گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سرو ما را هر زمان دل می کشد سوی دگرچون گل رعنا که دارد هر طرف روی دگر
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضورخوشم به خواری هجر و نگاه دورادور
ای سر زلف ترا دل های مشتاقان اسیرهرگزت نگذشت یاد دردمندان در ضمیر
سفر گزیدم و داغ تو بر دلست هنوزجهان بگشتم و کوی تو منزلست هنوز
عید شد ما را دل دیوانه زندانی هنوزگل شکفت از گریه چشمم ابر نیسانی هنوز
غم روی تو دارد دل همین بسنخواهد کرد از فکر چنین بس
ای دوست شبی به کوی ما باشدرد دل ریش را دوا باش
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادشچو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرشز پای صبر در افتاد دست میگیرش
چنین تا یکی روز کاین چرخ پیربرآورد گوهر ز دریای قیر
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویشمن و عقوبت هجران و کنج محنت خویش
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویشماییم و گوشه ای و دل دردمند خویش
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویشما گرفتار به داغ دل بی حاصل خویش
هر که کوی تو ساخت مسکن خویشخون خود میکند بگردن خویش
پرده بگشا ز روی چون مه خویشکه بجانم ز بخت گمره خویش
کنون که موسم عیش است و باده گلرنگچو عندلیب غزل خوان به باغ کن آهنگ
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خنده امنیست تدبیری به غیر از سوختن تا زنده ام
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردمخوشم که سینه به داغ تو متصل کردم
ای خسته ز تو روان مردمچشم تو بلای جان مردم
بیک کرشمه که بر جان زدی ز دست شدمدگر شراب مده ساقیا که مست شدم
سپیده چو سر برزد از باخترسیاهی به خاور فرو برد سر
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندمروم در کنج محنت در بروی خویش در بندم
مهی شد کان رخ زیبا ندیدمنشانی زان گل رعنا ندیدم
خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدمبهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم