گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بر رخش زیبا چو دیدم نقش و خالباز ماندم ماورایش قیل و قال
طور سینا گشت موسی را مقامبی حجاب آنجا شنیدی خود کلام
انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمامفاحذروالا خیر فیهم واسمعوا هذا لکلام
به بازی عشق می بازم سر بازار سر بازمره مردان صفا سازم سر بازار سر بازم
ببازی عشق میبازم دل و جان را فدا سازمبدم منصور می نازم یقین خود را فدا سازم
بیا ای عشق جان سوزان که من خود را به تو سوزماگر سوزی وگرنه من یقین خود را به تو سوزم
آمد خیالی در دلم این خرقه را بر هم زنمتسبیح را ویران کنم سجاده را بر هم زنم
تارها زنار در گردن کنمخویش را باید که من کافر کنم
می نمایی خویش را صوفی منمدر دیار عابد و زاهد منم
چو سقراط را داد نوبت سخنرطب ریزشد خوشه نخل بن
آشفته دل خویش درین دار فناییمبنمایی رخ خویش که مشتاق لقاییم
عمریست در طریق تو جان را که دم زدیمهیچت صفا ندیدیم حیران بتر شدیم
به هر حالی جمال الله جویمبه هر قالی جمال الله جویم
دنیاست عین جیفه کلابند طالباناین قول واضح است ز نبی آخرالزمان
ثبتوا اقدامکم ای سالکانراه ملامتها بجو ای صادقان
قلب مومن مراة الرحمن یقینجز جمالش را مبین در وی یقین
به هردم از غمش هیها ولی یاری ست بی پرواهندارم غیر او ماوی ولی یاری ست بی پرواه
الا ای یار فرزانه بیا با ما به میخانهچو مردان باش مستانه بکن با جام پیمانه
یقین دانم درین عالم که لا معبود الا ھوولا موجود فی الکونین لا مقصود الا ھو
دل را ز درد دوری صد وجه بیقراریآرام گر نیابم فریاد گریه زاری
پس آنگه که خاک زمین داد بوسچنین پاسخ آورد فرفوریوس
کفر اول می شناسد هر کسیلیک ثانی کفر کی داند کسی
خدایا کن تو بر من مهربانیکه جز تو نیست دردم را تو دانی
از من هزار من شد هی هی هزارهی هیهی هی هزار از من از من هزار هی هی