گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بی روی توام ای مه نو خانه خرابوز هجر توام صبر به دل نقش بر آب است
ز رشک سرو قدت سرو پای در خاک استکتان پیرهن گل ز روت صد چاک است
به هر مدتی گردش روزگارز طرزی دگر خواهد آموزگار
گرچه اسباب طرب پیش من امشب نه کم استشادیم بی گل روی تو همه درد و غم است
هرگز ترحمی به من مبتلات نیستمعلوم شد مرا که تو خوف خدات نیست
رو به محراب دو ابرویت عبث کردم عبثسجده سوی کعبه کویت عبث کردم عبث
این چه نام است کزو سکه دین یافت رواجشد ازو مملکت کفر و ظلالت تاراج
ای شده در دور لعلت تازه ایام مسیحزنده گشته از دم جان پرورت نام مسیح
ای تاب ز آفتاب ربوده ز تاب رخپیراسته است ایزدت از مشک ناب رخ
کیست این کز نگهی رهزن صد جان باشدهر زمان جلوه کنان بر سر میدان باشد
به اکسیر وحیل هر خاک راهی زر نخواهد شدهمه بد اصل سنگی در بها گوهر نخواهد شد
جانا بیا که بی تو جهان جمله واله شدبس دل ز داغ نرگس مستت گلاله شد
چو فیاض دریا درآمد به موجز کام صدف در درآرد به اوج
سایه این خرگه نیلی کرا مامن بودیا در این دنیا کجا آسایش یک تن بود
جان به استقبال جانان می رودتشنه سوی آب حیوان می رود
مژده ای یعقوب دل کان یوسف کنعان رسیدمحنت بی انتهای هجر را پایان رسید
سوگند به خالی ز رخت گشته پدیدسوگند به خطی که به گردش بدمید
ای به امید وصالت تلخی هجران لذیذآب تیغت در گلو چون قطره حیوان لذیذ
ندارد هیچ کس یاری چو یار من همایون فرخجسته طلعت و فرخ رخ و ماه و سعید اختر
روزم از هجران شب دیجور شد بار دگرلاله سان شد دل ز داغ لاله رخسار دگر
دل پراکنده شد از یاد دلارامی بازلاله وش شد جگر از داغ گل اندامی باز
بازم افتاد به دل داغ نگاری که مپرسلاله زاری است پر از لاله عذاری که مپرس
مرد از هجر روی تو ای نازنین فریاد رسخون شد دلم از خوی تو ای نازنین فریاد رس