گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ارسطوی روشن دل هوشمندثنا گفت بر تاجدار بلند
پیش جانان گر بمیرم تا سزاواری مراستزانکه شیوه دوستی جز دوستان مردن خطاست
صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاستاین راه باصفاست ولی جز جفا کجاست
یاران ز تو پرسم که مرا یار کجاستآن نگاری که دلم بردهمان یار کجاست
مبتلا در عشق گشتم صبر ما یاران کجاستسخت بیماریست در جان مرهم جانان کجاست
کفر اول را ندانی راه چیستکفر ثانی کی شناسی هان که چیست
با دوست دلنواز سخن جز وصال چیستحسنش چو بی مثال سمن زلف خال چیست
یاران صد هزار ولی یار ما یکی ستغمخوار کس ندیدم دلدار ما یکی ست
آشکار ست عشق پنهان نیستهمچو ما در جهان رسوا نیست
یاران ره عشق بجز جور و جفا نیستکس لایق این راه بجز اهل صفا نیست
می نالم از عشق تو جان را خبری نیستبیمارم غمخوارم کس را خبری نیست
چنین راند والیس دانا سخنکه نوباد شه در جهان کهن
چو اینما تولوا شد قبله حقیقتجهتی دگر ندارم جز صاحب حقیقت
و هو معکم اینما کنتم نگرورنه خواندی رو تو در قرآن نگر
حق تعالی بالیقین حاضر نگرچند ریزی از درون خون جگر
خود پرستی را ندانی ای پسرهان ز کس صوفی تو نشنیدی مگر
طور سینا چیست دانی بی خبرطور سینا سینهء خود را نگر
خود پرستی چون ندانی بی خبررو ردای خویش را بر خود نگر
از خدا خواه هر چه خواهی یارزانکه او جمله را برآرد کار
نهایت نیست راه عشق را یارتو یک روباش دست ازکار بردار
تعالی الله چه زیبا روی دلدارچو حسنش دیدم و دل گشت گلزار
وه چه نیکو روی جانان دلپذیرکس ندیدم مثل آن بدر منیر
بلیناس دانا به زانو نشستزمین را طلسم زمین بوسه بست
تجوع ترانی تجرد تصلچه خوش لذت آید چشی گر عسل