گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خوش آنکه دور فلک بر مراد من میگشتکه خار گلشن بختم گل و سمن می گشت
تو آفتابی و تا ذره یی ز من باقی استمرا هوای تو ایشمع انجمن باقی است
این چه سروست که از گلشن جان خاسته استوین چه قدست که چون نخل گل آراسته است
گه نظاره دلم ایمن از رقیبان استکه هرکه هست چو من در رخ تو حیران است
بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهتکه هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
همچو چنگ افغان من بی زخم بیدادی نخاستتا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست
شنیدم که دیناری از مفلسیبیفتاد و مسکین بجستش بسی
بکوی میکده آخر سبوی ما بشکستمیان مغبچگان آبروی ما بشکست
امروز غیر غم زتو هیچم نصیب نیستفردا اگر همین بود آنهم غریب نیست
در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی استدر خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است
عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوستعاشق آنست که محروم بود از در دوست
دلا خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت استغمی کز دل نشد هرگز کنون خواهد شدن وقت است
دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیستفریادم از آنست که فریاد رسی نیست
با من از مشکین غزالان گرنه بوی آشناستآهویان را با من مجنون صفت انس از کجاست
تا نشد چون نافه خون دل بوی دلجویی نیافتجز جگر خونی ازین وادی کسی بویی نیافت
چشم همه را بر گل روی تو نگاه استانصاف بده دیده مارا چه گناه است
گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفتمرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
فرو کوفت پیری پسر را به چوببگفت ای پدر بی گناهم مکوب
صبر تلخ است و دوای من خونین جگر استداروی درد من از درد جگر سوزتر است
کار از دهان او همه دم بر مراد نیستبر هیچ اعتبار و بهیچ اعتماد نیست
گاه گاهم خانه از برق وصالش روشن استلیک تابروی نظر میافکنم در رفتن است
ای سبز تلخ این نگه جان گداز چیستمردم ز زهر چشم تو این خشم و ناز چیست
سراپا شمع از آن نورست کز آلودگی دور استاگر سوزد چنین پروانه هم نور علی نور است
خوش نیست بی تو ساقی گر بزم خلد باقی استاز صحبت دو عالم مقصود روی ساقی است