گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای عشق دگر روی به ما آوردیبا دل حق دوستی به جا آوردی
بشتاب که از رهش به گردی برسیدر کوی وفا به اهل دردی برسی
ای آتش سودای تو در هر جانیبشنو سخن دلشده حیرانی
لب بر لب من نهاد و نرمک می گفتجانت چو به لب رسید خود را دریاب
یار بگذشت و نبودش سر حال دل ماگفتم انصاف نه این است همان دم برگشت
سخن تا چند گویم پیچ در پیچترا من دوست می دارم دگر هیچ
خدایا تویی بنده را دستگیربود بنده را از خدا ناگزیر
محرم ما را سر رفتن نبودنیست کنون هم سر برگشتنش
آن بت چو ز دوستی کناری داردما نیز ز دوستی کناری گیریم
هر کرا چشم بر حبیب منستگر بود چشم من رقیب منست
به خلوت تو اگر جبرییل ره می یافتهزار بار چو پروانه بال و پر می سوخت
ناله قمری به گلستان و باغصل علی سیدنا المصطفی
واحسرتا جدا شدم از خانه خدااز غصه وقت گشت شود دل ز هم جدا
وام بگرفتم به صد جان گرد نعلین تراهست جانی آنهم از تو چون دهم دین ترا
به معمار غمت نو ساختم ویرانه خود رابه یادت کعبه کردم عاقبت بتخانه خود را
محمد که بی دعوی تخت و تاجز شاهان به شمشیر بستد خراج
جز تو سرمایه جان نیست مرابی تو سودای جنان نیست مرا
چنان ببریدی آخر رشته های آشنایی راکه نتوان داد داد شکوه روز جدایی را
می رسد گر شوی تو دور از ماتا سمک اشک و آه تا به سما
ای گل رویت بود مژگان به چشمم خارهاصد ماه کنعانی برم چون نقش بر دیوارها
الهی تا به کی مرغ دل اندر دام کاکل هابود درمانده و پا بسته ای حلال مشکل ها
ای به قد سرو و به عارض همچو ب و د و ر با و دال و راکرده زلفت آفتابی را نهان در ش و ب شین و با
مجمر سینه ز دوریت به تاب است امشبوز غمت صبر به دل نقش بر آب است امشب
جای جانان است اینجا مایه جانم کجاستمنزل سلطان خوبان است سلطانم کجاست