گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دگر روز کاین ترک سلطان شکوهز دریای چین کوهه برزد به کوه
خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایندبسر هر مژه خون از جگری بگشایند
سرو تو مگر ز پا نشیندکاین دل نفسی بجا نشیند
بتان که شیوه جور و ستیز می جویندز بهر کشتن ما تیغ تیز می جویند
رفتیم اگر چه دل به غمت دردمند بوددر چین طره تو اسیر کمند بود
شبی که کوی تو ما را مقام خواهد بودزمانه تابع و گردون به کام خواهد بود
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بوددی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود
عمری دهان تنگ توام در خیال بودجان رمیده را همه فکر محال بود
رفت آنکه به وصل تو مرا دسترسی بودوین دلشده در خیل سگان تو کسی بود
عید است و خلقی هر طرف دامنکشان با یار خودمسکین من بی صبر و دل حیران شده در کار خود
سوی باغ آن سروبالا می رودباز کار فتنه بالا می رود
چو خورشید برزد سر از سبز میلفرو شست گردون قبا را ز نیل
بی لبت هردم ز چشم درفشان خون می رودپاره های دل ز راه دیده بیرون می رود
گر به عمری ز من دلشده ات یاد آیدجان محنت زده از بند غم آزاد آید
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آیدعالمی را هوس رفته ز سر باز آید
نصیب من ز تو گر درد و آه می آیدخوشم که یاد منت گاهگاه می آید
زلف تو سراسر شکن و تاب نمایدلعل تو لبالب شکر ناب نماید
چو دل چوگان زلفت در نظر دیدپریشان گشت و حال خود دگر دید
با روی تو از سمن که گویدبا کوی تو از چمن که گوید
دل که پیش تو راز می گویدغم دیرینه باز می گوید
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدارمن بهر محنتم دگران را بنازدار
ای به لطف از آب حیوان پاک ترقدت از سرو روان چالاک تر
دگر روز کین طاق پیروزه رنگبرآورد یاقوت رخشان ز سنگ
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگرعالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر