گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قال الله تعالی رجال لا تلهیهم تجاره ولابیع عن ذکراللهو قال النبی صلی الله علیه و سلم التاجر الصدوق الامین یحشر مع الانبیاء والمرسلین یوم القیامه
قال الله تعالی یا ایهاالذین امنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم الایهو قال النبی صلی الله علیه و سلم ان اطیب ما یأکل الرجل من کسب یده
پرداخته شد این کتاب مشحون بحقایق علوم مکنون بتوفیق و تأیید خداوند بیچون و فیض فضل قادر کن فیکون و فر دولت میمون و یمن همت همایون پادشاه دین پرور وسلطان عدل گستر خسرو کیخسرو روش کیقباد قباد نهاد اعلی الله فی الدارین اعلام دولته و نشر فی الخافقین جناح سلطنته بر دست منشی این معانی و مشید این مبانی الفقیر الی الله ابوبکر عبدالله بن محمدبن شاهاور الاسدی الرازی روز دوشنبه اول ماه مبارک رجب ماه خدای عظم الله برکته و بارک علینا هلاکه و بدره سال بر ششصد وبیست از هجرت بمحروسه سیواس حرسها الله تعالیامید بعنایت بی علت و عاطفت حضرت جلت چنان است که بدین توسل و تقرب ماجور بود نه مجبور و این کتاب در حضرت سلطنت منظور باشد نه مهجور چه این گنج حقایق را سرسری مطالعه نتوان کرد و بعمرهای درزا بر رموز و دقایق آن اطلاع نتوان یافت و هر چند این معانی غیبی را ازین روشن تر و مبرهن تر همانا در سلک بیان نتوان کشید ولیکن حل بعضی از مشکلات از رموز و اشارات که زبان مرغان را ماندهم سلیمان وشی تواند کرد چنانک این ضعیف گوید
بیا ساقی آن آب چون ارغوانکزو پیر فرتوت گردد جوان
حمد و ثنا و آفرین بی منتها آفریدگاری را که بتدبیر حکمت ازلی و تأثیر قدرت لم یزلی از نابود محض بود دو عالم غیب و شهادت پیدا کرد و از ازدواج غیب و شهادت چندین هزار عالم مختلف از امر و خلق پدید آورد و شخص انسانی را زبده جملگی عوالم مختلف امر و خلق گردانید ألا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین و درود بی غایت و محمدت بی نهایت مرجملگی انبیاء و رسل را که بر شخص انسانی اعضاء رییسه بودند و درین صدف درر نفیسه خصوصا بر سید ولد آدم و خلاصه آفرینش عالم محمد مصطفی صلی الله علیه که دل شخص انسانی بود و انسان العین مسلمانیو اما بعد ایها الصدیق الصدیق و الرفیق الشفیق زکی الله نفسک عن دنس الاوصاف الذمیمه و حلاها بحلیه الاخلاق الکریمه و صفی قبلک عن شین طبع الطبع و رین نفس النفس و نوره بأنوار تجلی صفاته بمنه و کرمه التماسی که از این ضعیف فرموده ای و استدعا نموده در تقریر شرح کمال عشق و کمال عقل تا هیچ مضادتی می توان بود در کمالیت هر دو یا نه و فرموده ای که ما هر کجا عقل بیشتر و شریفتر یافتیم در جمله ی موجودات عشق بر او ثابت ترو ظریف تر بود و چنانکه سید کاینات علیه الصلاة و السلام که عاقل ترین و عاشق ترین موجودات بودو نموده ای که عقل نه قسمی است از اقسام موجودات بلکه عقل خود جمله موجودات است و وجود او راست از آنکه بعقل بر همه اقسام وجود محیط توان شد و بهیچ قسم از اقسام موجودات بر عقل محیط نمی توان شد
بدانکه اصناف موجودات با کثرت تنوع آن منقسم است به دو قسم روحانی و جسمانی و از آن دنیا و آخرت عبارت کنند و ملک و ملکوت گویند و غیب و شهادت خوانند و صورت و معنی تصور کنند و خلق و امر همین معنی داردقسم روحانی آنست که حواس خمسه چون سمع و بصر و شم و ذوق و لمس آن را ادراک نتواند کرد و قابل قسمت و تجزی و تحیز نباشد
آنچه از ازدواج علو روحانی و علو جسمانی پدید آمد دو نوع بود آسمانها و ملایکه و ازین دو نوع عبارت دو روز فرمود که فقضیهن سبع سموات فی یومین و آنچه از ازدواج سفل روحانی و سفل جسمانی پدید آمد از چهار نوع بود مرکبات عناصر و نبات و حیوان و انسان آن را حواله بچهار روز کرد که فی اربعه ایام سواء للسایلینپس جملگی آسمانها و زمینها و آنچه در میان آن آفریده است ازین شش نوع بیرون نیست از اینجا فرمود خلق السموات و الارض و ما بینهما فی سته ایام
چون این مقدمات معلوم و محقق گشت بدان که چون روح انسانی بقالب وی پیوندد از حسن تدبیری و ترکیبی که درین صورت وصورکم فاحسن صورکم رفته است هر موضعی از مواضع ظاهر و باطن آن صورت قالب محل ظهور صفتی از صفات روح شود و چنانکه چشم محل ظهور صفت بینایی و گوش محل شنوایی و زبان محل گویایی و دل محل دانایی و باقی همچنین چس بواسطه این محال جسمانی که هر یک قالب صفتی از صفات روحست معلوم شود که روح در عالم خویش بدین صفات موصوف بوده است و این قالب خلیفه روح آمد و آیینه جمال نمای ذات و صفات او تا بحسب هر صفت که در روح بود اینجا در قالب محلی پدید آورد مظهر آن صفت شود و آن صفت غیبی را درین عالم شهادت پیدا کند تا چنانکه روح در عالم غیب مدرک کلیات بود در عالم شهادت مدرک جزییات شود تا خلافت عالم الغیب و الشهاده را بشاید و آیینگی جمال صفات ربوبیت را بزیبدپس چنانکه شخص انسانی منبی است از آن صفت روح را چنانکه چشم محل بینایی است از آنکه روح موصوف است بصفت بینایی دل بحقیقت محل ظهور عقل آمد و منبی است از آنکه روح موصوف است بصفت عقل چه عقل دانش محض است و دانش را دانایی باید که صفت دانش بذات آن موصوف قایم باشد چنانکه حق تعالی عالم است و علم صفت اوست و بذات او قایم اشارت انی جاعل فی ارض خلیفه بدین معنی یعنی چنانکه قالب خلیفه روح است تا صفات روح را آشکارا کند و به نیابت و خلافت روح در عالم شهادت بر کار شود روح خلیفه حق است تا صفات حق آشکارا کند و به نیابت و خلافت وی در غیب و شهادت بروح و قالب بر کار باشد
چون بر حقایق آن اسرار که شرح داده شد اندک وقوفی افتد عاقل صاحب بصیرت منصف را محقق شود که عقل درین بارگاه بر کار کرده دیگرست چون دیگر عوامل او را قسمی از اقسام موجودات بلکه همه موجودات است و از تمویهات و هذیانات و ترهات سرگشته گم گشته محترز باشد و بخاطر عزیز خود خیالات و شبهات راه ندهد که جمعی از ایشان گفتند بتلقین شیطان که عقل و عاقل و معقول هر سه یکی است و بدان باری تعالی خواستند لفظ عقل از اسماء مشترکه است که بدین لفظ هر طایفه حقیقتی دیگر می خواهند چنانکه بعضی از زنادقه فلاسفه لفظ عقل ایراد می کنند و بدان خداوند تعالی می خواهند کفری بدین صریحی که او را بنامی می خوانند که او و انبیاء او ذات او را جل جلاله بدان نام نخوانده اندو طایفه ای دیگر هم از فلاسفه لفظ عقل می گویند و بدان عقل کل می خواهند و می گویند معلول اول از علت اولی است و طایفه ای دیگر عقل فعال می گویند و هو الملک الاعظم المدبر لفلک المحیط و بعضی عقل مستفاد می گویند و بعضی عقل انسانی می گویند و این آنست که بدان فکر می کنند و تمیز بعضی چیزها از بعضی بدان می کنند و آن بر دو قسمت است
بحقیقت بدان که هر چیزی را یکبار زادنست الا آدمی و مرغ را و آنچه ذوات بیضه اند که اینها را دو بارزادنست تا بکمال خود می رسند هم چنانکه مرغ بیضه می زاید و بیضه مرغ می زاید اول بیضه است در پوست خویش بند است در فضای هوا طیران نتواند کرد تا در زیر پر و بال مرغی کامل پرورش نمی یابد و از خود بنمی زاید بمقام مرغی نمی رسد همچنین وجود آدم بیضه صفت انی جاعل فی الارض خلیفه بود چه بیضه بحقیقت خلیفه مرغ باشد بنگر که چه شریف مرغی بود که پوست فرمود خمرت طینه ادم بیدی اربعین صباحا وزرده وی را گفت و نفخت فیه من روحیو هنوز این مرغ در بیضه بود که بجملگی ملایکه مقرب خطاب رسید که اگر چه شما طاوسان حظایرقدسید و بر شاخسار سدره بلبلان خوش نوای و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک
بیا ساقی آن باده چون گلاببر افشان به من تا درآیم ز خواب
ای نقش بسته نام خطت با سرشت مااین حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دل هامرو کز اشک مشتاقان به خون آغشته منزل ها
لبالب است ز خون جگر پیاله مادم نخست چنین شد مگر حواله ما
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمن هاشد شسته به شبنم رخ گلها و سمن ها
ساقی به آب خضر نشان ده پیاله راکز دل برون کنیم غم دیر ساله را
جان بهر تو در بلاست ما رادل پیش تو مبتلاست ما را
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا راخم زلفت به قلاب محبت می کشد ما را
چشم تو برانداخت به می خانه ما رابگشود به رندی در میخانه ما را
بیا ساقی آن می که جان پرورستبه من ده که چون جان مرا درخورست
اشک چو پرده می درد خلوتیان راز راچند به دل فرو خورم ناله جان گداز را
خطت که درد و داغ تو نو می کند مراجان در بلای عشق گرو می کند مرا
تلخ است بی تو صبر دل غم فزوده رانتوان چشید داروی ناآزموده را
بسوخت آتش عشق تو بی گناه مرابدوخت ناوک چشمت به یک نگاه مرا