گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چشم مست گر کشد هر گوشه خلقی در غم استگوشه گیر آن را چه غم گر کار عالم در هم است
گذشت در هوست عمر و یک نفس باقی استهنوز تا نفسی هست این هوس باقی است
رقیب مانع دیدار یار من شده استعجب ستاره نحسی دچار من شده است
حسن تو گرچه با همه کس در تجلی استبا دیگران به صورت و باما بمعنی است
با خوش نفسی می خور اگر ماهوشی نیستآواز خوشی باری اگر حسن خوشی نیست
نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن استلاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است
جهان جوان ز بهار و خزان پیری ماستکنون بساغر می وقت دستگیری ماست
بکوی عشق که طوفان نوح از آن وادی استهزار ساله غم از بهر یک نفس شادی است
از لطف اگرچه با سگ خویشت عجب خوش استمن کیستم که با تو نشینم ادب خوش است
شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوختهرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
مرا در سپاهان یکی یار بودکه جنگاور و شوخ و عیار بود
وادی مجنون و شان عالم آزادی استاز همه غم رسته است هر که درین وادی است
بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماستدر همه معرکه ای قصه بد نامی ماست
تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداختخوبان جهان را همه از چشم من انداخت
قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت استیارب ملک است آدمی این چه بهشت است
چنین که تشنه بخون لعل یاربی سبب استهلاک ما عجبی نیست زندگی عجب است
خونم به جور تیغ تو در گردن خودستهر کس با تو دوست بود دشمن خودست
آن بت که قبله دل عشاق روی اوستهرجا که هست روی دل ما بسوی اوست
نه از طرب هوس گشت با غم افتادستهوای نو گل خود در دماغم افتادست
کی آب خضر همدم طبع سلیم ماستما و شراب کهنه که یار قدیم ماست
گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی استآنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
یکی آهنین پنجه در اردبیلهمی بگذرانید پیلک ز پیل
ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش استآفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوختهرگاه که در خاطرم آید جگرم سوخت