گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
و از ایشان بود ابوسلیمان داودبن نصیرالطایی حال او بزرگ بود یوسف همی گوید که داود طایی بیست دینار میراث یافت بیست سال همی خورداستاد ابوعلی دقاق گفت سبب توبۀ داود طایی آن بود که روزی اندر بغداد همی رفت ویرا از پیش حمید طوسی براندند باز نگریست حمید را دید داود گفت اف بر این دنیا که حمید بر تو سابق است بدان در خانه نشست و مجاهدة و عبادت بر دست گرفت
بیا ساقی آن لعل پالوده رابیاور بشوی این غم آلوده را
و از ایشان بود ابوعلی شقیق بن ابراهیم البلخی از پیران خراسان بود و او را زبانی بود اندر توکل و استاد حاتم اصم بودو سبب توبۀ وی آن بود که وی توانگرزاده بود و به تجارة بیرون شد بترکستان اندر حالت جوانی در بت خانۀ شد خادمی را دید در آن بت خانه سر و موی روی باز کرده بود و جامۀ سرخ پوشیده ارغوانی شقیق خادم را گفت تو را آفریدگاری است زنده و عالم او را پرستنده و تو بتی را میپرستی که از او نه خیر آید و نه شر گفت اگر چنین است که تو همی گویی قادر نیست کی تو را روزی دهد بشهر تو تا تو اینجا نبایستی آمد شقیق را از آن بیداری افتاد و طریق زهد پیش گرفت
و ازین طایفه بود ابویزید طیفوربن عیسی البسطامی و جدش گبری بود و مسلمان شد و ایشان سه برادر بودند آدم و طیفور و علی و همه زاهدان و عابدان بودند و ابویزید بزرگترین ایشان بود و حال وفاة وی اندر سنه احدی و ستین و مأتین بود و گویند اربع و ثلثین و مأتین بودو ابو یزید را پرسیدند که بچه یافتی این پایگاه را گفت بشکمی گرسنه و تنی برهنه
و از این طایفه بود ابومحمدسهل بن عبدالله التستری یکی بود از امامان قوم و او را در آن وقت همتا نبود اندر معاملات و ورع و صاحب کرامات بود و ذاالنون مصری را دیده بود بمکه آنگه که بحج شد وفات وی چنانک گویند اندر سنۀ ثلاث و ثمانین و مأتین بودسهل گفت من سه ساله بودم و مرا قیام شب بودی و اندر نماز خال خویش محمدبن سوار می نگریستمی و وی را قیام شب بودی و بسیار بودی که گفتی یا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری
و از ایشان بود ابوسلیمان عبدالرحمن بن عطیة الدارانی از دیهی از دیه های دمشق بود وفات او اندر سنۀ خمس عشر و مأتین بوداحمدبن ابی الحواری گوید کی از ابوسلیمان شنیدم که گفت هرکه اندر روز نیکویی کند اندر شب مکافات یابد و هرکه اندر شب نیکویی کند اندر روز مکافات یابد و هر که به صدق از شهوتی دست بدارد خدای تعالی شهوة از دلش ببرد و خدای کریمتر از آنست که از شهوتی برای او دست بداری آن دلرا دیگر باره بدان شهوة عذاب کند
و ازین طایفه بود ابوعبدالرحمن حاتم بن عنوان و گویند حاتم بن یوسف الاصم از بزرگان و پیران خراسان بود و شاگرد شقیق بود و استاد احمدبن خضرویه و گویند کر نبود ولیکن خویشتن کر ساخت و آن نام برو برفتو از استاد ابوعلی شنیدم که وقتی زنی بنزدیک وی آمد تا چیزی از وی بپرسد اتفاق چنان افتاد کی اندر آن وقت آوازی از آن زن بیامد خجل شد چون در سخن آمد حاتم گفت آواز بردار و چنان فرا نمود که وی کر است آن زن شاد شد و آن زن آن خبر شایع کرد که وی نشنود و نام اصم بر او برفت
