات اول تا بدین وقت متأخران از ایشان و یاد کنیم سیرتهای ایشان و سخنان ایشان که دلیل کند بر اصول ایشان و آداب ایشان ان شاء الله تعالی
و از ایشان بود ابواسحق ابراهیم بن ادهم بن منصور از شهر بلخ بود و از ابناء ملوک بود روزی بشکار بیرون آمده بود روباهی برانگیخت یا خرگوشی و بر اثر آن همی شد هاتفی آواز داد کی ترا از بهر این آفریده اند یا ترا بدین فرموده اند پس دگرباره آواز داد از قربوس زین که والله ترا از بهر این نیافریده اند و بدین نفرموده اند از اسب فرود آمد و شبانی را دید از آن پدرش جبۀ شبان فرا ستد جبۀ پشمین بود و اندر پوشید و سلاحی کی داشت فرا وی داد و اندر بادیه شد و بمکه رفت و باسفیان ثوری صحبت کرد و با فضیل عیاض بشام شد و آنجا فرمان یافت و از کسب دست خویش خوردی و دروگری و پالیزوانی یعنی بستانگری و آنچه بدین ماند و مردی را دید اندر بادیه و نام مهین حق او را بیاموخت و بدان خدایرا بخواند و خضر را دید علیه السلام گفت برادر من داود ترا نام مهین بیاموختو این از شیخ ابوعبدالرحمن السلمی رحمه الله سماع دارم که بدو رسیده بود از ثقات که ابراهیم بشار گفت که با ابراهیم ادهم صحبت کردم گفتم مرا خبر ده از ابتداء کار خویش و این حدیث بگفت و ابراهیم ادهم بزرگ بود اندر باب ورع و از وی حکایت کنند کی گفت طعام حلال خور و بر تو نه قیام شب است و نه روزۀ روز
و از ایشان بود ابوالفیض ذاالنون المصری نام او ثوبان بن ابراهیم و گویند فیض بن ابراهیم و پدرش نوبی بود و وفات او اندر سنۀ خمس و اربعین و ماء تین بود و یگانۀ زمان خویش بود اندر زبان این طایفه و علم ایشان و بورع و حال و ادب او را غمز کردند بمتوکل امیرالمؤمنین او را از مصر بیاورد و چون اندر نزدیک وی شد پندش داد متوکل بگریست و او را عزیز و مکرم بازگردانید و متوکل چنان بود کی اهل ورع را پیش او یاد کردندی بگریستی و گفتی چون اهل ورع را یاد کنید بشتابید بیاد کرد ذاالنون و ذاالنون مردی نحیف بود سرخ روی و سپید ریش نبودسعیدبن عثمان گوید از ذاالنون شنیدم گفت علامت دوستی خدای عزوجل متابعت کردن دوست خدای است محمدصلی الله علیه وسلم اندر خویها و فعلهای او و بجای آوردن امر و سنت او
و از ایشان بود ابوعلی الفضیل بن عیاض و خراسانی بود از ناحیت مرو و گویند که مولدش بسمرقند بود و بباورد بزرگ شد و وفات وی بمکه بود اندر محرم سنه سبع و ثمانین و مایهفضل بن موسی گوید که فضیل عیاری بود براه زدن میان باورد و سرخس و سبب توبه وی آن بود که بر کنیزکی عاشق بود و زیر دیوارها همی شدی بنزدیکی آن کنیزک شنید که کسی همی خواند الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله او گفت یارب گاه آمد و از آنجا بازگشت آن شب باویرانی شد و گروهی را دید آنجا از کاروانیان بعضی گفتند برویم و دیگران گفتند تا بامداد کی فضیل اندر راهست و فضیل توبه کرد و ایشانرا ایمن کرد و آمد بحرم
و از این طایفه بود ابومحفوظ معروف بن فیروز الکرخی از جملۀ پیران بزرگ بود و دعاء او مستجاب بود بغدادیانرا هر حال کی پیش آید بسر گور وی شوند و دعا کنند شفا پدیدار آید و گویند گور معروف تریاک آزموده استو او از جمله مولایان علی بن موسی الرضا علیه السلام بود وفات وی اندر سنه مأتین بود و گویند اندر سنه احدی و مأتین بود و استاد سری سقطی بود و او را گفت روزی چون ترا بخدای حاجتی باشد بمن سوگند برو ده
و از ایشان بود ابوالحسن سری بن المغلس السقطی خال جنید بود و استادش بود و شاگرد معروف کرخی بود و یگانۀ زمانۀ خویش بود اندر ورع و حالهای بزرگ از علم و توحید ابوالعباس مسروق گوید بمن رسیده است که سری سقطی اندر بازار بودی و معروف روزی همی آمد و کودکی یتیم بازو بود گفت این یتیم را جامه کن سری گفت او را جامه کردم شاد شد معروف گفت خدای دنیا بر تو دشمن کناد و ترا راحت دهاد ازین شغل کی اندرویی از دکان برخاستم و هیچ چیز نبود بر من دشمن تر از دنیا و هرچه یافتم از برکت معروف یافتمجنید گوید هرگز ندیدم کس بعبادت سری نود و هشت سالش بود و هرگز پهلویش بر بستر نرسیده بود مگر اندر علت مرگ
و از ایشان بود ابونصربشربن الحارث الحافی باصل از مرو بود و ببغداد نشستی وفاتش آنجا بود و خواهرزاده علی بن خشرم بود وفاة او اندر سنه سبع و عشرین و مأتین بود و کار او بزرگ بود و سبب توبۀ وی آن بود که اندر راه کاغذی یافت بسم الله برو نبشته و پای بر وی همی نهادند برگرفت و درمی داشت غالیه خرید و آن کاغذ را مطیب گردانید و اندر شکاف دیواری نهاد بخواب دید که هاتفی آواز داد که یا بشر نام من مطیب کردی و ما نام تو بویا کردیم اندر دنیا و آخرةاز استاد ابوعلی دقاق شنیدم رحمه الله کی گفت بشر بجایی بگذشت و مردمان گفتند این مرد شب هیچ نخسبد و اندر سه شبانروز یکبار روزه گشاید بگریست پرسیدند که چرا است این گریستن گفت هرگز شبی تا روز بیدار نبوده ام و هرگز روزی روزه نداشته ام که شب بنگشاده ام ولیکن ایزد سبحانه وتعالی اندر دل مردمان افکند زیاده از آنک بنده کند بلطف خویش با بندگان خویش پس بگفت ابتداء حال خویش چنین که ما یاد کردیم
و از ایشان بود ابوعبدالله الحارث بن اسدالمحاسبی بی همتا بود اندر زمانۀ خویش بعلم و ورع و معامله و حال و بصری بود وفات او ببغداد بود اندر سنه ثلث و اربعین و مأتینگویند هفتاد هزار درم از پدرش میراث ماند دانگی برنگرفت از بهر آنک پدرش قدری بود و اندر ورع روا نداشت آن برگرفتن و گفت روایت درست شده است از پیغمبر صلوات الله وسلامه علیه که مسلمان از کافر میراث نیابد