و از ایشان بود ابوزکریا یحیی بن معاذالرازی الواعظ بی همتا بود اندربارۀ خویش و زبانی داشت اندر رجا بدان مخصوص و بسخن معرفت و به بلخ شد و آنجا بایستاد و از آنجا باز نیشابور آمد و آنجا فرمان یافت اندر شهور سنه ثمان و خمسین و مأتیناحمدبن عیسی گوید که از یحیی شنیدم گفت زاهد چون بود آنک او را ورع نبود متورع باش از آنچه ترا نیست پس زاهد شو
و ازین طایفه بود ابوحامد احمدبن خضرویه البلخی از پیران بزرگ بود از خراسان و با ابوتراب نخشبی صحبت کرده بود بنشابور آمد و ابوحفص را دید پس ببسطام شد بزیارة ابویزید و اندر فتوة بزرگ بود و ابوحفص گفت هیچ کس ندیدم بهمت بزرگتر و اندر احوال صادق تر از احمد خضرویهبایزید گوید استاد ما احمد است
و از این طایفه بود ابوالحسن احمدبن احمدبن ابی الحواری از اهل دمشق بود و صحبت سلیمان دارایی کرده بود و وفات وی اندر سنۀ ثلثین و مأتین بودجنید گوید که احمدبن الحواری شاهسپرم شاهست
و از این طایفه بود ابوحفص عمر بن سلم الحداد از دیهی بود که آنرا گوژدآباد خوانند بر دروازۀ نشابور بر راه بخارا و یکی بود از جملۀ امامان و سادات وفات وی اندر شهور سنه ست و ستین و مأتین بودو ابوحفص گوید از معصیت کفر افزاید چنانک از تب مرگ افزاید
و از ایشان بود ابوتراب عسکربن الحصین النخشبی صحبت حاتم اصم کرده بود و صحبت ابوحاتم عطار بصری و وفات وی اندر سنۀ خمس و اربعین و مأتین بودو گویند ببادیه فرمان یافت و ددگان او را بگریزیدند
بیا ساقی آن جام آیینه فامبه من ده که بر دست به جای جام
و از این طایفه بود ابومحمدعبدالله بن خبیق گوید از زهاد متصوفه بود و با یوسف اسباط صحبت کرده بود اندر اصل کوفی بود ولیکن بانطاکیه نشستیفتح گوید نخست دیدار که عبدالله خبیق را دیدم گفت یا خراسانی چهار بیش نیست چشم است و زبان و دل و هوا بچشم بجایی منگر که نشاید و بزبان چیزی مگو که خدا اندر دل تو بخلاف آن داند و دل نگاهدار از خیانة و کین بر مسلمانان و هوا نگاهدار از شر هیچ چیز را مجوی بهوا چون این چهار خصلت در تو نباشد خاکستر بر سر کن کی بدبخت شوی
و از ایشان بود ابوعلی احمدبن عاصم الانطاکی از اقران بشربن الحارث بود و سری و حارث محاسبی را دیده بود و ابوسلیمان دارانی او را جاسوس القلوب خواندی از تیزی فراست ویاحمدبن عاصم گوید کی چون صلاح دل جویی یاری خواه بنگاهداشت زبان
و ازین طایفه بود ابوسری منصوربن عمار از مرو بود از دیه دندانقان و گویند از بوشنج بود ببصره مقیم بود و از واعظان بزرگ بودمنصوربن عمار گوید هر کی از محنت دنیا جزع کند آن مصیبت با دین وی گردد
و از این طایفه بود ابوصالح حمدون بن احمدبن عمارة القصار نشابوری بود و مذهب ملامت از وی پراکنده شد بنشابور صحبة محمدبن سلم البادروسی کرده بود و صحبت ابوتراب نخشبی وفات وی اندر سنۀ احدی و سبعین و مأتین بودحمدون را پرسیدند که روا بود مرد را سخن گفتن وا مردمان گفت چون متعین گردد بر وی اداء فریضۀ از فریضهای خدای اندر علم وی یا ترسد کی کسی اندر بدعت هلاک شود امید آنک خدایش برهاند
و از این طایفه بود ابوالقاسم الجنیدبن محمد سید این طایفه است و امام ایشان بود اصل وی از نهاوند بود و مولد وی بعراق بود و پدرش آبگینه فروش بود قواریریش از این گفتندی و فقیه بود بر مذهب ابوثور بود و صحبت سری و حارث محاسبی کرده بود و آن محمدبن علی القصاب وفات وی اندر سنه سبع و تسعین و مأتین بودجنید را پرسیدند کی عارف کیست گفت آنک از سر تو سخن گوید و تو خاموش باشی
و ازین طایفه بود ابوعثمان سعیدالحیری مقیم بود بنشابور و صحبت شاه کرمانی کرده و یحیی بن معاذ الرازی پس بنشابور آمد با شاه کرمانی و بنزدیک ابوحفص حداد آمد و یکچندی بایستاد نزدیک او و شاگردی او کرد و ابوحفص دختر بدو داد و وفات اندر سنه ثمان و تسعین و مأتین بود و پس از ابوحفص سی واند سال بزیستابوعثمان گوید که مرد تمام نشود تا اندر دل وی چهار چیز برابر نشود منع و عطا و عز و ذل
و ازین طایفه بود ابوالحسین احمدبن محمدالنوری بغدادی زاده بود خدمت سری کرده بود و از احمدبن ابی الحواری و از اقران جنید بود وفات او اندر سنه خمس و تسعین و مأتین بود کار او بزرگ بود و نیکو معاملت و نیکو زباننوری گوید تصوف دست به داشتن حظ نفس است
و از ایشان بود ابوعبدالله احمدبن یحیی الجلاباصل بغدادی بود برمله مقام داشتی و به دمشق از بزرگان و پیران شام بود صحبت ابوتراب و ذاالنون و ابوعبید بسری کرده بودابوعمرو دمشقی گوید که از ابن جلا شنیدم گفت پدر و مادر را گفتم مرا اندر کار خدای تعالی کنید گفتند کردیم از ایشان غایب شدم یک چندی چون بازآمدم شبی بود بارنده در سرای به زدم پدرم گفت کیست گفتم فرزند تست احمد گفت ما را فرزندی بود و بخدای بخشیده ام و ما از عرب ایم آنچه بخشیده باشیم بازنستانیم و در باز نگشاد
و ازین طایفه ابومحمد رویم بن احمد باصل بغدادی بود و از پیران بزرگ بود و وفات وی اندر سنۀ ثلاث و ثلثمایه بود و مقری بود و فقیه بر مذهب داودرویم گفت از حکم حکیم است کی حکمها بر برادران فراخ دارد و بر خویشتن تنگ فرا گیرد کی بر ایشان فراخ بکردن اتباع علم بود و بر خویشتن تنگ بکردن از حکم ورع بود
و از ایشان بود ابوعبدالله محمدبن الفضل البلخی بسمرقند نشستی باصل بلخی بود و از بلخ وی را بیرون کردند و بسمرقند شد و آنجا فرمان یافت صحبت احمد خضرویه کرده بود و پیران دیگر ابوعثمان حیری بدو میلی عظیم داشت وفات او اندر سنۀ تسع عشر و ثلثمایه بودابوعثمان بمحمد فضل نامه نبشت پرسیده بود کی علامت شقاوة چیست گفت سه چیز است آنک علم روزی کند و از عمل محروم بود و دیگر آنک عمل دهد و از اخلاص محروم کند و دیگر صحبت صالحان روزی کند و از حرمت ایشان محروم کند
بیا ساقی آن راوق روح بخشبه کام دلم در فشان چون درخش